در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چقدر دوست داشت که حتی برای یک بار هم که شده، او را از نزدیک ببیند. در دوران جوانی، آن زمان که شوهرش هنوز زنده بود، نگهداری از بچهها، اجازه سفرهای سخت و طولانی را به او نمیداد و حالا که پیر شده بود، نه کسی را داشت که در سفر او را همراهی کند و نه توان تحمل سختیهای سفر را داشت، ولی از بخت و اقبال خوب او، پسر موسیبنجعفر (ع) در سفری که داشت، از شهر آنها نیز عبور میکرد.
زیر لب پیرزن با خود زمزمه کرد: چطور ممکن است امام و پیشوای شیعیان به خانه پیرزن فقیر و گمنامی چون من بیاید؟! ولی فقیر و غنی برای آنها مهم نیست، مگر اجدادش با فقرای خرابهها همنشین نبودهاند؟ بهتر است چند تا از بهترین نانها را برای او کنار بگذارم. پیرزن پس از پختن نان، شروع به تمیز کردن اتاقها کرد. در چهارگوشه اتاق پشتی و تشک گذاشت. حیاط وکوه را جارو و آبپاشی کرد. همسایهها که کمتر دیده بودند پیرزن کوچه را آب و جارو کند، با تعجب میپرسیدند: مادرجان! خبری شده؟ انگار مهمان عزیزی داری؟ اجازه بده ما هم کمکت کنیم؟ پیرزن جارو را به زن همسایه داد و خود به آبپاشی کوچه مشغول شد. وقتی کارها تمام شد، روی سکوی کنار خانهاش به انتظار نشست.
صدای شادی و تکبیر مردم هر لحظه نزدیکتر میشد. پیرزن با کمک عصایش ایستاد و به جمعیت نگاه کـرد. مـردم با اشتیاق امام را به خانه خود دعوت میکردند. اضطراب و نگرانی تمام وجود پیرزن را فرا گرفته بود؛ یعنی ممکن است امام دعوت او را هم رد کند. پیرزن خود را به نزدیکی کجاوه امام رساند و او را به خانهاش دعوت کرد. در میان نگاههای متعجب مردم، امام وارد خانه پیرزن شد. در میان تعارفهای پیدرپی پـیرزن، نگاه امام به باغچه گوشه حیاط و درخت خشکیدهاش افتاد. کنار باغچه نشست و خاکهای آن را کنار زد. سپس بادامی را زیر خاک پنهان کرد و روی آن آب ریخت. مدتی از این جریان گذشت...
پیرزن در حالی که کاسه شیر جلوی ننه عباس میگذاشت، گفت: انشاءالله که حال پسرت خوب شده؟ ننهعباس گفت: از وقتی که آن بادام را خورده، حالش خوبِ خوب است؛ براحتی میتواند حتی جای دو نفر هم کار کند. پیرزن در حالی که به درخت بادام نگاه میکرد، گفت: چه زود یکسال گذشت. انگار همین دیروز بود که آقا وارد خانه شد و بادام را کاشت. ببین چه قدی کشیده پس از یک سال! ننه عباس گفت: معلوم است دیگر، این که یک درخت معمولی نیست، همان گونه که میوهاش هم معمولی نیست. راستی تا یادم نرفته، بگویم که چندتا از اهالی ده سفارش کردهاند که حتما برایشان بادام ببرم، آنها هم گرفتارند و مریض دارند؛ برای تبرک میخواهند. پیرزن در حالی که به سوی درخت بادام میرفت، گفت: انشاءالله خدا مریضشان را شفا دهد و مشکل همه گرفتاران را حل کند.
زینب جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: