در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نوشتن درباره لاهیری سخت نیست، چون احتمالا او تنها نویسندهای است که تعداد جوایزی که دریافت کرده بسیار بیشتر از آثاری است که نوشته است. تعجب نکنید جومپا لاهیری با نوشتن 3 اثر، توانسته است 11 جایزه ادبی را از آن خود کند. به این نکته هم توجه کنید که او در حالی یکی از گرانترین و معتبرترین جوایز ادبی سال یعنی جایزه اوکانر را امسال از آن خود کرد که تنها یکی دو هفته از انتشار آخرین اثرش میگذشت.
اما نوشتن به شیوه لاهیری کار سختی است چون او در فهرست جوایزش یک جایزه بسیار درخشان هم دارد که جایزه ادبی پولیتزر است و گرفتن این جایزه یکی از آن کارهای بزرگ عالم نویسندگی است. این افتخار بزرگی برای یک زن جوان هندیتبار است که بتواند با نوشتن اولین اثرش، این جایزه را از آن خود کند و به عنوان اولین آسیاییتباری که این جایزه را میگیرد، نام خود را در تاریخ در کنار همینگوی و فاکنر ثبت کند.
اولین مجموعه داستان او با نام «مترجم دردها» در سال 1999 در آمریکا منتشر شد و با انتشار آن درهای موفقیت به روی او گشوده شد. همه آن جوایزی که از آن نام بردیم برای همین مجموعه داستان به او تعلق گرفته است، اما این مجموعه با وجود داستانهای ساده و سرراستش که برای نوشتنشان نه رئالیسم جادویی به کار رفته و نه به سبک پستمدرنیستی نوشته شدهاند، خیلی ساده و سرراست سراغ زندگی آدمهایی رفته است که به معنای واقعی کلمه زندهاند.
این رمز موفقیت جومپا لاهیری است. نویسنده جوانی که هنوز کودک درونش زنده است و همه آنچه را طی سالها تجربه کرده، میتواند روی کاغذ بیاورد. هرچند گفتن این حرفها آسان است، اما عملی کردنشان کار سادهای نیست. به همین راحتیها نمیشود با صدها رمانی که در سال منتشر میشود، رقابت کرد و پولیتزر را به دست آورد، اما داستانهای او در «مترجم دردها» از چنان خاصیتی برخوردار است که این ستاره درخشان را بدون تامل در دستش گذاشت.
او با نوشتن 9 داستان که هر یک به نوعی درباره زندگی هندیهای مهاجر است، چنان رنجها و دردهای مهاجران را ترجمه کرد که انگار دستهای بسیاری را گرفت و با خود به کلکته برد و دلهای بسیاری را لرزاند. زندگی در این داستانها در دو دنیا در جریان است؛ دنیای رنگارنگ و شلوغ و پلوغ کلکته و دنیای پردغدغه غرب. آدمهایی که از این ور دنیا به آن ور میروند، غرب را پشتسر میگذارند و به سرزمین مادریشان باز میگردند تا دوباره تجربههای ناب پیشین را مزه مزه کنند و آدمهایی که با هزار مکافات خود را به غرب رساندهاند، پیه همه گرفتاریهای آن را به تن میمالند تا زندگی جدیدی را بسازند.
جومپا لاهیری همه این تجربههای رنگارنگ را از میان خاطرات خودش دستچین کرده است. از همه لحظههای دردناک، شاد، سرشار و غمبار زندگی دوگانهاش.
در دنیای قصههای او همه چیز وجود دارد؛ همه آن چیزهایی که در زندگی روزمره با آن روبهرو هستیم، از اتاق و وسایل آن گرفته تا خیابانها و مغازهها. او حتی از قل دادن کوفتهها در آرد سوخاری هم نمیگذرد و بوی غذاها را هم وارد داستانهایش میکند و با کمک همین جزییات است که تغییر آدمها را به شکلی ملموس نشان میدهد.
خودش میگوید اصلا زندگی از همین جزییات تشکیل میشود و برای همین او نمیتواند هیچ وقت از این چیزهای ریز، اما ضروری فاصله بگیرد.
و در این میان البته او از توانایی خاصی برای بیان آرزوها و دلخواستههایش برخوردار است. همین موفقیت او در قصهگویی موجب شد تا از 1999 جوایز ادبی به سوی او سرازیر شود؛ او آن سال جایزه «او هنری» را برای کتاب «مترجم دردها» گرفت. جایزه پن همینگوی، بهترین داستان کوتاه آمریکا و جایزه گوگنهایم هم از جوایزی است که لاهیری برای نوشتن اولین کتابش به دست آورد.
همین شد که کتابخوانان و کتاب دوستان به انتظار انتشار دومین اثر او نشستند. رمانی که او از همان زمان که برنده پولیتزر شد، وعده داد که در سال 2004 منتشر شود و البته منتشر هم شد. «همنام» دومین اثر او که این بار داشت رماننویسی را تجربه میکرد هم درباره یک خانواده مهاجر است. یک زندگی واقعی و باورپذیر از زندگی همان مهاجران هندی که در ینگه دنیا با تجربیات جدیدی روبه رو میشوند که طبیعتا بسیاری از آنها رنجآور نیز هست.
اثر دوم لاهیری آن قدر همه را به هیجان آورد که کارگردان هندی تبار آمریکایی «میرا نیار» اعلام کرد که قصد دارد آن را دستمایه ساخت فیلم جدیدش کند. جالب این است که جومپا لاهیری در این رمان قهرمانی به نام «گوگول» را خلق کرده که اسم عجیبش هم برای خودش دردسر ایجاد میکند، هم برای دیگران. یکی از انگیزههای او برای خلق چنین شخصیتی از دل تجربیات خودش میآمد. آخر او هم سالها با مشکل عجیب بودن اسمش در میان انگلیسی زبانها روبهرو بود و همیشه همکلاسیهایش از شنیدن اسم او به یاد «جامپ» یا پریدن میافتادند و یک جورهایی او را دست میانداختند.
گوگول، بچهای است که در میان همه این سنتهای هندی به دنیا میآید. پدر او هم مثل پدر خود جومپا دارای 2 فرزند میشود که در محیط جدید به دنیا آمدهاند و با فرهنگ آنجا بزرگ میشوند و رشد میکنند. پدر هم گرچه شیفته فرهنگ سرزمین مادریاش است، اما به فرهنگ فرزندانش احترام میگذارد و با همه رنجهایی که میبرد، کنار میآید و نهتنها زندگی جدید بلکه خودش را به عنوان موجودی با فرهنگ دوگانه میپذیرد.
لاهیری اما از این توانایی برخوردار است که برای بیان این قصهها اصلا به ورطه تکرار و کلیشهشدن نمیافتد و با زبان خاص خودش، دنیای آدمهایش را توصیف میکند. زبانی که گاه سریع و سایهوار از روی ماجراها میگذرد تا شتاب زندگی را نشان دهد و گاه برای بیان یک آرزو میتواند تا مدتها خواننده را درگیر خود نگه دارد.
او از این توانایی برخوردار است که شخصیتهایش را در موقعیتهای سخت و دشوار زندگی قرار بدهد و ببیند که تا چه اندازه توانایی بیرون آمدن از ورطهای که در آن گرفتار شدهاند، دارند.
بعضی وقتها آدمهای او سرافراز نیستند و حسادتها، کینهها و دردهای قدیمی آنچنان آنها را پایبند نگه میدارد که زیر آب میروند و از دست نویسنده هم کاری برای بیرون آوردنشان برنمیآید. مهم این است که آنها با همه قدرتی که دارند، زندگی میکنند و نویسنده هم در پی این نیست که کارشان را خوب یا بد نشان دهد. قضاوت با شماست که داستان را میخوانید و این شما هستید که میتوانید یک تجربه جدید را با قهرمانهایی که جومپا آفریده است، به تجربیات قبلی زندگیتان بیفزایید.
برای همین هم جومپا لاهیری به عنوان یک زن جوان آمریکایی که غرب را وطنش میشمارد، پدر و مادرش را ستایش میکند. او والدینش را خیلی خوب درک میکند، هر چند که شاید در زندگی خیلی موفق نبودند. آنها به عنوان یک زوج تحصیل کرده، در اوایل دهه 60 میلادی سرزمین مادریشان را ترک کردند و به امید یافتن موقعیتها و امکانات جدید راهی انگلستان شدند. جومپا در لندن به دنیا آمد، اما خانواده به مهاجرت خود ادامه داد و راهی آمریکا شد. اینجاست که جومپا پا میگیرد و به مدرسه میرود و با وجود اسم متفاوتش، لباسهای متفاوتش و موی سیاهش، حس میکند که با بچههای دیگر هیچ فرقی ندارد. او خودش بعدها گفت که به پدر و مادرهایی که این رنج را بر خود هموار کردهاند تا دنیای جدیدی را برای فرزندانشان خلق کنند، احترام میگذارد، اما معلوم نیست که همه این پدرها و مادرها تا چه حد در دادن این دنیای جدید به بچههایشان موفق بوده باشند. به هر حال آنچه مسلم است آنها همواره با غم غربتی که خود اختیار کردهاند، همراهند و عاشق همه سنتها و فرهنگ مادریشان هستند.
همه این مفاهیم در آخرین کتاب جومپا لاهیری با عنوان «خاک غریب» نیز تکرار میشود. این همان اثری است که امسال تابستان منتشر شد و هنوز از راه نرسیده یک جایزه با ارزش را برایش به ارمغان آورد. با این حال زبان لاهیری در این کتاب با 2 اثر قبلیاش تفاوتهایی دارد؛ او که در این فاصله پدر و مادرش را از دست داده است، ازدواج کرده و 2فرزند نیز دارد، دیگر از زاویهای متفاوت به دنیا نگاه میکند. برای همین هم غمها و رنجهای این کتاب بسیار عمیقتر و درونیتر هستند و همه آن شادابی که میتواند در دهه پیشین زندگی وجود داشته باشد، جای خود را به پختگی داده است که لایههای عمیق تر زندگی و روح را میکاود.
خود او وقتی از کالج بیرون آمد میدانست که عشقش نوشتن است برای همین هم سراغ ادبیات انگلیسی رفت و پس از آن ادبیات تطبیقی و نوشتن خلاق را هم خواند. او دکترایش را هم در مطالعات ادبیات رنسانس گرفته است. با این حال از همان زمان میدانست که دوست ندارد در دانشگاه تدریس کند. به همین دلیل هم روزنامهنگاری و ویراستاری توجه او را به خودش جلب کرد و البته هیچگاه هم از دغدغه نوشتن غافل نماند.
او برای نوشتن داستان کوتاه «گرفتاری هیچکس» که در مجله نیویورکر منتشر شد، در سال 2002 جایزه بهترین داستان کوتاه سال آمریکا را به خود اختصاص داد.
لاهیری در سال 2001 با آلبرتو ورولیاس ازدواج کرد. همسر او سردبیر نشریه «تایم» ویژه آمریکای لاتین است. آنها 2 فرزند دارند که اوکتاویو متولد 2002 و نور متولد 2005 است. از سال 2005 او نایب رئیس انجمن قلم آمریکا و مسوول ایجاد روابط دوستانه در میان روشنفکران و نویسندگان است.
رویا دیانت
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: