با ناهید مهدوی اصل ، نویسنده کودکان

حرفی برای گفتن دارم می شنوید؟

ناهید مهدوی اصل به قول خودش در وهله اول برای بچه‌ها قصه‌نویسی می‌کند و در وهله دوم طراح بازی برای آموزش مهارت‌های زندگی به بچه‌ها است. او نویسنده‌ای نیست که کتابی بنویسد و گوشه‌ای بنشیند چراکه از 4 سال پیش به صورت پیگیر به مدارس می‌رود و برای بچه‌ها قصه‌خوانی می‌کند؛ در همین هفته کتاب او روزی دو بار به مدارس شهر و حاشیه تهران رفت و برای صدها دانش‌آموز قصه‌خوانی کرد.
کد خبر: ۲۱۸۳۵۹
کلاس‌های آموزش قصه‌گویی به کودکان هم ازجمله برنامه‌های این نویسنده در هفته کتاب بوده است که در فرهنگسراهای شهر برگزار شد و البته به دلیل اطلاع‌رسانی ضعیف برگزارکنندگان با استقبال زیادی مواجه نشد.

این گفتگو هم پیش از برگزاری یکی از همین کلاس‌ها در فرهنگسرای ارسباران انجام شد که به لطف اطلاع‌رسانی ضعیف برگزارکنندگان! توانستم سوال‌هایم را با فراغ بال از این نویسنده بپرسم.

چه شد به عنوان یک قصه‌نویس کودک به این بسنده نکردید که بنویسید و چاپ کنید؟ چرا رفتید به دل بچه‌ها تا داستان‌هایتان را برای آنها بخوانید؟

من اصلا از آرام بودن خوشم نمی‌آید. به نظرمن آدم‌ها باید ارتباط برقرارکنند؛ خودشان را بشناسند و بشناسانند. این موضوع که بچه‌ها چگونه ارتباط برقرارکنند برای من خیلی اهمیت داشت چراکه فکر می‌کنم چیزی که در جامعه ما کم‌رنگ شده ارتباط درست است. ما در بزرگسالی دچار مشکل ارتباطی می‌شویم و برای حل این مشکل باید در کودکی یاد بگیریم که چگونه با جهان پیرامون و انسان‌ها ارتباط برقرار کنیم تا در بزرگسالی چوبش را نخوریم. ارتباط با خود اولین قدم در این مرحله است چراکه ما نمی‌توانیم هیجانات خودمان را کنترل کنیم.

آیا حل این مشکل وظیفه نویسنده است؟

همه مسوولند. من به عنوان یک نویسنده وقتی به این مساله آگاه شدم نتوانستم آرام شوم. من نویسنده چه چیزی به عنوان خوراک ذهنی می‌خواهم به بچه‌ها بدهم؟ من باید اول از همه مشکلات ارتباطی خودم را حل کنم.

اصلا چرا سراغ طراحی بازی رفتید؟

چون دیدم کارهایی که نویسندگان می‌نویسند قابل فهم و ارتباط و جذب کردن کودکان نیست. قصه‌های ما جاذبه‌ای برای ارتباط برقرار کردن با بچه‌ها ندارد. وقتی من با مفاهیم روان‌شناسی آشنا شدم متوجه شدم نویسنده باید از لحاظ خودشناسی اول باید مشکلات خود را حل کند بعد خوراک ذهن یک نفر دیگر را فراهم کند، این بود که خیلی فشرده‌تر می‌خواندم و می‌نوشتم و بعد آنها را در مهد‌کودک‌ها  اجرا می‌کردم.

 در اینجا من از ریتم متل‌ها و بازی‌های سنتی ایران استفاده کردم چراکه دیدم این بازی‌ها و متل‌ها ریتم دارد و چه خوب است در اینجا یک کار ترکیبی انجام دهیم برای همین تلاش کردم درحین بازی با بچه‌ها ارتباط برقرارکنم.

بازی‌های ایرانی، متل‌ها، قصه‌ها چه ظرفیت‌های نامکشوفی برای نوشتن و جذب بچه‌ها دارد؟

بچه‌ها در کودکی بازی می‌کنند و در بزرگسالی زندگی. بازی عروس و داماد یا خاله‌بازی را در نظر بگیرید اینها تمرین زندگی است.

بازی‌های دیگر نیز هر کدام علاوه بر سرگرمی آموزش‌هایی برای کودکان به همراه دارد مثلا بازی گرگم و گله می‌برم اتحاد را به بچه‌ها یاد می‌دهد. وقتی به بچه‌ها یاد می‌دهیم که اتحاد یعنی چه و چگونه به یک گرگ اجازه ندهیم به گله حمله کند یاد می‌گیرد چگونه از مملکتش، زندگی‌اش و مالش دفاع کند.

این بازی‌ها با ظاهر ساده‌ای که دارند از لحاظ فرهنگی و روان‌شناسی خیلی پیچیده‌اند.

 قایم باشک بازی‌ای است که پیشینه آن به دوران انسان‌های نخستین برمی‌گردد. دوره‌ای که انسان‌هایی که می‌خواسته‌اند به حیوانات قوی جثه حمله کنند گوشه‌ای پنهان می‌شده‌اند و آن حیوان را بررسی و شب در غارها جمع می‌شده‌اند و تصورات خود را از حیوانات روی دیوارهای غار ترسیم می‌کرده‌اند و از ابعاد مختلف به آن حیوانات حمله می‌کرده‌اند و وقتی محاسباتشان را انجام می‌داده‌اند فردا صبح به صحنه می‌آمده‌اند و شب‌ها دور هم در غارها قضایا را برای هم تعریف می‌کرده‌اند و قصه‌گویی ماجرای شکار را می‌کرده‌اند. چه کسی را دیده‌اید که بدون پیشینه‌اش زندگی کند؟ هر کسی را می‌بینید نخست می‌خواهد ببیند شما چه کسی هستید و پدر و مادر و خانواده و محله‌تان که بوده و کجا بوده است. شما حتی فضای زندگی‌تان را به آدم‌ها بدهید تا با شما ارتباط برقرار کنند. این قصه‌ها، بازی‌ها و متل‌ها پیشینه و بخشی از هویت ماست.

شما تا به حال به چند مدرسه رفته‌اید و برای بچه‌ها قصه‌خوانی کرده‌اید؟

نمی‌دانم! 4 سال است که به صورت دائمی به مدارس می‌روم.

در این نشست‌ها چقدر با بچه‌ها حرف زده‌اید و به آنها گفته‌اید چرا کتاب نمی‌خوانند؟

من انگیزه را در آنها ایجاد می‌کنم چراکه من با ذوق و شوق و با عشق برایشان قصه می‌گویم آنها آن عشق را می‌گیرند. بچه‌ها وقتی می‌بینند که من کتابم را با این حرارت و عشق برایشان می‌خوانم آنها هم به دنبال آن قصه می‌روند. من سعی می‌کنم حرف نزنم بلکه انگیزه‌ای ایجاد کنم که به دنبال کتاب بروند.

به فرض که این انگیزه هم ایجاد شد چگونه می‌شود انگیزش دائم برای خواندن در بچه‌ها ایجاد کرد که بعد از کتاب شما کتاب نویسنده دیگری را هم بخوانند؟

محتوای خوب اگر به بچه‌ها بدهیم مشکل حل می‌شود.

یعنی شما مشکل را نویسنده‌ها می‌بینید؟

بله. بچه مشکلی ندارد چون بچه‌ها بکرند و همه چیز دارند. اگر معلم با بچه‌ها نمی‌تواند ارتباط ایجاد کند خودش مقصر است. ما بزرگ‌تر‌ها آنقدر در چارچوب‌های خاص هستیم و زبان بچه‌ها را نمی‌شناسیم که نمی‌توانیم با او ارتباط برقرار کنیم.

یعنی خانواده و نظام آموزشی هیچ مشکلی ندارند و همه مشکل از نویسنده‌هاست؟

نه نویسنده را به عنوان نمونه گفتم. الگوها در ایجاد این ارتباط مشکل دارند. خانم‌ها وقتی مهمانی دارند و به مهمانشان علاقه دارند غذایشان خیلی خوشمزه‌تر می‌شود چون محبت و عشق در آن هست. آقایان هم وقتی زندگی و خانواده‌شان را خیلی دوست دارند خیلی قشنگ‌تر در خدمت آنها هستند و امکان ندارد محبتشان را جای دیگری خرج کنند. مسلما وقتی انسان به مساله‌ای عشق می‌ورزد کارش را هم بهتر و درست‌تر انجام می‌دهد. در خیلی از مسائل این عشق برای پیشبرد کارها وجود ندارد.

این ‌که این همه بیماری در میان ما زیاد است به این دلیل است که چون در جایگاه خودمان نیستیم در فشار هستیم. وقتی کسی که ذوق شعر دارد، نقاش است یا عاشق طبیعت است مجبور است کاری سنگین و خشن انجام دهد از لحاظ روحی و روانی آسیب می‌بینید.

این وضعیت که هر کسی براساس علائق و آرمان‌هایش به کاری مشغول شود و براساس عشق خودش کار کند خیلی آرمانی و دور از دسترس است. سوال من این است که ما در کوتاه‌مدت برای این ‌که نسل آینده ما با فضاهای فرهنگی آشنا شود چه باید بکنیم؟

ما باید عادت‌هایی را ایجاد کنیم. یک سری عادت‌ها مطلوبند یک سری عادت‌ها هم مضر هستند مثلا سیگار کشیدن یک عادت رایج، اما مضراست. عادت‌های مضر می‌توانند به شکل عادت‌های مثبت درآیند و روش ایجاد این عادت‌های مثبت آموزش و آگاهی است. ما به یکی از مدارس حاشیه شهر تهران رفته بودیم. وقتی بلندگوی مدرسه خراب شده بود و صدای خیلی بد و گوشخراشی داد بچه‌ها فکر کردند که کسی دارد ترومپت می‌زند و شروع کردند با آن شادی کردن یعنی اصلا نمی‌توانستند تشخیص دهند که این صدای خشنی است که آزاردهنده است یا صدایی شادی‌دهنده! این بچه‌ها باید آگاهی و آموزش پیدا کنند. ما باید آگاهی بدهیم تا بتوانیم پیشرفت کنیم. من در نمایشگاه‌های استانی که شرکت می‌کردم می‌دیدم این همه انرژی‌ها و هزینه‌های انسانی هزینه می‌شود و کاری انجام نمی‌شود. من در سیستم اداری خودمان رفت و آمد دارم و می‌بینم که این همه سرمایه‌گذاری می‌شود؛ بودجه‌ها داده می‌شود، اما کار را درست انجام نمی‌دهند.

گیر کار کجاست؟

ما عادت درست برای ایجاد وجدان کاری را آموزش نداده‌ایم.

چه کسی باید این کار را انجام دهد؟

بخش آموزش در کشور باید قدرتمند عمل کند.

یعنی اصل مشکل در نظام آموزشی است؟

نه. اگر همین الان هم بگویند همه این کتاب‌ها محتوای خیلی خوبی در آنها گنجانده شود و برنامه‌های خیلی پیشرفته‌ای هم برنامه‌ریزی شود کسی را نداریم که اینها را آموزش دهد. کار باید سیستماتیک باشد و آن مربی هم آموزش ببیند. بحث مهارت‌های زندگی و خودشناسی اگر در کتاب درسی هم باشد باید مربی آموزش‌دهنده هم آن را بلد باشد نه این‌ که آن را بخواند و برود.

ما قرار بود بحث آموزش مهارت‌های زندگی و بازی و نمایش را تا مقطع دبیرستان برنامه‌ریزی کنیم، اما بعد از 2 سال گفتند ما مربی این کار را نداریم چون معلم می‌گوید ما وقت بازی کردن نداریم 2 تا شعر به ما بدهید بخوانیم و برویم.

باید باور پیدا شود که این امر چقدر ضروری است. اول باید آن مدیری که در راس است آموزش ببیند و نیاز جامعه را بفهمد بعد خودش دنبال اصلاح این عادت‌ها می‌رود و می‌بیند که کسی که زیر دست او در حال تعلیم و تربیت است از محتوای تغذیه ذهنی درستی باید برخوردار باشد.

مدیران مملکت باید آگاه بشوند و وقتی آگاهی ایجاد شد می‌فهمند نیازها چیست و کمبودها کجاست.

حالا فرض کنیم نظام آموزشی ما هیچ وقت نخواست اصلاح شود من و شمای پدر و مادر چقدر می‌توانیم این عادت مفید کتابخوانی را در فرزندانمان ایجاد کنیم؟

من و شما اگر خودمان این عادت را نداشته باشیم نمی‌توانیم برای فرزندانمان کار زیادی کنیم. تازه این سوال هم هست که ما در بزرگسالی چقدر می‌توانیم روی خودمان کار کنیم که کتابخوان شویم این اتفاق خیلی کم می‌افتد مگر این‌که یک نفر با تمام وجودش بخواهد چیزی را یاد بگیرد چراکه در این سن و سال درگیری‌های زندگی آنقدر زیاد است که عوض کردن شرایط خیلی مشکل است.

حتی اگر بخواهیم جلوی بچه‌ها ادای آدم‌های کتابخوان را در بیاوریم هم به نتیجه نمی‌رسیم مساله ما این است که فکر می‌کنیم همه چیز همان چیزهای ظاهری است که می‌بینیم در حالی که در این دنیا چیزهای دیگری هم وجود دارد. فکر من تشعشع دارد و روی فکر شما اثر می‌گذرد اگر از کسی خوشمان بیاید یا متنفر باشیم این تشعشع ذهنی ما روی مخاطبمان اثر می‌گذارد.

اگر پدر و مادر بخواهند به صورت تصنعی به بچه‌ها نشان دهند که عادت‌های مثبتی مثل کتابخوانی دارند کودک تشعشع ذهنی آنها را می‌گیرد و می‌فهمد که این حالت تا چه حد تصنعی است و اثرگذار نخواهد بود.اگر پدر و مادر نتوانسته‌اند خودشان این عادات مثبت را در بچگی بیاموزند باید بچه‌هایشان را واگذار کنند به مراکز آموشی که بتوانند آنها را تحت آموزش‌های درست قرار دهند.

سیستم دولتی باید در این راه کمک زیادی کند.

یعنی دولت کمک نمی‌کند؟

آنهایی که در راس هستند دارند کار می‌کنند، اما دوتا پله که پایین‌تر می‌آییم کار خراب می‌شود.

چرا؟ نمی‌خواهند یا نمی‌توانند؟

برای این‌ که آنها هم یاد نگرفته اند عادت‌های مطلوب را در خود پیاده کنند. بودجه را با به‌به و چه‌چه می‌گیرند، اما وقتی هفته کتاب و کتابخوانی است و باید بروشورها را برای اطلاع مردم نصب کنند وسط راه می‌روند خانه خودشان و در نتیجه اطلاع‌رسانی نمی‌شود و این همه انرژی و سرمایه‌گذاری به هدر می‌رود.

آن فرد کارمند دولت است و پولش را گرفته و با خودش می‌گوید که 2 تا پوستر نچسبانیم و 2 نفر هم نیایند مگر چه اتفاقی می‌افتد و این گونه کار را برای خودش توجیه می‌کند. اگر بخش خصوص فعال شوند و هر کسی خودش براساس تلاشش پول بگیرد آن وقت همه کار می‌کنند.

یعنی بخش فرهنگی را غیردولتی کنیم؟

بله بخشی از حقوق باید براساس تلاش به افراد پرداخته شود تا بدانند اگر تلاش و فعالیت جنبی داشته باشند موفق‌ترند. بخش خصوصی و آنهایی که دارند به صورت پروژه‌ای کار می‌کنند سعی می‌کنند بهترین کار را ارائه دهند تا پول بیشتری بگیرند. خود من آنقدرمی‌خوانم و تلاش می‌کنم تا بهترین طرح را ارائه دهم تا بتوانم کار را بگیرم.

یک مساله دیگر این است که آن بخشی از بچه‌هایی که کتاب هم می‌خوانند کتاب خوب نمی‌خوانند و نویسنده ایرانی را نمی‌شناسند؛ چرا؟

نویسنده‌های ما فقط می‌نویسند و می‌روند یک گوشه می‌نشینند آنها می‌گویند: ما می‌نویسیم تا دیگران بعدا بیایند ما و آثار ما را کشف کنند و ما از خودمان حرف نمی‌زنیم. من به این حرف‌ها اعتقادی ندارم و معتقدم باید تحولی در مفاهیم‌مان ایجاد شود. من اگر حرفی دارم نباید یک گوشه آرام بنشینم بلکه باید به میدان بیایم و حرفم را بزنم.‌ آن نویسنده هم چه اشکالی دارد که در4  جا قرار بگیرد و درباره کتابش حرف بزند.

آخر تریبونی در اختیارش قرار نمی‌دهند که حرف بزند.

هیچ کس به کسی چیزی نمی‌دهد بلکه اگر من توانایی دارم باید خودم را مطرح کنم و آن جایگاه را بگیرم. خود من در بسیاری کشورها می‌روم و قصه‌گویی می‌کنم مگر من چه کسی هستم؟ هیچ چیزی نیستم ولی می‌گویم می‌توانم قصه ایرانی خودم را در جهان مطرح کنم دیگران هم می‌توانند این حرف را بزنند. من 4 سال است که دارم می‌روم و می‌آیم تا به این موقعیت دست یافته‌ام.

حالا به فرض من نویسنده خواستم بروم و برای بچه‌ها قصه‌ام را مطرح کنم آیا این پذیرش در سیستم ما هست؟

خیلی سخت است. من در این راه بی‌احترامی و نگاه‌های سرد زیادی تحمل کرده‌ام، ولی اینجا هم بحث خودشناسی مطرح است چون من به خودم گفتم من حرفی برای گفتن دارم و آن کسی که بی‌احترامی می‌کند به خودش بی‌احترامی کرده است و اصلا برای من مهم نیست. وقتی به درستی کاری که انجام می‌دهید ایمان دارید پیش می‌روید و بعد از مدتی همه چیز مثل رودخانه روان می‌شود.

شاید خصلت ما ایرانی‌ها این است که دوست نداریم توانایی خودمان را عرضه کنیم.

برای این‌ که به ما یاد نداده‌اند خودمان را مطرح کنیم و فرهنگ ما می‌گوید خودت را مطرح نکن چون مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید، اما وقتی من می‌بینم نویسنده‌های خارجی ادبیات و عرفان ما را گرفته‌اند و دارند به دنیا ارائه می‌دهند و خود ما هم همه کتاب‌هایمان شده است کتاب‌های ترجمه‌ای؛ می‌گویم چرا نباید بگویم من هم یک ایرانی هستم. کارهای آنها دارد در شمارگان‌های بالا در جهان سوم چاپ می‌شود چرا من نویسنده ایرانی حرفم را برای دنیا عرضه نکنم؟

آرش شفاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها