در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مرا دید که به طرفش میروم، سری تکان داد و گفت: از این که شما را میبینم خوشحالم، آقای ساکسون. با او دست دادم و گفتم: از این که خواستید تا شما را در اینجا ملاقات کنم متعجبم دفتر کارتان مناسبتر نبود؟
نفسی کشید و پاسخ داد: متاسفانه وقتم در اختیار خودم نیست. باید از تمام دقایق روز استفاده کنم. اگر میخواستم در دفترم شما را ببینم یکی دو روز طول میکشید. گفتگوی تلفنی هم مناسب نبود. خیلی فوری به کمکتان نیاز دارم.
گفتم: باشد. چه کمکی از دست من برمیآید؟
به قبری که آن طرف بود اشاره کرد و گفت: درباره ادوارد هوک چیزی شنیدهاید؟
گفتم: نه.
جای تعجب نیست. او آدم فوقالعاده گوشهگیری بود. 26 سال از خانهاش بیرون نمیآمد و در این مدت اجازه نمیداد بجز من کسی وارد خانهاش شود. البته من هم فقط به اتاق کارش میرفتم.
گفتم: غیرعادی است. اما چرا به دنیا پشت کرده بود؟
از زمان مرگ پسرش ارتباطش را با همه قطع کرد. به عنوان مجری وصیتنامه، کلیه خدمات مربوط به دارایی او به من محول شده. تا آنجا که میدانم دو دستگاه اتومبیل در پارکینگ او وجود دارد. با توجه به همکاری چندین سالهمان و این که فرد خوشنامی در زمینه خرید و فروش اتومبیلهای دست دوم هستید، فکر کردم شاید بتوانید باری از روی دوشم بردارید. یقین دارم شما قیمت منصفانهای بابت این کار پیشنهاد میکنید.
گفتم: خرید و فروش کار ماست. با کمال میل کمکتان خواهم کرد. حالا این ماشینها کجا هستند؟ گفت: خیابان کوپلی در واتین مارش. بهتر بود شما را با جرج فوستر، خدمتکار خانواده و رفیق صمیمی آقای هوک، شخصا آشنا میکردم. اما فرصت این کار نیست. بروید آنجا و بگویید از طرف من آمدهاید. او اتومبیلها را نشانتان خواهد داد.
منشی دفترم مدارک را آماده میکند. چک را هم از دارایی او برایتان صادر میکنم. سوال دیگری هست؟
سری تکان دادم. بعد او با قدمهای کوتاه ولی سریع آنجا را ترک کرد.
منطقه واتین مارش در حومه شهر قرار داشت، در گذشته افراد متمول آنجا زندگی میکردند. به داخل پیچیدم. به نظر میرسید قبلا منطقه زیبایی بوده، اما حالا پر از علفهای هرز شده بود. شاخههای بلند درختان در هم پیچیده و مسیر پر از دستانداز بود. پشت علفهای بلند خانه را پیدا کردم. خانهای بزرگ، دو طبقه با نمای سنگ. رنگ نردهها و چارچوبهای ساختمان پوسته پوسته شده و کرکرهها خم و آویزان شده بودند. تصویر اسفناکی از ساختمان ایجاد شده بود. انگار کسی که آنجا زندگی میکرد قصد ویرانیش را داشت.
مقابل در ورودی پارک کردم. پلهها را بالا رفتم و زنگ زدم.
مردی قدبلند و لاغر با موهایی سفید و صورتی استخوانی در را به رویم باز کرد. نمیدانستم ادوارد هوک چندسال داشته، اما حدس میزدم این مرد منزوی و خشک هم سن و سال او باشد. به نظر 70 ساله میآمد.
گفتم: ساکسون هستم و از طرف آقای ریکر برای دیدن اتومبیلها آمدهام. شما آقای فوستر هستید؟
سرش را به نشان تایید تکان داد و گفت: میروم کلید بیاورم.
رفتارش خیلی دوستانه نبود. چند لحظه بعد برگشت. راه افتاد. متوجه شدم باید دنبالش بروم. مرا به سمت پارکینگ راهنمایی کرد. انگار در طبقه اول ساختمان شوفر یا خدمتکار خانه زندگی میکرد.
کلید به سختی درون قفل چرخید. به او کمک کردم تا بتواند در را باز کند. دو دستگاه اتومبیل کنار هم پارک شده بود. معلوم بود مدتها از آنها استفاده نشده است.یکی از آنها شورلت مشکی و دیگری MG قرمز رنگ دو در. احتمالا تولید سالهای 1950 یا 1951 بودند.
پرسیدم: آخرین باری که از آنها استفاده شده چه وقت بوده؟
فوستر جواب داد: وقتی آقای هوک از بازجویی برگشت شورلت را در پارکینگ گذاشت و از آن به بعد آن را بیرون نبرد فوریه 1951 بوداما آن ماشین اسپرت متعلق به پسرش بود. از روز فوت پسرش اینجاست. اواخر فوریه همان سال بود.
شورلت را دقیق برانداز کردم. انگار موتورش کار نمیکرد. کیلومترشمارش هم روی 2000 مایل ایستاده بود.
آن یکی وضعیت بهتری داشت، 500 مایل بیشتر راه نرفته بود. کلکسیونرهای زیادی را سراغ داشتم که مایل به خرید چنین اتومبیلهایی بودند.
گفتم: حتما مرگ پسرش مصیبت بزرگی برایش بوده.
آقای هوک نتوانست با این ضربه روحی کنار بیاید. گرچه نتیجه تحقیقات پلیس آن را یک حادثه اعلام کرد.
به نظر میرسید یادآوری گذشته فوستر را میرنجاند و رغبتی به تعریف کردن قضایا نداشت.
کلید را به من داد و گفت: لطفا قبل از رفتن در را قفل کنید. اتومبیل در اختیار شماست. من کاری با آنها ندارم. بعد آنجا را ترک کرد. با خودم فکر کردم شاید دلیل قانعکنندهای برای رفتار سردش داشته باشد. در ماشین MG را باز کردم و به داخلش نگاهی انداختم. زیر صندلی بغل راننده یک چیز سیاه و باریک نظرم را به خود جلب کرد. یک کیف چرمی دستی بود.
چرمش خشک شده بود. همینکه در کیف را باز کردم کمی از کیف وا رفت. چند اسکناس و یک کارت که رنگش زرد شده بود و نیز کارت دیگری که مربوط به عضویت در بیمه اجتماعی میشد در آن وجود داشت. چند عکس رنگ و رو رفته که یک خانم و آقای میانسال را نشان میداد نیز در آن بود. همچنین یک کارت شناسایی که متعلق به زنی بود به نام رزیندا تانگ.
آیا او دوست هوک جوان بود؟ از کجا میتوانستم او را پیدا کنم؟
میتوانستم از فوستر بپرسم که آیا او را میشناسد یا نه، اما با توجه به رفتار سردی که از او سراغ داشتم حتما میگفت: ارتباط چندانی با هوک جوان نداشتم که رفقایش را بشناسم.
کیف را در جیب کتم گذاشتم. بدون کمک فوستر هم میتوانستم صاحبش را پیدا کنم. شاید این کیف، حالا بعد از گذشت سالها، خیلی برای صاحبش ارزش داشته باشد.
از خانه خارج شدم و به نمایشگاه رفتم. همکارم را فرستادم تا برود و اتومبیلها را بیاورد.
وارد دفتر کارم شدم و نگاهی به دفترچه تلفن انداختم. هیچ شمارهای به نام تانگ ثبت نشده بود. این فکر به ذهنم رسید که او حتما در این مدت 26 سال ازدواج کرده و والدینش هم از دنیا رفتهاند. بنابر این آدرسش را فقط از طریق پاسپورتش توانستم بدست بیاورم.
وارد خیابان ویندینگ که پیچ در پیچ و پر رفت و آمد بود، شدم و پس از مدتی جستجو مقابل خانهای که دنبالش میگشتم. توقف کردم.
خانمی که در را به رویم گشود برخورد خیلی سردی داشت. 5 سال بود که در آن خانه زندگی میکرد اما اسم تانگ اصلا به گوشش نخورده بود.
از او تشکر کردم و در خانه بغلی را زدم. مرد مسن خوش برخوردی در را باز کرد. آنطور که میگفت بازنشسته بود و خوشبختانه خانواده تانگ را میشناخت.
سپس گفت: هر دو مردهاند، سالها پیش.
گفتم: من دنبال رزیندا میگردم، فکر میکنم دخترشان بوده.
او که به ادامه گفتگو علاقه زیادی نشان میداد، گفت: یعنی شما نمیدانید که ...؟
چه چیز را نمیدانم؟
تقریبا با صدایی بسیار آرام گفت: این که او نیز مرده؟ او را به قتل رساندند.
من که از شنیدن این خبر مبهوت شده بودم بیاختیار پرسیدم: چه وقت؟
بعد از کمی حساب و کتاب گفت: اواخر ژانویه 1951 بود. متاسفانه روز دقیق آن یادم نمیآید.
چطور این اتفاق افتاد؟
پلیس هم سر درنیاورد. روز حادثه او مثل هر روز خانه را به قصد کار ترک میکند. همیشه در پیادهرو میایستاد و منتظر مردی میشد که هر روز او را به سرکارش میرساند. اما این بار وقتی آن مرد سرقرار میآید اثری از او نمییابد. به محل کارش هم نرفته بود، اما همکارانش فکر کردند شاید مرخصی داشته. بالاخره مادرش با محل کارش تماس میگیرد. به این ترتیب همکارانش متوجه میشوند که او مثل هر روز از خانه بیرون زده اما سرکارش نیامده است. والدینش پلیس را در جریان مفقود شدن دخترشان قرار میدهند. بعد از ظهر آن روز دو جوان جسد او را در پارکی که فاصله زیادی با اینجا ندارد پیدا میکنند. والدینش هویت او را شناسایی و تایید کردند.
مرد از اینکه بدترین اتفاقی را که زندگیاش را تحت تاثیر قرار داده بود برای کسی تعریف میکرد، احساس خوشایندی داشت.
پلیس قاتل را پیدا نکرد؟
او سرش را تکان داد و گفت: نه. هیچ مدرکی وجود نداشت. مردم میگفتند، حتما شخص دیگری آن روز سوارش کرده و آن بلا را سرش آورده. اما هیچ شاهدی در این زمینه وجود نداشت. هیچکس نتوانست کمکی کند.
درختهای انبوه پیاده رو مانع دید خانههای اطراف آنجا میشوند.
اما یک رهگذر، یا یک راننده هم به طور اتفاقی او را ندیده که سوار ماشینی شود؟
احتمالا در آن لحظه خیابان خلوت بوده.
از خودم پرسیدم که آخر چطور کیف داخل ماشین هوک جوان افتاده است. پرسیدم: چه جور دختری بود؟ دوست و رفیق زیاد داشت؟
خندید و گفت: دختر زیبایی بود و به همین دلیل بسیار مورد توجه واقع میشد. بعد از مرگش والدینش چندان دوام نیاوردند. این اتفاق آنها را از پا درآورد و از بین برد.
آیا شما دوستان رزیندا را دیده بودید؟ یادتان هست چه نوع اتومبیلی داشتند؟
سرش را تکان داد و گفت: من که گفتم، به خاطر درختان پیادهرو خیابان را نمیتوان دید.
حتما پلیس اقدامات لازم را انجام داده بود.
طور خاصی به من نگریست و جواب داد: حتما. چرا این سوالها را از من میپرسید؟
کیف را نشانش دادم و گفتم: من این را در یک اتومبیل قدیمی پیدا کردم و میخواهم به صاحبش برگردانم.
حتما در اتومبیل یکی از دوستانش. عجیب است. این همه سال آنجا بوده و کسی متوجه آن نشده.
بله، بسیار عجیب است.
از او تشکر و خداحافظی کردم. هنگامیکه در اتومبیلم نشستم فکر کردم که شاید بهتر باشد پولهای داخل کیف را بردارم و کیف را دور بیندازم. اما چیزی در درونم مانعم شد.
پیدا کردن ارتباط رزیندا تانگ با هنک جوان برایم فوقالعاده جالب بود. بخصوص این که هر دو دقیقا در یک زمان مرده بودند. اتفاق عجیبی بود. اما تلقی آن به عنوان یک اتفاق برایم کمی باورنکردنی و مسخره بود.
تا شهر فقط چند دقیقه فاصله بود. به شهر رفتم و مقابل کتابخانه بزرگ شهر توقف کردم.
ادامه دارد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: