در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایادی: بابا کجایی استاد؟ هیچ معلوم هست؟
حافظ: باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش/ بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش.
ایادی: دمت گرم دیگه، با همه آره با ما هم آره؟ انصافا زیر پام یکی از سروهای شیراز سبز شد.
حافظ: مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش!
ایادی: الهی من قربونت برم، خوبی؟ چیکارها میکنی؟ چه خبرها؟
حافظ: ماییم و کهنه دلقی که آتش در آن توان زد....
ایادی: ای بابا، استاد، خوبه شما همون کهنه دلق رو برای آتش زدن داری، ما چی؟ مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم... .
حافظ: من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی/ که پیر میفروشانش به جامی برنمیگیرد.
ایادی: حالا از این حرفها بگذریم. حالا که بعد از این همه اصرار بالاخره راضی شدی با ما مصاحبه کنی بگو چه جوری این شعرها را نوشتی؟ یعنی... چه جوری بگم، اون فوت خوشگله رو به ما هم یاد بده دیگه استاد.
حافظ: نه هر که چهره برافروخت دلبری داند/ نه هر که آینه سازد سکندری داند.
ایادی: نه... کار ما نیست به جان خودم. اصلا ما را چه به عاشقی. شما هم اینقدر توی شعرهات مردم رو به عاشقی دعوت نکن. کار اشتباهیه. بابا دوره این حرفها دیگه گذشته. عاشقی سیخی چند؟
حافظ: چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نهای جان من، خطا اینجاست.
ایادی: حالا هی حال مارو بگیر. هی از خجالت ما در بیا. بابا مگه من امیر مبارزالدینم که این قدر حالم رو میگیری؟
من بیچاره یک مرید دست و پا شکسته جنابعالی ام. این قدر مارو اذیت نکن. سعی کن برای چند لحظه که شده ما را به چشم شاه شیخ جمالالدین ابواسحاق نگاه کنی که اون همه باهاش خوب بودی.
حافظ: راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی/ خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
ایادی: استاد میشه یک سوال بپرسم؟ تو چرا این قدر سخت تن به سفر میدادی؟ مگه این شیراز چی داشت؟ این که نشد، پات به بندر هرمز نرسیده بیخیال شدی و دوباره برگشتی شیراز. بعدشم که کلی اشک و آه که نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویههای غریبانه قصه پردازم/ به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم... .
حافظ: خوشا شیراز و وضع بیمثالش... .
ایادی: اینو که راست میگی. حالا تازه الان شلوغ شده، پرجمعیت شده، احتمالا اون وقتها خیلی دیدن داشته. ای بابا هر چی به ما رسید کوپنی شد. حالا بگذریم، ببینم شما که این قدر دم از عشق راستین و این چیزها میزنی واقعا خودت اهلش بودی؟ پایبندش بودی؟ یا فقط حرف بود؟ آخه توی دنیا جز عشق و رندی چیز دیگهای نبود که شما ازش حرف بزنی؟
حافظ: کمال سر محبت ببین نه نقص گناه/ که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند.
ایادی: دست شما درد نکنه. دست شما درد نکنه، حالا بی هنر هم شدیم هان؟ باشه، استاد. شما هم بگو. شما هم ما رو بنواز.
حافظ: در نظر بازی ما بیخبران حیرانند/ من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند.
ایادی: نه خیر، جز سر جور و ستم انگار چیز دیگهای با ما نداره. الو 110 بیا ما رو بگیر ببر بنداز یه خراب شدهای به درد خودمون بسوزیم. افسردگی گرفتیم بس که بعضیها حال مارو گرفتند. بالاخره ما هم مثل همه ایرانیها غم عشق شما رو توی دلمون داریم... آه... گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز/ گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید. راست میگی استاد، ز خوبرویان این کار کمتر آید. ای هوار... .
حافظ: اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست/ رهروی باید جهان سوزی نه خام بیغمی.
ایادی: ای بابا این چیزهایی که شما میگی استاد، لازمهاش اینه که آدم، آدم باشه. اون هم که به قول شما.
حافظ: آدمی در عالم خاکی نمیآید بهدست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.
ایادی: بله... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: