در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در نتیجه همگی با هم برای ناهار به یک رستوران رفتیم و در آنجا موقع خوردن غذا، قصه را برای من تعریف کردند. من به این مرد گفتم برود خانه و قصه را ماشین کند. به این ترتیب بود که اسکلت داستان در 9 صفحه کاغذ تهیه شد و این آن چیزی بود که ما نزد تورنتون وایلدر فرستادیم. او به استودیو آمد که روی داستان کار کند. ما صبحها با هم کار میکردیم و او بـعـدازظـهـرهـا خودش تنها داستان را با دست در کتابچههای مشق مدرسهای مینوشت.
هیچ وقت صحنهها را به دنبال هم و مرتب نمینوشت، بلکه به اقـتـضـای هـوس، از یـک صـحنه به صحنه دیگر میپرید...» هیچکاک آنقدر به تورنتون فیلمنامهنویس علاقه داشت که حتی در عنوانبندی ابتدای فیلم از او تشکر کرد که این قضیه حتی کمی غیرعادی به نظر میرسید. هر چند به رغم این علاقه در فیلمهای بعدیاش نتوانست از همکاری او بهره بگیرد. فیلم از هـمـان ابـتـدا بـر رابطه ذهنی بین دایی چارلی و خواهرزادهاش که دو شخصیت اصلی اثرند، تاکید میکند: در همان ابتدا زوجهای رقاص را میبینیم و «آهنگ بیوه شاد» را میشنویم. سپس مادر قسمت اول آهنگ را زمزمه میکند و سر میز همه شروع میکنند به فکر کردن که اسم آهنگ چیست. جوزف کاتن که کمی پریشان شده میگوید دانوب آبی است و خواهرزادهاش میگوید: «درست است، اوه نه، بیوه ...» در این لحظه کاتن برای منحرف کردن حواس حاضرین، لیوان خود را برمیگرداند.
فیلم داستان چارلی اوکلی است که برای دیدار خانوادهاش وارد سانتاروزا میشود. هدف اصلی او از این سفر فرار از دست دو کارآگاهی است که در تعقیباش هستند. خانواده، شامل یک خواهر بزرگتر، شوهر خواهر و دختر جوان آنها ترزا رایت که اسم داییاش بر او گذاشته شده با آغوش باز از او استقبال میکنند. اما دخـتـرک کـمکـم بـه شـک میافتد که نکند دایی محبوباش همان مرد مرموزی باشد که پلیس به اتهام قتل چند بیوه زن در تعقیب اوست.
یک کارآگاه جوان که در شک این دختر سهیم است به عنوان آمارگر وارد خانواده میشود. در این ضمن درست موقعی که پلیس میخواهد دایی چارلی را دستگیر کند یک مظنون دیگر در ناحیه شرق تصادفا کشته میشود و بازپرسی رسما مختومه میماند. دایی چارلی وقتی متوجه سوءظن خواهرزادهاش میشود دو بار در خانه سعی در قتل او میکند، ولی موفق نمیشود. هنگامی که میخواهد سوار قطاری شود که قرار است او را به نیویورک ببرد باز میکوشد که دخترک را زیر قطار بیندازد ولی در جریان کشمکش خودش پرت میشود و زیر قطار دیگری که همان موقع میگذشته میمیرد.
در مراسم تدفین مردم سانتاروزا از دایی چارلی سپاس به عمل میآورند. اطلاع از گناه این مرد به صورت پیوندی نهانی بین خواهرزاده جوان و دوستکارآگاه او باقی میماند.
جوزف کاتن در فیلم با این که شخصیتی منفی است اما هیچوقت در حال کشتن قربانیهایش دیده نمیشود و شاید به این دلیل است که همدلی تماشاگر را برمیانگیزد. ضمن این او قاتلی با یک هدف عالی است، به قول خود هیچکاک که او از آن قاتلهایی است که فکر میکنند کشتن برایشان یک ماموریت معنوی است. احتمالا بیوهها مستحق بلایی بودهاند که به سرشان آمده ولی به هر حال او حق نداشته که این کار را بکند. به گفته هیچکاک فیلم واجد یک قضاوت اخلاقی است و قاتل در انتها به سزای کارش میرسد. خواهرزاده تصادفا او را میکشد. اما فیلم غنای خود را از این موضعاش به دست میآورد که در آن، بدکارها سیاهسیاه و خوبها سفید سفید نیستند.
دایی چارلی خواهرزادهاش را دوست داشت، هر چند به اندازهای که خواهرزادهاش او را دوست میدارد. تروفو در گفتگویش با هیچکاک به نکته جالبی در فیلم اشاره میکند که شاید به ذهن کمتر کسی رسیده باشد. در صحنه اول در ایستگاه موقعی که قطار حامل دایی چارلی وارد میشود از دودکش لکوموتیو دود غلیظی خارج میشود که وقتی قطار جلوتر میآید این دود تمام ایستگاه را پر میکند. اما وقتی که در آخر فیلم قطار دارد از ایستگاه خارج میشود دود خیلی کم و بیرمقی از آن در میآید. دود سیاه در این جا نشانه این است که شیطان در حال ورود به شهر است و دود کمرمق پایانی هم نشانه این است که شهر از وجود شیطان پاک شده است. مشابه چنین تمهیدی در پرندگان هم هست. هنگامی که جسیکا تندی پس از کشف جسد آن دهقان، به حالت شوک با اتومبیل به راه میافتد، در این لحظه جاده بسیار خاکآلود میشود و دود سیاهی هم از اگزوز بیرون میآید که این تمهید با حالت آرام ورود او به مزرعه تضاد ایجاد میکند.
فـیـلـم بـه طـور مـتـنـاوب مـرتـبـا دایی چارلی و خواهرزادهاش را به هم پیوند میدهد. آن طور که دانلد اسپوتو در نقد درخشان خود بر این فیلم اشاره کرده، دایی چارلی را اولین بار در حالی میبینیم که با لباس روی تختخواب دراز کشیده، درباره آیندهاش فکر میکند و به این فکر میکند که کجا برود.
اولین بار که خواهرزادهاش را میبینیم، او نیز در وضع مشابهی است. با لباس روی تخت خود دراز کشیده و به آیندهاش فکر میکند. هنگامی که تصمیم میگیرد تلگرافی برای داییاش بفرستد درمییابد که یک تلگراف از داییاش به او رسیده است و به کارمند تلگرافخانه میگوید که این یک تلهپاتی عجیب است. دایی چارلی و خواهر زاده در طول فیلم مرتبا به شباهتشان به یکدیگر اشاره میکنند و به این که چقدر با هم همسان و یکیاند. به قول اسپوتو، دایی حتی حلقهای به خواهرزادهاش میدهد که باز به یکی بودن آنها اشاره دارد.
اسپوتو همچنین به نقش دوربین در تحکیم پیوند این دو نیز اشاره میکند. آنها بیشتر اوقات از نیمرخ فیلمبرداری شدهاند. در حالی که روبهرو یا حتی کنار هم قرار گرفتهاند و قطعهای سریع بسیاری وجود دارند که چهره و حالت آن دو را با هم هماهنگ میکنند.
اسپوتو برجستهترین صحنه از این لحاظ را صحنهای میداند که در ایوان پشتی خانه در شب رخ میدهد، وقتی که آنها در سایه روبهروی هم قرار میگیرند و دوربین آنها را از نیمرخ نشان میدهد. روی ایوان لامپی سایهدار است و پنجرهای که از داخل روشن شده. هنگامی که دایی چارلی روبهروی دختر میایستد انعکاس او در پنجره دیده میشود. در سایه یک شک اثری از قتل و خونریزی نیست. جنایتهای فیلم پیش از شروع داستان، رخ دادهاند و فضای فیلم بسیار عادی است. شخصیت خبیث فیلم یک جنتلمن خوشظاهر و خوشپوش و خوشبیان است و این را ماموریت خود فرض میکند که بیوههای چاق و تنبلی را که هیچ کاری جز اتلاف سرمایه دیگران ندارند، بکشد.
اسپوتو وضعیت دو چارلی فیلم را با وضعیت مرد بیگناه و دوست خبیثاش در جنون مقایسه میکند: «در آنجا آزمون سخت مسوولیت گناه عوضی قهرمان را آلوده میکند و او میکوشد تا دوست خود را بکشد. تمام این آدمها در دنیایی زندگی میکنند که آماج یک گناه اولیه قرار گرفته. این دنیایی است که اساسا از محور خود خارج شده و در آن هر از گاهی چیزی غلط از آب درمیآید.
به شکلی متناقض نما، تیرگیهای شخصیت دایی چارلی، تیرگیهای حاضر در زیر پاکی ظاهرا بیآلایش چارلی را آشکار میکند. وقتی که دایی چارلی میخواهد با دیدگاه ساده و احساساتی خواهرزادهاش نسبت به زندگی مبارزه کند، او را به درون یک بار تیره و دود گرفته میبرد که همان صحنه اولیه را که قطار در حال ورود بود، به یاد میآورد. در واقع دختر جوان «مجبور» است که از درون تیرگیها بگذرد تا آنچه که در زیر ظاهر معصوم و سادهاش وجود دارد، فرصت بروز و نمود پیدا کند. سایه یک شک فیلمی است همچنان هراسآور و از بدبینانهترین آثار هیچکاک که بدبینی درونیاش را به کل دنیا تعمیم میدهد. بعید است پس از دیدن این فیلم، نگاه مخاطب به «آدمهای به ظاهر ساده و نجیب» اطرافش همان چیزی باشد که قبلا بود. سایه یک شک از معدود آثار تاریخ سینماست که مخاطب را با خود تا اعماق سیاهیها میبرد تا از آنچه که در درونش وجود دارد، آگاهی بیشتری حاصل کند.
مسعود ثابتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: