آهو‌ کوچولو

کد خبر: ۲۲۱۰۰۲

آهـو کـوچـولو ترسید. با چشم‌های سیاهش به اطراف نگاه کرد، ولی هیچ آهویی را ندید. از آن طرف دشت صیاد را دید که می‌آید. آهو کوچولو خواست پایش را از دام بیرون بیاورد، ولی نتوانست. صیاد نزدیک شد. او می‌خندید. آهو کوچولو صدای دوستانش را شنید و بعد پدر و مادرش را دید که نگران بودند. صیاد خواست آهو کوچولو را با خود ببرد که آهو کوچولو مردی را دید. مرد از اسب پایین آمد. صیاد، آهو کوچولو را زمین گذاشت و با مرد حرف زد. آهو کوچولو باز به دوستانش که دورتر از او ایستاده بودند، نگاه کرد. پدر و مادرش نزدیک‌تر آمدند.

آهو کوچولو ترسید و گفت: نیایید. صیاد شما را هم می‌گیرد، ولی پدر و مادرش جلو آمدند.

مادرش گفت:‌ ما همه حرف‌هایمان را گفته‌ایم.

پدرش به مرد نگاه کرد. صیاد برگشت. آهو کوچولو ترسیده بود. صیاد دام را از پای آهو کوچولو باز کرد و گفت: برو.

آهو کوچولو باورش نمی‌شد. او همراه پدر و مادرش پیش آهوها برگشت. آهو کوچولو قصه صیاد و آن مرد را برای آهوها تعریف کرد. حالا همه آهوهای جهان قصه او را می‌دانند.

فاطمه بختیاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها