گلنوشا صحرانورد

بچه‌گربه‌های شیطون‌

کد خبر: ۲۱۴۲۷۲

زن مهربان در حیاط خانه‌اش یک صندلی چوبی داشت که هر روز به حیاط می‌رفت و روی این صندلی به آرامی می‌نشست و بافتنی‌های زیبا می‌بافت. کم‌کم هوا سرد شده بود. پیرزن مهربان به این فکر افتاد که برای سیاه و سفید و خاکستری لباس ببافد تا در فصل زمستان یخ نکنند. بنابراین به بازار رفت و مقداری کامواهای رنگی و  قشنگ تهیه کرد. یک روز صبح طبق معمول از خواب بیدار شد و بعد از غذا دادن به
بچه گربه‌ها روی صندلی چوبی‌اش نشست و مشغول بافتن شد. گربه‌های کوچولو هم دائما از سر و کله هم بالا می‌رفتند و بازی می‌کردند. گاهی اوقات هم روی زمین پهن می‌شدند و می‌خندیدند، زن هم از خنده آنها خنده‌اش می‌گرفت و می‌خندید.

پیرزن مهربان ساعت‌ها بافندگی کرد و بعد از مدتی خسته شد، سرش را به صندلی چوبی‌اش گذاشت و در زیر نوازش‌های آفتاب گرم خوابش برد. سیاه، سفید و خاکستری که دائما دنبال بازیگوشی بودند یکدفعه چشم‌هایشان به سبد کنار پاهای پیرزن افتاد که داخلش پر از گلوله‌های رنگی و جذاب بود. گربه کوچولو سفید دوید و پرید داخل سبد و یک گلوله نخ را با دندان‌هایش بلند کرد و به طرف سیاه و خاکستری پرتاب کرد. هرکدام از آنها با یکی از کامواها مشغول بازی شدند و دور و بر صندلی و پاهای زن می‌دویدند و گلوله‌ها را به همدیگر قل می‌دادند.

گربه‌های کوچولوی شیطون پس از مدتی بازی تمام گلوله‌ها را باز کردند و دور تا دور پاهای پیرزن شده بود پر از نخ‌های وز کرده رنگی.

بعد از مدتی زن مهربان از خواب بیدار شد و با چشم‌هایش به دنبال گربه‌ها گشت ولی آنها را ندید و با خودش گفت: حتما دوباره یک خرابکاری کرده‌اند که غیبشان زده و از جایش بلند شد. همین که خواست قدم از قدم بردارد نخ‌ها به دور پاهایش پیچیدند و به زمین افتاد.

پیرزن بیچاره ناله‌هایش بلند شد و تقاضای کمک می‌کرد ولی هیچ کسی نبود که به دادش برسد.

سیاه و سفید و خاکستری که صدای پیرزن را شنیدند به سمت او دویدند. فهمیدند که خیلی اشتباه کردند و باعث اذیت او شدند و با دندان‌های کوچکشان نخ‌های پیچیده شده دور پاها و صندلی زن مهربان را باز کردند و خاکستری که از همه زرنگ‌تر بود به سمت خانه خانم همسایه دوید و با دندان‌هایش دامن او را گرفت وپیش پیرزن آورد. خانم همسایه پیرزن مهربان را بلند کرد و به داخل خانه برد و تا حدودی درمانش کرد و غذای ساده‌ای هم برای او درست کرد و کنار دستش گذاشت و از او خواست تا کمی استراحت کند تا حالش خوب شود. گربه‌های کوچولو هم دور و بر پیرزن می‌چرخیدند و مواظبش بودند و سرگرمش می‌کردند تا زودتر حالش خوب شود و تصمیم گرفتند که دیگر باعث آسیب دیگران نشوند.    

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها