شعر بین‌الملل: ترکیه‌

‌عصمت‌ اوزل‌ کیست؟

این‌ شاعر نامدار ترکیه‌ای‌ در سال‌ 1944 در شهر قیصریه‌ دنیا آمد. در دانشگاه‌ آنکارا علوم‌ سیاسی‌ و بعد در دانشگاه‌ حاجت‌تپه‌ آنکارا فیللوژی‌ زبان‌ فرانسوی‌ ادامه‌ تحصیل‌ داد و امروز در دانشگاه‌ بیلگی‌ استانبول‌ مشغول‌ به‌ تدریس‌ فن‌ شعر هستند.‌
کد خبر: ۲۲۱۳۳۲

   اشعار اوزل‌ از نظر صور خیال‌ نوین‌ مورد توجه‌ شعرای‌ زمان‌ خویش‌ قرار گرفت. اشعار این‌ دوره‌  خود را در کتابی‌ به‌نام‌ «دویدن‌ در شب» منتشر کرد. در این‌ اشعار در انتخاب‌ واژه‌ها خیلی‌ توجه‌  داشت.‌

 در دوره‌ بعدی‌ اوزل‌ تجربه‌های‌ نوینی‌ که‌ در آن‌ زمان‌ در شعر ترکی‌ رایج‌ بود را با دیدگاه‌ اجتماعی‌  سازگار کرد که‌ در نوع‌ خود تجربه‌ای‌ شگرف‌ بود. اشعار این‌ دوره‌ در کتابی‌ به‌ نام‌ «آری‌ عصیان»  منتشر شد.‌

 در سال‌ 1970 مجله‌ سوسیالیستی‌ به‌ نام‌ «دوستداران‌ مردم» را منتشر کرد. در سالهای‌ بعد در  دیدگاه‌ سیاسی‌ و فلسفی‌ اوزل‌ تغییراتی‌ پیدا شد. در سال‌ 1980 کتابی‌ به‌ نام‌ «قلاووز خواندن‌  شعر» منتشر کرد. این‌ کتاب‌ اشاره‌ به‌ جایگاه‌ شعر ترکی‌ نوین‌ دارد. مباحثی‌ که‌ در این‌ کتاب‌ اوزل‌  خاطرنشان‌ کرده‌ بود امروز نیز در ترکیه‌ انعکاس‌ دارد. مجموعه‌ شعر او در سال‌ 1987 به‌ نام‌  «اربعین» منتشر شد. در سال‌ 1999 کتاب‌ دیگری‌ به‌ نام‌ «یک‌ داستان‌ یوسف» نیز از این‌ شاعر  چاپ‌ شده‌ است.‌

 ‌ ‌‌در قمقمه‌ام آب‌ نمک‌

 وست‌ اند یس، کیزیل‌ الما، ایتاکی، ماچین‌

 محکوم‌ به‌ پیمودن‌ راهی‌ دراز شدم.‌

 کنار سفیدپوستان‌ دیگر جایی‌ ندارم،‌

 در برابر سرزمین‌ سرخپوستان‌ قصور ورزیده‌ام،‌

 بین‌ زورگویان‌ یک‌ نفاق‌ خطرناک‌ و‌

 در میان‌ ملتها ناخوانده‌ام.‌

 وحشت‌ من‌

 مرا از میوه‌های‌ سکرآور گسیخت.‌

 برای‌ خودم‌ در جهان‌

 فقط‌ طعم‌ تلخ‌ ریشه‌ای‌ را برگزیدم.‌

 برایم‌ وجود ندارد‌

 منزلگهی‌ نزدیک، که‌ بیاسایم‌ دمی‌ در آن‌

 چراکه‌ محکوم‌ به‌ پیمودن‌ راهی‌ دراز شدم.‌ ‌

 دوری‌ چیست؟‌

 برای‌ من‌ دورافتاده‌ از خویش‌

 جایی‌ که‌ باید رفت‌ چقدر دور خواهد بود؟‌

 سرم‌ برهنه‌ است،‌

 موهایم‌ را از فرق‌ باز کردم،‌

 از هر کشور که‌ عبور کنم‌

 خالکوبی‌های‌ شقیقه‌هایم‌ مرا لو خواهد داد.‌

 مرا جسور مغرور خواهد نامید‌

 در حالی‌ که‌ ساکت‌ و غمگین‌ هستم.‌
 ‌
 نعره‌ غرانی‌ که‌ از دزدان‌ دریایی‌ به‌ چنگ‌ آورده‌ام‌

 به‌ کارم‌ نمی‌آید.‌

 متنفر می‌شوم‌ از لهجه‌های‌ ساده‌ و جاافتاده‌ دهقانان.‌

 در گردنم‌

 جواهرهایی‌ از شرم‌ محکوم‌کنندگان‌ من،‌

 بر دوشم‌ سنگینی‌ بی‌فایده‌ علوم‌ خفیه،‌

 در آب‌ قمقمه‌ام‌ نمک‌ ریختم،‌

 آذوقه‌ای‌ ندارم،‌

 محکوم‌ به‌ پیمود راهی‌ دراز شدم.‌ ‌

 یک‌ زندگی‌

 یک‌ زندگی‌ سفارشی‌ را ترک‌ می‌کنم‌

 آنان‌ که‌ دیده‌اند‌

 در هر نگاهشان‌ می‌گفتند:‌

 شایسته‌ات‌ بود.‌

 آیینه‌ای‌ جیبی‌ که‌ هنگام‌ سربازی‌ از بوفه‌ خریده‌ بودم‌

 و دستبندی‌ که‌ برخی‌ شبها وقتی‌ بیرون‌ می‌رفتم‌

 با لبخندی‌ دیوانه‌وار به‌ دست‌ می‌بستم،‌

 چنین‌ اشیای‌ لوکسی‌ در اینجا باقی‌ خواهد ماند.‌

 این‌ سند را امضا کردم‌

 که‌ از این‌ زندگی‌ سفارشی‌ که‌ حاکمان‌ مرا به‌ آن‌ واداشته‌اند‌

 هیچ‌ بو، خاطره‌ و رنگی‌ را با خود نبرم،‌

 در اینجا دیگر کاری‌ ندارم،‌

 مرا کاشانه‌ای‌ نیست،‌

 محکوم‌ به‌ پیمودن‌ رای‌ راهی دراز شدم.‌

 فایسال‌ سوسیال‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها