چه مدتی است که در زندان به سر میبری، آیا قبلا سابقه داشتی؟
2 سال پیش مرا به جرم قتل سالار بازداشت کردند، از آن به بعد در زندان هستم. من تا به حال چنین شرایطی را تجربه نکرده و قبلا حتی یکبار هم به کلانتری نرفته بودم. نمیدانستم چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود.
با مقتول بر سر چه موضوعی اختلاف داشتید؟
من با سالار درگیری نداشتم بلکه برادرم با او درگیر بود، سالار به برادرم حمله کرد او ساتور با خودش آورده بود و میخواست برادرم را به قتل برساند. من هم مجبور شدم به دفاع از برادرم با سالار درگیر شوم. اگر این کار را نمیکردم سالار برادرم را میکشت.
چرا سالار با برادرت درگیری داشت؟
او مدعی بود برادر من برای خواهرش ایجاد مزاحمت کرده است. خواهرش این مساله را گفته بود و سالار هم به هواخواهی خواهرش با ساتور سراغ برادرم آمد.
برادرت چرا برای خواهر سالار مزاحمت ایجاد کرده بود؟
من نمیدانم که این مساله واقعیت داشت یا نه، بعدها که از برادرم پرسیدم قبول نکرد. او گفت که دختر جوان دروغ گفته است.
اما شاهدان عینی گفتهاند برادرت 2 بار برای خواهر سالار مزاحمت ایجاد کرده و بار دوم بود که سالار با او درگیر شد.
من زمان درگیری نبودم و نمیدانم این مساله چقدر صحت دارد. من زمانی به محل رسیدم که سالار ساتور به دست برادرم را تهدید میکرد. او قصد داشت ساتور را به طرف برادرم پرت کند که من از پشت گرفتم.
اگرگفتههایتدرستباشد،بازهم میتوانستی ساتور را به گوشهای پرت کنی، در آن صورت به کسی آسیبی نمیرسید؟
سالار پسر فرزی بود، وقتی ساتور را گرفتم با مشت و لگد به جانم افتاد او میخواست با ضرباتش مرا از پای درآورد.
اما زمان درگیری شما سه نفر بودید و سالار تنها بود، چطور ادعا میکنی نمیتوانستی از زیر مشت و لگد نوجوان 15 ساله بیرون بیایی؟
قتل در یک لحظه اتفاق افتاد، من نمیخواستم سالار را بکشم در لحظه درگیری نمیتوانستم درست تصمیم بگیرم. اگر میتوانستم درست فکر کنم قطعا او را نمیکشتم.
برادرانت در آن لحظه کجا بودند چرا به تو کمک نکردند؟
من از برادرم که با سالار درگیر بود خواستم که محل را ترک کند تا آسیبی به او نرسد، برادر دیگرم هم زخمی شده بود و کنار دیوار افتاده بود زمانی که من ضربات را به سالار زدم در واقع ما در حال جنگ تن به تن بودیم.
چرا سعی نکردی سالار را آرام کنی و با هم صحبت کنید، فکر نمیکنی این کار بهتر بود؟
زمانی که دعوا شروع شد، من و سالار هر دو بشدت عصبانی بودیم. مردمی که در منطقه بودند هم حاضر نشدند ما را از هم جدا کنند، آنها هیچکدام وارد درگیری نشدند و فقط تماشا میکردند، اگر سالار به من فرصت میداد که با او صحبت کنم، قطعا او را آرام میکردم و حالا، هم سالار زنده بود و هم من گرفتار زندان نشده بودم، به هر حال خود من هم صبوری نکردم.
قبل از این که به جرم قتل دستگیر شوی چه میکردی؟
من و برادرانم کارگر روزمزد هستیم، ما هر روز در میدان جمع میشدیم و به عنوان کارگر در جایی مشغول به کار میشدیم. زمانی که این حادثه اتفاق افتاد، من و برادرانم تازه از سر کار برگشته بودیم. محرم بود و من به خانه رفتم تا حمام کنم و شب برای عزاداری به هیات محل بروم که این اتفاق افتاد.
ازدواج کردهای؟
ازدواج نکردم اما نامزد داشتم. قرار بود با هم ازدواج کنیم و بعد از محرم و صفر زندگی مشترکمان را آغاز کنیم. وقتی این ماجرا پیش آمد، دیگر پدر نامزدم حاضر نشد که دخترش را به من بدهد، او گفت که نمیتواند سرنوشت دخترش را به خاطر من خراب کند. من آن دختر را بسیار دوست داشتم، اما متاسفانه هیچ گاه نتوانستم به او برسم و مدتهاست که از او خبر ندارم.
برای جلب رضایت اولیای دم کاری کردی؟
پدرم و برادرانم تلاش زیادی کردهاند، اما پدر سالار دیه زیادی میخواهد و پولی که او خواسته را نمیتوانیم فراهم کنیم. اگر پدرم و برادرانم تمام اموالشان را هم بفروشند نمیتوانند پول مورد درخواست آنها را فراهم کنند.
حالا که در چنین موقعیتی هستی، فکر نمیکنی بهتر است کمی بیشتر تحمل میکردی؟
ای کاش هرگز چنین کاری نمیکردم، اگر کمی بیشتر بر خودم مسلط میشدم چنین اتفاقی نمیافتاد.
شرایطی که دارم برایم از مرگ سختتر است و بارها به خود گفتم ای کاش من به جای سالار بودم و حالا این طور عذاب نمیکشیدم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم