در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هنوز آفتاب نزده بود که بیدار شدم. معلومه امروز، روز تازهای است. این را زیرلب چند بار جلوی آیینه تکرار کردم. حسن میگفت اگر این کار را انجام بدهم کم کم خودم هم باورم میشود که دوران بدبختی و نکبت به پایان رسیده و روزهای خوش در راه است. به او میگفتم حالا گیرم که باورم شد، چه میشود. زمین و زمان که به هم نمیریزد، باز هم آش همان است و کاسه همان. میگفت بدبین نباش درست میشود. نه نیاور بگو انشاءالله و من میگفتم انشاءالله. یک تخممرغ عسلی روی همان علاءالدین دسته دومی که از حاج رضا گرفته بودم درست کردم و بعد آماده رفتن شدم. روز اول کارم بود. سه ماه دنبال شغل گشته بودم تا خودم را در شرکت توزیع مواد غذایی جا داده بودم. نظافتچی اسمش به نظرم خیلی بد بود اما وقتی حاج رضا گفت این چه حرفی است که میزنی کار که عار نیست، دلم قرص شد. رفیق خوبی بود بخصوص برای من که نارفیق مرا به روز سیاه نشانده بود. بهمن نامی بود، تازه آمده بود تهران دنبال کار. اوستای ما هم دلش برایش سوخت و گفت همین جا وایستا وردستی، چند وقت که بگذرد چم و خم کار مثل همین حیدر دستت میآید. آنقدر به من اعتماد داشت که هر وقت میگفت حیدر انگار پسرش را صدا میزد. انصافا هم پدری کرده در حق من که از بچگی بیپدر بزرگ شده بودم. شش ماه از آمدن بهمن گذشته و رفاقتمان حسابی گل کرده بود که شیطان شد و رفت توی جلدم. هی زیر گوشم خواند میتوانیم پولدار شویم. اصلا اوستا متوجه نمیشود. نهایتش بعدا که پولدار شدیم پولش را پس میدهیم. آنقدر گفت و گفت و گفت که خام شدم. بیچاره اوستا که به ما اجازه داده بود شبها در خیاطخانه بخوابیم تا سرگردان مسافرخانهها نشویم. چه میدانست بدبخت که روزی چنین کاری میکنیم. بالاخره هرطور که شد رمز گاوصندوق را فهمیدم بهمن هم از کلیدش یک یدک ساخت و شبانه 3برگ از دسته چکش کندیم و رقم بالا نوشتیم. اوستا عادت داشت چکهایش را سفید امضا توی گاوصندوق میگذاشت تا اگر یک وقت کار ضروری پیش آمد و او نبود، پسرش سریع کارها را رفع و رجوع کند. القصه چکها را برداشتیم و اول صبح با کمک یکی دیگر از دوستان بهمن به بانک رفتیم. قرار بود هر کدام فقط یک چک را نقد کنیم تا کسی شک نکند. بعد از آن از هم جدا شدیم و هر کس رفت شهر خودش. من به دلیجان که رسیدم هوا گرگ و میش بود. بعد از این که از بانک بیرون آمدم چند ساعت را در شهر چرخیدم و از میدان امام حسین (ع) برای مادر و خواهرم چند دست لباس و سوغاتی خریدم. در خانهمان را که زدم مادرم به عادت همیشگی از همان حیاط فریاد زد آمدم آمدم. من هم جوابش را دادم: عجله نکن ننه. مراقب زانویت باش. من را که دید چشمانش برق زد، ساکهای سوغاتی را که دید ذوقزده شد و زیرلب گفت دستت درد نکنه مادر راضی به زحمت نبودم. بعد دستههای هزارتومانی را که دید ترسید و استغفرالله گفت. بیمش از این بود که کار خلافی کرده باشم قسم خوردم که نه خودم کار کردم یا پاداش گرفتم، پساندازم است؛ اما همه دروغهایم سر یک هفته رو شد. وقتی دستبند را به دستهایم چفت کردند، مادرم از حال رفت. اشک در چشمان خواهرم جمع شد. از خجالت سرم را پایین انداختم و به آن مامور گفتم معطل نکن، زودتر برویم.
در دادگاه وقتی با اوستا چشم تو چشم شدم چنان خجالت کشیدم که دلم میخواست همان موقع در جا بمیرم. گفت رضایت نمیدهد نه به خاطر پولش به این دلیل که از اعتمادش سوءاستفاده کردم، به خاطر این که دلش را شکستم. افتادم زندان. یک سال حبس مثل هزار سال گذشت. احساس میکردم پیر شدهام، توی آیینه خودم را نگاه میکردم که نکند موهایم سفید شده باشد. دلم شور مادرم را میزد. درد زانو بدجور عذابش میداد و حالا که من نبودم تا سر ماه برایش پول بفرستم معلوم نبود خرج داروهایش را چه طور جور میکند. بیچاره خواهرم که دم بخت بود و اگر خواستگار درخانهمان را میزد، لابد از خجالت و ترس این که مبادا آبرویش برود و همه بفهمند برادرش چه افتضاحی بالا آورده است، جواب نه میداد. در تمام آن یک سال فقط برادر بزرگم یکبار به ملاقات آمد؛ آن هم چنان سرسنگین بود که ای کاش اصلا نمیآمد. وقتی نگاهم کرد انگار فحش بارم کرد. یک سال در دلهره و دلآشوبی گذشت تا این که یک روز ساعت 5/5 یا 5/6 بعدازظهر اسمم را از بلندگو خواندند و من با بچههای بند خداحافظی کردم آزادی تازه شروع بدبختی و گرفتاری بود.
مانده بودم چه کنم بروم دلیجان یا نه. از طرفی شرمنده مادرم بودم و این توان را که با او رودررو شوم در خودم نمیدیدم و از سویی دیگر دلم برایش تنگ شده بود. شب اول را در تهران ماندم، بدون این که جای خواب داشته باشم تا حدود ساعت 3 در خیابانها پرسه زدم و سر آخر روی یک پل عابر پیاده خودم را به خوابی زدم تا شاید بتوانم کمی استراحت کنم اما هر کاری کردم خوابم نبرد. صبح اول وقت با ته مانده پولی که داشتم صبحانه مختصری خوردم و تاکسی گرفتم تا به ترمینال بروم و از آنجا راهی شهرمان شوم. اما همین که جلوی در ترمینال از ماشین پیاده شدم دیدم پولی در جیبهایم نیست. عرق سردی روی پیشانیام نشست همه وسایلم را زیر و رو کردم اما خبری از پول نبود. از راننده عذرخواهی کردم او هم غری زد و ناچار راهش را گرفت و رفت. هر چه به ذهنم فشار آوردم نفهمیدم چه اتفاقی برای پولهایم افتاده یا این که یادم آمد از ساندویچی میدان امام حسین (ع) که بیرون آمدم مردی تنه محکمی به من زد و سریع دور شد. فهمیدم کار خودش بوده نامرد. او همان دو سه هزار تومانم را دزدیده بود. آنقدر از دستش عصبی شدم که پیش خودم گفتم اگر دوباره ببینمش حتما بلایی سرش میآورم اما بعد که کمی آرام گرفتم، پیش خودم گفتم او هم یکی است مثل خود من.
حالا بدون پول چه باید میکردم. در زندان خیلی به این فکر کرده بودم که بعد از آزادی باید از نو شروع کنم ولی چه طوریاش را نمیدانستم. داخل ترمینال رفتم. به هر راننده و مسوول تعاونی رو انداختم تا شاید کسی به من کار بدهد، اما هیچکس کارگر نمیخواست. ساعت 5 بعدازظهر شده بود و احساس گرسنگی میکردم. هیچ رانندهای هم حاضر نبود مرا مجانی سوار کند. به ناچار از ترمینال بیرون آمدم. سیگارم هم ته کشیده بود. به خودم قول داده بودم ترک کنم، پیش خودم گفتم خب از همین امروز شروع میکنم. بعد نمیدانم چطور شد که راه خیاطخانه را در پیش گرفتم. به آنجا که رسیدم ساعت 9 شب بود و همه تولیدیها تعطیل. از دور چرخدستی حسن را دیدم، چنان خوشحال شدم که انگار یک ناخدا بعد از سالهای سال سرگردانی در آب، حالا خشکی دیده است. با عجله خودم را به او رساندم. حسن من را که دید اولش نشناخت، اما کمی که دقت کرد یکهو مرا در آغوش گرفت و حال و احوالم را پرسید. قبلا خیلی باهم رفیق بودیم و خیلی شبها که خیاطخانه تعطیل میشد او را پیش خودم میآوردم و با هم شام میخوردیم. از بچهها شنیده بود دزدی کردهام و این را با تردید به من گفت و بعد پرسید کی آزاد شدهام و حالا چه میکنم. من هم توضیح دادم که چطور بد آوردهام و حالا خسته، گرسنه، بیپول و بیپناه هستم. حسن بچه زابل بود، پدر و مادر نداشت و با خواهرش که سه سال از خودش کوچکتر بود زندگی میکرد و از دستفروشی مخارجشان را تامین میکرد. وقتی فهمید جای خواب ندارم، دعوتم کرد به خانهاش و گفت تنها است. خواهرش دانشگاه قبول شده و رفته مشهد. آن شب تا نزدیکیهای صبح با حسن درددل کردم و او با حوصله حرفهایم را شنید، نصیحت کرد که آن روزها هر چه که بوده تمام شده و حالا باید فقط به آینده فکر کنم. گفت هر روز صبح جلوی آیینه بگویم امروز روز تازهای است.
صبح روز بعد حسن مبلغی پول به من قرض داد تا به دلیجان بروم. به خانهمان که رسیدم، احساس کردم رنگم پریده و پاهایم سست شده. به سختی زنگ زدم، این بار برخلاف معمول صدای مادرم نیامد. نگران شدم. دوباره زنگ زدم، صدای خش و خشی شنیدم و بعد در باز شد. مادرم بود که با واکر راه میرفت. لاغر و چهرهاش چروکیده شده بود. من را که دید اشک در چشمهایش لغزید. آمدم بغلش کنم، واکر مانع شد. اوضاع زانوهایش حسابی خراب شده بود و باید عمل میکرد اما پول کافی نداشت. برادر بزرگم هم که درآمد چندانی نداشت. یک هفته در دلیجان ماندم و به مادرم قول دادم هر طور که شده پول عمل را جور میکنم، اما او جواب داد به پول من احتیاجی ندارد. فکر میکرد میخواهم دوباره سراغ کارهای خلاف بروم. برایش قسم خوردم و قول دادم که دیگر فریب حرفهای هیچ نارفیقی را نخورم. در نهایت راهی تهران شدم؛ اما دلم هنوز آنجا بود و میدانستم مادرم هم تا دفعه بعد که به دلیجان برگردم، دلش هزار راه میرود. از آن به بعد هر روز تلفنی با او صحبت میکردم و حالش را میپرسیدم. بنده خدا حسن که باید پول تلفن من را هم به هزینه تحصیل خواهرش و مخارج خودش اضافه میکرد. او برای این که کمکی به من کرده باشد، مرا به حاج رضا معرفی کرد. مرد خیر و خوبی بود؛ البته کاری برایم سراغ نداشت و فقط گفت میتواند یک اتاق به من بدهد تا فعلا شبها آنجا بمانم. خودش هم یک علاءالدین، یک قابلمه، یک پتو و یک بالش به من قرض داد.
افتاده بودم دنبال کار. هر کجا به فکرم میرسید، رفتم اما همه درها به رویم بسته بود یا کسی کارگر نمیخواست یا اگر میخواست باید گواهی عدم سوءپیشینه میدادم یا این که آن حرفه را بلد نبودم. حاجرضا و حسن خیلی دلداریام میدادند و هر هفتهای، 10 روزی یک بار مبلغی پول به من میدادند؛ هرچند از این که دستم جلوی دیگران دراز باشد، بیزار بودم؛ اما چارهای نداشتم و خودم را این طور تسلی میدادم که همه این پولها قرض است و روزی پس خواهم داد.
بعد از 3 ماه جستجو بالاخره توانستم در یک شرکت پخش مواد غذایی خودم را جا بدهم. روز اولی که سر کار رفتم، خیلی مضطرب بودم، میترسیدم پشیمان شده باشند و دیگر من را نخواهند. نیم ساعت زودتر از زمان مقرر به دفتر شرکت رسیدم و منتظر ماندم مدیر بخش خدمات بیاید و کارهایم را توضیح بدهد. تمام سعی و تلاشم این بود که کارها را خوب انجام بدهم. بعد از یک ماه به اصطلاح جا افتادم. با بخشی از حقوقم، مقداری از بدهیهایم به حسن را پرداخت کردم. پول کمی برای خودم برداشتم و بقیه را فرستادم دلیجان. روزها با شتاب سرسامآوری طی میشد و اصلا نمیفهمیدم هفتهها و ماهها چطور سپری میشود. چشم به هم زدم، یک سال گذشت و من مادرم را به تهران آوردم و با بیمه عملش کردیم. خدا را شکر نتیجه عمل رضایتبخش بود. سال دوم کارم در شرکت هم به سرعت برق و باد گذشت و آخر آن سال خواهرم با یکی از بچهمحلهای سابق ازدواج کرد؛ هرچند من و برادرم نتوانستیم جهیزیه آنچنانی تهیه کنیم؛ اما خدا را شکر که آبرویمان نرفت و چند تکه وسیله توانستیم بخریم.
بعد از مدتها زندگی یکنواخت تصمیم گرفتم یک قدم پیشرفت کنم و دنبال حرفه خودم که خیاطی بود، بروم؛ اما موقعیتش پیش نیامد. بعدازظهرها که از اداره بیرون میزدم، میرفتم پیش حسن و تا شب کنار چرخ دستی او بودم تا این که حسن پیشنهاد داد از این به بعد عصرها من آنجا دستفروشی کنم. خودش قرار بود با ماشین یکی از دوستانش کار کند. قبول کردم و این طور دوشغله شدم که البته شغل دوم درآمد زیادی نداشت و تنها حاصلش محکمتر شدن رفاقت من و حسن بود و رفتوآمدها و چند ملاقاتی که با خواهر او داشتم، مرا به فکر ازدواج انداخت. خواهر حسن به من جواب رد داد، حق هم داشت. او دانشجو بود و من دیپلم هم نداشتم. سابقهدار هم که بودم.
جواب رد خواهر حسن، رابطه من و دوست صمیمیام را ناخودآگاه کمتر کرد و بالاخره بعد از مدتی چرخدستی را تحویلش دادم و برای فروشندگی به یک بوتیک در میدان ولیعصر رفتم. بعدازظهرها آنجا بودم و صبحها شرکت. البته در کار صبح هم پیشرفت کرده و به عنوان مسوول نیروهای خدماتی کار میکردم. سال ششم آزادیام از شرکت بیرون آمدم و تمام وقت به فروشندگی مشغول شدم. این کار درآمدش بیشتر است؛ اما یک بدی که دارد این است که آدم هرچند وقت یک بار باید محل کارش را عوض کند و کمتر پیش میآید سابقه یک فروشنده در مغازهای به سال برسد، ولی به هر حال خدا را شکر که روزگارم میگذرد و مشکلی از این جهت ندارم، فقط هنوز فکر ازدواج از سرم بیرون نرفته است.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: