در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چطور شد که وارد دنیای هنر شدی؟
من سال 78 وارد دانشگاه هنر و معماری شدم و در رشته تئاتر ادامه تحصیل دادم. اواخر همان سال در ورکشاپی در تئاترشهر به سرپرستی حامد محمد طاهری شرکت کردم. در همان دوران آنها برای گروه «نرگس سیاه» بازیگر جذب میکردند، بعد از گذشت 3 ماه از میان 25 نفر که در این ورکشاپ شرکت کردند، من تنها کسی بودم که به این گروه اضافه شدم.
ما حدود 2 سال برای اجرای نمایش «سیاها» تمرین میکردیم. برای اجرای این کار کتب مقدس را بسیار مطالعه کردیم. چون از دل این کتابها، ترجمههای نمایشی بسیار زیبایی به وجود میآمد که وقتی این نوشتهها کنار یکدیگر قرار میگرفتند، همه را تحت تاثیر قرار میدادند. ما برای اجرای این کار روی بیان و بدن خیلی کار کردیم. این تئاتر شروع ایدهآلی برای من بود، برای این نمایش داستایوفسکی و کافکا میخواندیم، داستان مینوشتیم. در همان زمان در دانشگاه نیز درس میخواندم و کار عملی کمک بیشتری به من میکرد.
بعد از بازی در نمایش «سیاها» که یکی از کارهای شاخص آن دوران به شمار میرود، چطور جذب گروه «بازی» آتیلا پسیانی شدید؟
بعد از مدتی همراه گروه نمایش «سیاها» برای حضور در هفته تئاتر ایران به آلمان سفر کردیم. قرار بود که ما همراه گروه «نرگس سیاه» برای اجرای نمایش «سیاها» دور دنیا را بگردیم که متاسفانه گروه از هم پاشید. در زمانی که ما در آلمان بودیم، آتیلا پسیانی نیز برای اجرای نمایش «گنگ خوابدیده» در همان برنامه حضور داشت. یکی از همان روزها پسیانی را در خیابان دیدم و با خوشحالی به وی گفتم، خیلی دوست دارم با شما کار کنم. فقط مطمئن نیستم که بتوانم شما را در ایران پیدا کنم. پسیانی گفت: خیلی زودتر از آن چیزی که فکر کنی، ما با هم کار میکنیم.
بعد از آن سفر، من عضو رسمی گروه «بازی» به سرپرستی پسیانی شدم که همان زمان نیز تئاتر «بسه دیگه خفه شو» را با هم کار کردیم و بعد از آن نیز «بحرالغرائب»، «کالیگولا شاعر خشونت»، «پرفورمنس باغ ایرانی» و «دهنبند سکوت» از دیگر کارهای من در حوزه تئاتر در همان زمان بود.
کار خودتان را در سینما با فیلم «مزرعه پدری» ساخته مرحوم رسول ملاقلیپور، آغاز کردید. چرا وارد سینما شدید؟
اول قرار بود با نظر مرحوم ملاقلیپور یکی از نقشهای اصلی این فیلم را بازی کنم، اما آتیلا پسیانی که کار انتخاب بازیگر این پروژه را به عهده داشت، ترجیح داد با توجه به تجربهای که دارم یک نقش کوتاه بازی کنم. باورتان نمیشود، روزی که قرار بود مقابل جمشید هاشمپور بازی کنم، بسیار ترسیده بودم. شبکار بودیم و هوا بسیار سرد بود. شرایط به گونهای شد که از کار تصویر دلزده شدم و فکر کردم اگر در این حوزه، کاری انجام ندهم، اتفاقی نمیافتد. بعد از مدتی کار تئاتر، دوباره توسط پسیانی به دفتر محمدرضا تختکشیان برای بازی در فیلم «قدمگاه» معرفی شدم.
برویم سراغ «قدمگاه» که نقطه عطف کارنامه کاری شماست.
محمدرضا تختکشیان، تهیهکننده «قدمگاه» به دلیل اعتمادی که به پسیانی داشت، به انتخاب وی اعتماد کرد. شنیده بودم، محمدمهدی عسگرپور (کارگردان قدمگاه) سینما را خوب میشناسد و پیش از این نیز در همین حوزه، پست مدیریتی داشته و حدود 15 سال قبل کار فیلمسازی انجام داده است. وقتی روبهروی هم نشستیم، انگار برای اولین بار بود که میخواستیم کار سینما انجام دهیم. یعنی برخوردمان با هم به این شکل بود. البته من که اولین کارم بود و عسگرپور هم گذشته خود را کنار گذاشته و میخواست از نو شروع کند. هر دو یک ترس کوچک داشتیم. او از فیلمسازی و من از بازی. من مطالعه داشتم، اما این موضوع باعث نمیشد که فکر کنم حتما باید بازیگر خوبی باشم.
شخصیت رحمان را در «قدمگاه» چطوری شناختید؟
یکی از ویژگیهای شخصیت رحمان در «قدمگاه» برای من گنگ بودن او بود. رحمان چیزهای مهمی را نمیدانست.
او حتی نمیدانست پدر و یا مادرش چه کسانی هستند. من هم به گونهای نمیدانستم، پدرم قرار بود در سینما چه کسی باشد؟ پدرم قرار بود عسگرپور و مادرم در سینما مدیر فیلمبرداری باشد. اینها بودند که قرار شد من را برای رفتن جلوی دوربین آماده کنند. حدود 60 درصد کار را من و رحمان به این شکل طی کردیم. من خودم را به دنیای گنگ او سپردم و جواب گرفتم. یکی دیگر از بخشهای ماجرا، حضور رضا کیانیان بود. او خیلی مواظب من بود.
حتی رضا میرکریمی که در آن زمان به دنبال لوکیشنهای «خیلی دور، خیلی نزدیک» بود، گهگاهی به ما سر میزد، او هم سر صحنه مواظب من بود. عسگرپور رفتار پدرانهای با من داشت. به طور نمونه وقتی میدید من صحنهای را نمیتوانم بازی کنم، حتی کار را به خاطر من تعطیل میکرد. به قول معروف خیلی دردانه با من رفتار میکرد.
تختکشیان روز اول فیلمبرداری 19 شهریورماه برای من از یزد هدیه تولد آورد. همه اینها دست به دست هم میداد تا من بار علمی و عملی را از تئاتر بیاورم و به کار بگیرم. وقتی به این کار دل دادم، دیدم جواب گرفتم. به «قدمگاه» میبالم، زیرا در دورانی بازی میکردم که چشمرنگیها، مو بلوندها و قدبلندها تازه داشتند مد میشدند و از هر دری وارد سینما میشدند. برای من خیلی اهمیت داشت با ظاهر خودم جلوی دوربین نبودم. برای من اهمیت داشت که مردم فکر کنند که این بچه روستایی است که شهر را ندیده است. وقتی فیلم اکران شد، فهمیدم که برنده شدم و گام اول را خدا به من لطف کرد.
بعد از این بازی خوب، شما چند نقش متفاوت سینمایی را تجربه کردید، چرا سراغ نقشهای متفاوت میروید؟
متاسفانه در سینما وقتی در یک نقش خوب دیده شوی، مهر آن نقش را برای همیشه به تو میزنند. من بعد از «قدمگاه» بدون اغراق 20 فیلمنامه داشتم که همه نزدیک به کار «قدمگاه» بودند و من هر چقدر میگفتم که این نقش را بازی کردهام، آنها معتقد بودند ما یک نگاه ویژه داریم. من اسیر یکسری فیلمنامه بودم با تم «قدمگاه» و خودم هم میدانستم که نباید بازی کنم. تا اینکه فیلم «طبل بزرگ، زیر پای چپ» به من پیشنهاد شد که یک کار کاملا متفاوت بود که البته به خاطر این نقش کاندیدا هم شدم.
بعد از این دو کار حدود یک سال در یک کتابفروشی کار کردم، زیرا از فضای سینما ترسیدم. فکر کردم، اگر تن بدهم سینما من را با سرعت میبرد. این سرعت را دوست نداشتم. چون سرعت در رانندگی را هم دوست ندارم. در کتابفروشی با ماهی 120 هزار تومان کار میکردم. این موضوع باعث شد که این عطش در من فروکش کرد. حالا متوجه میشوم که کاری که در آن زمان کردم، درست بود.
بعد از این دوران در فیلم «زاگرس» بازی کردم. البته در این فیلم در گروه محسن شاهابراهیمی کار صحنه نیز انجام میدادم. من در طول این یک سال به اندازهای تنها شدم که تکلیفم را با خودم روشن کردم. در ابتدای کارم عطش دیده شدن داشتم و دلم میخواست ویترین باشم، اما در این یکسال این عطش را در خودم خاموش کردم، اما بعد از این یکسال دیگر دلم میخواست در تاریخ سرزمینم نقش داشته باشم و اگر هر کاری میکنم این بخش از بازیگری را حفظ کنم. بازی در فیلم «زاگرس» در زمانی به وجود آمد که من با رضا کیانیان بسیار دوست بودم. محمدعلی نجفی (کارگردان زاگرس) را به خاطر مجموعه تلویزیونی «سربداران» دوست داشتم. به هر حال خوشحالم که به واسطه این فیلم «سد کارون» را دیدم و توانستم کار صحنه نیز انجام دهم.
چطور شد که با بهمن فرمانآرا آشنا شدی؟
توسط حسام نورانی دستیار یک و برنامهریز «زاگرس» به بهمن فرمانآرا معرفی شدم و وقتی این اتفاق برای من افتاد، متوجه شدم «زاگرس» فیلتر خوبی برای من بود، وقتی رفتم دفتر فرمانآرا یادداشتی در فیلمنگار نوشتم. از صبح آن روز سعی کردم درباره فرمانآرا مطالعه کنم. البته میدانستم که قرار است جمشید مشایخی نیز در فیلم «یک بوس کوچولو» بازی کند. حقیقتا فکر میکردم حتی اگر آقای فرمانآرا نخواستند که من برایشان بازی کنم، اجازه دهند که من فقط سر صحنه کفشهای آقای مشایخی را جفت کنم. اصلا فکر نمیکردم که در نقش نوه مشایخی در فیلم بازی کنم.
در اولین برخوردم با فرمانآرا، بعد از مطالعه پرونده کاریم، خوشحال شدند که من تئاتر کار کردم. او گفت: صورت تو به گونهای است که دوربین دوستت دارد. این برای یک بازیگر سینما مهم است. این برای من، حرف خیلی زیبایی بود. او در ادامه گفت: اگر قرار باشد در فیلم تو نوه مشایخی باشی خیالم راحت است، خوب میشود و به تو اعتماد میکنم.
نقشی که من در «یک بوس کوچولو» بازی کردم، بسیار به من نزدیک بود. دیگر از رضا کیانیان واهمه نداشتم، به او تکیه کردم. دوستی من با فرمان آرا شکل گرفت تا رسید به خاک آشنا، حالا او دیگر مثل پسرش از من توقع نوه دارد.
در فیلم «خاک آشنا» نقش بابک، یکی از شخصیتهای فیلم بر اساس خلق و خو و روحیات من نوشته شده است.
ایده اصلی این نقش خود من است. البته یکسری ویژگیها به او اضافه شد. به طور نمونه بابک فرزند طلاق است، روانگردان مصرف میکند، شیداست و تکلیفش با دنیا مشخص نیست. ما از این افراد در خیابان زیاد میبینیم. بابک در «خاک آشنا» انتظارهای بیخودی دارد. کیانیان که نقش دایی وی را بازی میکند، بابک را با زندگی و با خاک کشورش، آشنا میکند.
در کارنامه کاری شما بازی در چند فیلم سینمایی دیگر همچون «اسب»، «خدا نزدیک است» و حتی مجموعه تلویزیونی دیده میشود، این آثار چه جایگاهی برای شما دارند؟
«اسب» از کارهای شاخص من نیست. این فیلم ازجمله آثاری است که برمیگردد به زمانی که تازه داشت تلهفیلمها به نسخههای سینمایی تبدیل میشد. به خاطر رضا کیانیان در این فیلم بازی کردم. هر جا وی باشد، من نیز سعی میکنم چشم بسته بروم.
در میان کارهای سینمایی، بازی در مجموعه تلویزیونی «روشناییهای شهر» کاری از مسعود کرامتی را نیز تجربه کردم. این اولین نقش منفی من بود. این سریال به دلیل اینکه زمان پخش خوبی نداشت، دیده نشد. یکی از دلایلی که این نقش را پذیرفتم، منفی بودن شخصیت داستان بود.
فیلمنامه «خدا نزدیک است» درست است که به قدمگاه شبیه است، اما من را نترساند زیرا چند سال از ساخت قدمگاه گذشته بود و فکر میکردم شخصیت رضا در این فیلم میتواند ویژگیهای رفتاری داشته باشد که رحمان نداشت، اما تنها تشابه این دو اتفاق مذهبی داستان بود. روحیات، خلق و خو و رفتارهای اجتماعی در فیلم خدا نزدیک است خیلی برای من سختتر بود. زیرا مجبور بودم بازی کنم. بازی را شناخته بودم. در صورتی که در قدمگاه این گونه نبود. در این فیلم باید خودم را مدیریت میکردم. من شخصیت رضا را در بخشهایی بسیار دوست دارم، اما در اکران عمومی... این فیلم در کارنامه شخصیم جا دارد، اما حرفهای نه.
حقیقتا در زمان اکران این فیلم از رفتار وزیریان ناراحت شدم. در هیچ یک از بیلبوردهای این فیلم عکس من نبود. در همان زمان در مصاحبهای عنوان کردم که من عکسهای خوبی در این فیلم دارم. به همین دلیل در فیلم دوم وی بازی نکردم.
بازی در یک نقش منفی در مجموعه «روشناییهای شهر» نشان داد که بابک حمیدیان میتواند در ایفای چنین نقشهایی نیز موفق باشد، اما متاسفانه این موضوع در کارنامه کاری شما دیگر تکرار نشد؟
اکبر عالمی و رضا درستکار در نقد 2، از بازی من در این مجموعه یاد کردند. این موضوع برای من اهمیت زیادی داشت و نشان داد که من کارم را درست انجام دادم. من عاشق نقش منفی هستم. البته در فیلمی از جواد افشار با عنوان «بیرون آوردن مردگان» که هماکنون در مرحله فیلمبرداری قرار دارد، چنین نقشی را بازی کردم که البته کوتاه است. من در سینما خیلی دوست دارم روزی نقش منفی بازی کنم.
فیلم «ریسمان باز» در کارنامه شما جایگاه ویژهای دارد، چطور شد که تصمیم گرفتید با مهرشاد کارخانی کار کنید؟
زمانی که با بهمن فرمانآرا در فیلم «خاک آشنا» کار میکردم، یک روز بابک پناهی که طراح صحنه و لباس این فیلم بود و همچنین به عنوان نویسنده با کارخانی برای ریسمان باز همکاری میکرد، از من پرسید میتوانم یک گاو 500 کیلویی را سر ببرم؟ فکر کردم اول شوخی میکند، اما بعد گفت که من را برای بازی در چنین فیلمی میخواهد.
بعد از مدتی کارخانی یک طرح چند صفحهای به من داد و عنوان کرد که این فیلم دو شخصیت اصلی دارد و نقش هر کدام را که دوست داشتی میتوانی بازی کنی. بخوان تا درباره آن حرف بزنیم.
در تمام طول مسیر از دفتر وی تا خانه به شخصیت عسگر در فیلم فکر میکردم. در همین راه در خیابانی یک فروشگاه مواد پروتئینی دیدم که پسری با موهای فرفری در حال شستن خونابههای جلوی مغازه بود. همان جا به کارخانی زنگ زدم و گفتم که من نقش عسگر را بازی کنم یا نکنم، این شخصیت باید موهای فرفری داشته باشد.
او قبول کرد، اما خواست که لهجه عسگر را حذف کند، چراکه معتقد بود، اصولا بازی با لهجه خطر تبدیل شدن به یک شخصیت لوده را دارد. من نیز موافقت کردم، اما ته دلم وقت تمرین همیشه عسگر را با لهجه میدیدم. از آنجا که از سمت خانواده مادری ترک زبان هستم تا حدودی به این زبان آشنا بودم. به همین دلیل تصمیم گرفتم که عسگر را با لهجه بازی کنم که خوشبختانه این شخصیت لوده نشد.
بازی با پژمان بازغی چطور بود؟
این فیلم، داستان میکائیل (بازغی) است و قصه از زبان او روایت میشود. من سکوتهای او را بسیار دوست دارم.
بازغی هم انصافا بازی خوب و تازهای را به نمایش گذاشته است. سر کار، من و پژمان به گونهای بازی میکردیم که همه فکر میکردند، من مسوول تدارکات یا مواظب پژمان هستم. چون چاقو داشتم، بو میدادم و پشت وانت مینشستم. این موضوع را پژمان هم فهمیده بود و به من میگفت دیدی مردم با نفرت به تو نگاه میکنند و من میگفتم آره، تو شهرک غرب این تضاد را دوست دارم.
دوستی من با پژمان آنقدر عمیق شده بود که برای نقش یکدیگر نظر میدادیم. کلید این گپ و گفتها توسط کارخانی زده میشد؛ به طور مثال میگفت: «امروز روزی است که عسگر بیرون میآید و موبرق گرفتهها را میبیند. بقیه کار مال خودت است و هر کاری دلت میخواهد، انجام بده. او به من و پژمان اعتماد میکرد و ما نیز خودمان را موظف میدانستیم که جواب این اطمینان را بدهیم».
بالاخره روزی رسید که بازی خوب شما دیده شد، آن هم در جشن خانه سینما؛ مراسمی که نگاه کاملا تخصصی به حرفههای مختلف سینما دارد، اما همان شب در برج میلاد تشکر و قدردانی از شما متفاوت بود، از آن شب برای ما بگویید؟
خیلی خوشحالم که بعد از شبی که جایزه گرفتم، هر کس که من را دید، عنوان کرده که بهترین بخش آن جشن تو بودی. من خودم را آن شب رها کردم. ساعت 4 بعدازظهر به من زنگ زدند که امشب حتما باید در این مراسم شرکت کنم. ولی این موضوع به من اطمینان صددرصد نداد. حتی نگرانی من بیشتر شد. با همسرم در این مراسم شرکت کردم و در همان ابتدای جشن دوستان زیادی را دیدم. رفتم از امین تارخ تشکر کردم. او من را کنار کشید و گفت وقتی میروی بالای صحنه، حرف سیاسی نزن و فقط تشکر کن، گفتم خبریه؟ گفت هیس... .
باز من مجاب نشدم، اما حس عجیبی داشتم. جبیب رضایی من را صدا کرد و بوسید و گفت میخواستم اولین کسی باشم که میبوسمت. سوالهای ذهنم بیشتر شد. صندلی کنار من جای حامد بهداد و امیر آقایی بود، اما هنوز هیچ کدام نیامده بودند. وسط جشن بچههای خبرنگار میآمدند و میگفتند که از یک منبعی شنیدهایم که تو جایزه میگیری، از منبع دیگری شنیدهایم که حامد بهداد برنده جایزه است. من قبل از جشن در گفتگویی آرزو کردم که جایزهرا حامد بهداد بگیرد.
من نمیتوانم قشنگی این اتفاق را برای شما تعریف کنم. البته یک کمی ترسناک است. زیرا بعد از گرفتن این جایزه انگار زیر ذرهبین میروی. من باید در آن مراسم از چند نفر تشکر میکردم که وظیفهام بود. در این تشکرها فراموش کردم که از آتیلا پسیانی یادی کنم. زیرا تمرکز نداشتم.
در زمان رفتن روی صحنه دستم را رو به خدا بالا بردم. من ارتباط عمیقی با بالای سر خودم دارم. چون همیشه از او جواب گرفتم. این کار من کاملا واقعی و اصلا سینما و بازی نبود. فکر میکنم چون واقعی بود، همه پذیرفتند. تپق نزدم. حالا هم یادم هست که چه چیزهایی گفتم. برای هر شاگردی کنار استادش بودن ارزشمند است. اسم من کنار کیانیان بود، چرا نباید حال خوبی داشته باشم. باید ببالم به آن لحظه چون توانستم پاسخگوی سرمایهگذاری آتیلا پسیانی و رضا کیانیان باشم و دست آخر همسرم که بیشتر سال تنها است. او همیشه زودتر همه چیز را متوجه میشود.
شب خوبی بود. برای من در «ریسمان باز»، برج میلاد یک نشانه بود و در فیلم به آن نگاه میکردم، اما شب جشن باعث شد از این به بعد بیشتر به برج میلاد نگاه کنم.
در حال حاضر فیلم «سه زن» ساخته منیژه حکمت با بازی شما اکران عمومی شده است، فکر میکنم این اولین کار شما با یک کارگردان زن در سینما است. این آشنایی چگونه صورت گرفت؟
درست است، منیژه حکمت اولین کارگردان زن سینما بود که به من برای بازی پیشنهاد داد، از این جهت دوست داشتم کار با او را تجربه کنم. البته «زندان زنان» کار قبلی این فیلمسار را نیز دوست داشتم . از طرفی گروه بازیگران این فیلم، آینده خوبی را برای آن را رقم میزد. «سه زن» فیلم زنانهای است. در این فیلم زنهایی از سه نسل که روی هر کدام از آنها یک عامل بیرونی تاثیرگذار است، هسته اصلی داستان را تشکیل میدهند. با این که نقش من در این فیلم کوتاه بود، اما از این جهت که قرار بود روی یک نسل سومی و یکی از این شخصیتهای زن داستان تاثیر بگذارم، برایم اهمیت داشت.
کاراکتر من در فیلم «سه زن» از یک موقعیت اجتماعی مثل دندانپزشکی به یک درک هستی رسیده است. او در صحنهای از این فیلم عنوان میکند، به جای این که دهن مردم را حفاری کنم، دوست داشتم زمین را حفاری کنم و تاریخ را از نزدیک نگاه کنم. با همین نگاه روی شخصیت پگاه در فیلم تاثیر میگذارد. در فیلم قرار بود دیالوگهای خوبی بین من و پگاه آهنگرانی بیان شود. یکی از ویژگیهای این کار نوشتن دیالوگها توسط خودمان بود. خانم حکمت به من و آهنگرانی این فرصت را داد تا خودمان این دیالوگها را بنویسیم. به هر حال او هر کدام از ما را یک نماینده از نسل سوم میدانست و فکر میکرد به این شکل به فضای کار بیشتر نزدیک میشدیم.
من و آهنگرانی هر کدام دیالوگهایمان را جداگانه مینوشتیم و پس از مشورت با خانم حکمت و داریوش عیاری فیلمبردار کار، این متنها را قطعی میکردیم. این یک کار تیمی بود. به همین جهت نتیجه خوبی به همراه آورد. از نتیجه کار راضی هستم.
تقریبا از کارهای آخری که شما در سینما بازی کردید، «بیپولی» حمید نعمتالله است، فیلمی که مخاطبان زیادی منتظر دیدن آن هستند، چه نقشی در این کار داشتید؟
برای «بیپولی» رضا بختیاری دستیار نعمتالله به من زنگ زد. با بختیاری سر مجموعه تلویزیونی شهریار آشنا شدم. سینما دنیای رابطه است. اگر رابطهای که طراحی میکنی درست باشد، قطعا جواب میگیری.
من فیلم «بوتیک» کار قبلی این کارگردان را بسیار دوست داشتم. میدانستم دستیار کیمیایی بوده و سینما را خوب میشناسد. رفتم به او گفتم ما رفیق هستیم با یکدیگر، نقش من چیست؟
نعمتالله گفت: من کار تو را دیدم و دوست دارم. برو ببین کدوم نقش را میخواهی بازی کنی؟ با چند جلسه به این نتیجه رسیدیم که من نقش «شاهرخ» را که یک ناشنواست، بازی کنم.
خانم شکوفان کریمی دستیار 3 نعمتالله در مدرسه ناشنوایان درس میداد، اگر اتفاق خوبی در «بیپولی» برای من بیفتد، از ایشان یاد خواهم کرد. به عنوان کسی که به من زبان ناشنوایان را یاد داد. من ترکیب 10 ناشنوا را کلاژ و بازی کردم. از هر کدام کاری یاد گرفتم.
من با مدرسه باغچهبان لینک شدم.
گروه بازیگری فیلم عالی بود. پارتنر اصلی من سیامک انصاری است که در اصل مترجم من است. برای این فیلم آینده خوبی میبینم، زیرا یکی از بهترین فیلمهای من است.
چرا در تلویزیون کم کار هستید؟
به تازگی با ابوالقاسم طالبی برای بازی در مجموعه تلویزیونی 36 قسمتی به کجا چنین شتابان قرارداد بستهام که به نظر میرسد کار خوبی است. پیش از این نیز با سیروس الوند در فیلم تلویزیونی عروس برفی همکاری کرده بودم که هنوز پخش نشده است.
در فیلم تلویزیونی راز مهتاب به کارگردانی سعید ابراهیمیفر با الهام حمیدی همبازی بودم که این کار هم هنوز پخش نشده.
من در فیلمهای 90 دقیقهای، خودم را در نقشهای متفاوت محک میزنم.
فکر میکنم زمان خوبی است که یک سریال بازی کنم. به همین دلیل آینده خوبی برای آن میبینم.
بیتا موسوی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: