در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایادی: لطفا خودت را برای خوانندگان ما معرفی کن.
مالدینی: من پائولو مالدینی هستم. مدافع پیشین تیم ملی ایتالیا و کاپیتان فعلی تیم میلان.
ایادی: میبینم که 40 سالت شده و دیگه کمکم باید غزل خداحافظی را بخوانی. واقعا کی میخواهی بیخیال فوتبال شوی؟
مالدینی: تا وقتی که قوای بدنیام جواب بده، همچنان در میدان باقی میمانم. یعنی تا زمانی که بتوانم بدوم برای میلان توپ میزنم و تلاش میکنم.
ایادی: اوووووه چه رمانتیک!
مالدینی: چاکرتیم. ما اینیم!
ایادی: البته پائولو جان، ما اینجا توی ایران هم یک کسانی مانند شما داشتیم ها! با این تفاوت که آنها واقعا دیگر نمیتوانستند بدوند، ولی همچنان توی تیم باقی مانده بودند.
مالدینی: بله، این کار هر کسی نیست که!
ایادی: حالا گذشته از این حرفها، شما مالدینیها، بالاخره کی میخواهید دست از سر این تیم میلان و تیم ملی ایتالیا بردارید؟
مالدینی: چطور؟
ایادی: آخه اون از بابات که هم توی تیم ملی ایتالیا بازی میکرد، هم مربی تیم ملی شد که البته خودمونیم چه دسته گلهایی به آب داد. اون از خودت که مثل سیریش به تیم ملی چسبیده بودی و با هزار و یک بدبختی کنده شدی. حالا هم که چسبیدی به میلان و دیگه... خلاصه دیگه، حالا هم که شنیدم پسرت توی تیم جوانان میلان داره بازی میکنه و... .
مالدینی: این چه اشکالی داره؟
ایادی: اشکال که... نداره ولی ببین عزیزم فوتبال که مثل باندهای مافیایی نیست که از پدر به پسر برسه. بابا شاید یک بدبختی توی این ایتالیا بود که از همه شما بهتر بازی میکرد. ولی شما جایش را گرفته باشید. خوب فکر کن پسرم!
مالدینی: اولا که ما همه چیزمان شبیه باندهای مافیایی است، چون اصولا همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.
بعدش هم آقا جان از قدیم گفتهاند پدر کو ندارد نشان از پسر... .
ایادی: خدا بیامرزه، یک روز چزاره خدا بیامرز بابات رو میگم منو صدا کرد، گفتم چیه چزاره جون، گفت: بذار دستت رو ببوسم، گفت ایادی به این پائولو بگو ول کنه این فوتبال رو. آبرومون رفت، دیگه 40 سالش شده، یک پاش لب گوره، آخه این چه وضعیه؟
مالدینی: صبر کن ببینم، بابای من که هنوز نمرده!
ایادی: ای بابا، مرگ حقه، دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. حالا بگذریم از این حرفها، شنیدم گفتی بهترین مهاجمانی که باهاشون بازی کردی یکی مارادونا بوده یکی رونالدو، درسته؟
مالدینی: آره اونها شاهکار بودند.
ایادی: آخرش هم که جفت شون هندوانه توو زرد از آب درآمدند.
مالدینی: ای بابا، شما به زندگی شخصی اونها چیکار داری. مهم اینه که توی مستطیل سبز هیچ کس حریفشان نمیشد.
ایادی: داداش شما شوخی شوخی خیلی داری میزنی توی پر ما! حواست باشه. اونها هم حریف قدر نداشتند وگرنه به طور کلی عددی نیستند.
مالدینی: حالا... .
ایادی: البته کسی مثل شما که دیگه جزو ریشسفیدها محسوب میشوی، باید هم از این حرفها بزنی، ولی از من میشنوی دیگر در مورد این چیزها اظهارنظر نکن.
مالدینی: چرا؟
ایادی: چون مارادونا و رونالدو مال N سال پیش هستند. این چیزها را میگویی ملت تازه یادشان میافتد که شما سن بابابزرگشان را داری، خیط میشه. یک وقت هم دیدی به جای آثار باستانی دزدیدنت، اون موقع دیگه... .
مالدینی: حالا چرا تو اینقدر گیر دادی به سن و سال من؟
ایادی: ای بابا، آخه به سن و سالت گیر ندم چه خاکی به سرم بریزم. ماشاءالله نه مثل بکام و رونالدو و بقیه رسوایی اخلاقی داری که بهش گیر بدم، نه مثل شوچنکو و رونالدینیو یک دفعه موتورت به ریپ زدن افتاده، پس میگویی چیکار کنم؟
مالدینی: حالا چرا باید حتما به یک چیزی گیر بدهی؟ خب من هم آدمی هستم مثل همه. فوتبال را دوست دارم.
بچهها و همسرم را دوست دارم و توی دنیا از خدا هر چی خواستم، بهم داده. حالا تو چرا داری میترکی.
ایادی: ترکیدن هم داره آقا جون دیگه، نترکیم چیکار کنیم؟ الو... 110؟ آقا بیا این بزرگوار رو از جلوی چشم ما دور کن. مردیم از بس حسرت خوردیم. مغزمان هم هنگ کرد از بس دنبال یک سوتی گشتیم و چیزی دربارهاش پیدا نکردیم. آدم این قدر شسته رفته؟ اه اه، بدم میاد از این آدما...
الو... 110؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: