آشتی‌موقرمزی‌باپرنده‌ها

کد خبر: ۲۱۹۳۷۸

هر کاری کرد که توجه قناری رو به خودش جلب کنه، فایده‌ای نداشت. هی شکلک درآورد و لپاشو باد انداخت و صداهای عجیب و غریب از خودش درآورد تا که صدای قناری رو تقلید کنه که شاید اون رو وادار به خوندن کنه؛ اما فایده‌ای نداشت.

قناری زرد کاکلی رفته بود تو لک و اصلا با این ادا و اطوارها سر حال نمی‌اومد؛ اما موقرمزی فکر می‌کرد که هنوز دوست شدن با قناری رو یاد نگرفته و حرف زدن با زبون اون رو بلد نیست. رفت سراغ باباش و خواست تا بهش ارتباط برقرار کردن با قناری رو یاد بده. بابای موقرمزی هم که تازه قناری رو برای دخترش خریده بود تا که اون از پرنده‌ها نترسه و کمی هم سرگرم بشه، گفت: من هم زبون قناری رو نمی‌دونم؛ اما از آقای پرنده‌فروش یاد گرفتم که چطوری تو قفس براش آب و دونه بذارم که احساس آرامش کنه و نترسه و کم‌کم با ما دوست بشه. موقرمزی تا این رو از باباش شنید، با این‌که از دست زدن به پرنده‌ها می‌ترسید و ازشون دوری می‌کرد، از باباش خواست که آب و دونه قناری زرد کاکلی رو خودش تو قفس بذاره.

باباش قبول کرد و اون شادمان با یه ظرف آب و یه ظرف دونه نزدیک قفس قناری شد. قلبش شروع کرد به تاپ‌تاپ صدا دادن و دستاش هم می‌لرزید؛ اما از اونجایی که می‌خواست با قناری ناز نازی دوست بشه تا اون براش آواز بخونه با شهامت در قفس رو باز کرد و به چشم‌های قناری خیره موند؛ اما قناری زرد کاکلی همون طوری یه پا وسط قفس نشسته بود و جم نمی‌خورد.موقرمزی دست‌های لرزونش رو برد تو قفس و ظرف آب و دون رو گذاشت سر جاهاشون و تندی در رو بست و نفسش رو که از ترس تو سینه‌اش حبس کرده بود، یهو داد بیرون. قناری ناز نازی از دیدن روی زرد موقرمزی که ترسیده بود، خنده‌اش گرفته بود. به روی خودش نیاورد و چرخی دور قفس زد. موقرمزی فکر کرد قناری باهاش دوست شده و می‌خواد آب و دون بخوره؛ اما دوباره سر جای اولش نشست و زیر چشمی موقرمزی رو می‌پایید.

چندساعتی گذشت و چشم‌های موقرمزی به قناری زرد کاکلی موند، دل قناری به حال موقرمزی از بس که سوال‌های جورواجور پرسید و بی‌جواب موند، سوخت. مثلا چندسالته، کجا به دنیا اومدی یا این‌که اسم دوست‌هات چیه؛ اما تا رسید به این سوال که تو اصلا مامان یا بابا داری قناری غصه‌اش گرفت و سرش رو برد لای پرهاش تا که اشک‌هاش رو موقرمزی نبینه.

اما موقرمزی ناراحتی قناری زرد کاکلی رو حس کرد و دوید پیش باباش و گفت: آقای پرنده‌فروش این قناری رو از مامان و باباش جدا کرده، واسه همین هم اون با ما قهره و برامون نمی‌خونه چون غصه داره. با صدای بلند داد زد، من این قناری رو نمی‌خوام شما برای شاد کردن من دل کوچک قناری رو شکستی، باید هرچه زودتر اون رو به قفس مامان و باباش ببریم.

بابای موقرمزی از حرف‌های دخترش تعجب کرد و به همراه قفس قناری رفتن مغازه آقای پرنده‌فروش. قناری زرد کاکلی تا مامان و باباش رو دید، شروع کرد به آواز خوندن و اینقدر تو قفسش بالا و پایین پرید که قفس از دست موقرمزی افتاد زمین و برای اولین بار موقرمزی در قفس رو باز کرد و قناری کوچولو رو با دوتا دست‌هاش گرفت و گذاشت تو قفس مامان و باباش و تو چشم‌های هرسه‌شون شادی خوشحالی رو دید. از اون روز تا حالا موقرمزی هرگز از پرنده‌ها نترسیده و تازه زبون اونها رو هم یاد گرفته و هرجا پرنده‌ای کمک بخواد، نجاتش می‌ده و از اون مراقبت می‌کنه.

نرجس ندیمی‌دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها