چه دل خجسته‌ای دارم من!

به به، توی زندگی ما که کافه کاغذی باشیم دوچیز در بالاترین درجه اهمیت قرار دارد، یکی کتاب، یکی موسیقی خوب. حالا هم داریم یک موسیقی اساسی گوش می‌دهیم و حسابی خوش‌به‌حال‌مان است. در نتیجه اگر نشسته‌اید که این هفته نق و نوقی از ما بشنوید اشتباه می کنید.
کد خبر: ۲۰۶۲۷۰

 فعلا با تمام دنیا مهربانیم. حتی با جناب شتر و استاد سردبیر. خوب چه خبر؟ چه کردید با اول مهر و آغاز سال نو، با شادی و سرور، حرکت به سوی نور، همشاگردی سلام، همشاگردی سلام؟ (یاه یاه یاه) ما که هنوز که هنوز است وقتی بچه‌های دبیرستان‌مان را می‌بینیم، بی اختیار اولش یک نیم ساعتی به هم می‌خندیم. دست خودمان نیست، وقتی یادمان می‌افتد چه کارها که نکرده‌ایم نمی‌توانیم جلوی خنده‌مان را بگیریم. ای جوانی... کجایی؟ سوک، سوک!!!

خب، خوشحال بازی بس است، برویم سراغ نامه‌ها و ایمیل‌ها که از قدیم گفته‌اند، هر کسی کار خودش بار خودش، آتیش به انبار خودش (انصافا کیف می‌کنید، فرهنگ فولکلوریک مجسمیم!)

یک شخص کاملا محترم دلشادی به نام زنبور عسل بالاخره دلش را زده به دریا (اسم دریا را ننوشته) و برایمان نامه فرستاده! آن هم در حالی که به هیچ وجه حسش را نداشته و اساسا کسل بوده. (یکی نیست بگه خوب زنبور جان مجبوری؟ ایمیل نزن) فکر کنم فک و فامیل هاچ باشه، نه که همچین یه نموره دپ می‌زنه! اون بیچاره هم که افسردگی گرفت از بس دنبال مامانش گشت. یادتونه که. درضمن زنبور عسل جان، مگه ما هر هفته خواندنی هفته نداریم؟ اون ستون را که برای قشنگی آنجا نگذاشتیم، فرزندم. ولی در مورد این که خود بچه‌ها پیشنهاد کتاب بدهند کاملا باهات موافق بودم. خیلی پیشنهاد خوبی بود. (برعکس پیشنهاد قبلی‌ات)  باز هم برایم بنویسی‌ها، منتظرم.

شکوفه از اهواز، حالا اگر خیلی دلت برای اول دبستان تنگ شده، بگو یک سفارشی بکنیم برای شما هم جشن شکوفه‌ها بگیرند. آخه دخترم تو دیگه بزرگ شدی، زشته این حرف‌ها! از دلتنگی واسه مدرسه چیزی نگو که خودم عجیب دلتنگشم. حاضرم هر چی دارم بدهم، یک بار دیگر پشت نیمکت مدرسه بنشینم. کور شوم اگر دروغ بگویم.

یک کسی هم پرسیده، راست است که شما سن تان بالاست و خودتان را به عنوان نسل سومی جا زده‌اید؟ آقا جان چرا شایعه درست می‌کنید؟ من چند بار بگویم 17 سال و 4 ماه سن دارم؟ بعد هم کی گفته ما پیریم؟ یک شب اخلاق مان خوش بودها، اگر گذاشتید. به قول وروجک ای باباه!

«من طاها حسینی هستم. اهل ایرانم (البته اگه بخواهم وارد جزئیات شوم، خیابان آذربایجان، کوچه غربی، پلاک ارومیه)؛ روزگارم بد نیست (این آدم‌ها (پارانتز در پارانتز: ازجمله خودم) درست بشو نیستند، از خوشی بترکند هم میگن: ای بد نیستم!) تکه نانی دارم(کمی بیشتر از تکه نان: مرغ بریان با مخلفات، پلو با مخلفات، آش از انواع مختلف آن از جمله آش رشته که با رمضان هم متناسب است، سوپ، کباب از انواع مختلف از جمله کوبیده و غیره که خود کتابی است، بس بزرگتر از لغتنامه  مرحوم دهخدا)، خرده هوشی (خداییش تو این قسمت اغراق نکردم !)... سر سوزن ذوقی (ولی تو این قسمت اغراق کردم، چون همون سرسوزن رو هم ندارم) ...؛ بالاخره سرتون رو درد نیارم (بقیه اش رو جای خالی می‌ذارم تا خودتون پر کنید.25/0») به این می‌گویند بیوگرافی از نوع کافه کاغذیانه‌اش! (چی گفتیم)‌

بهنوش.ض: «سلام کافه کاغذی . خاطراتت خیلی باحاله و فاز می‌ده! من می‌گم جواب نامه‌ها را تلگرافی بده. و بقیه صفحه را از خودت بنویس. من اگر چه تا حالا برات نامه ننوشتم، ولی عضو ثابت کافه هستم، یک نسل 3 هست و یک کافه کاغذی...» این را هم چاپ کردیم تا اعصاب بعضی‌ها که می‌گویند ما خیلی از خودمان تعریف می‌کنیم، باز خط خطی شود (یاه یاه یاه)‌

حسنا سهرابی نسب از کرمانشاه، دخترم تو خواب نداری؟ ساعت یک نصفه شب که وقت ایمیل فرستادن نیست، چی؟ الان ساعت چنده؟ یک ساعت مونده به سحر، اما این دلیل نمی‌شه که شما ساعت یک نصفه شب ایمیل بفرستی. دهه!

نرگس خانم عصبانی آخه آدم بی دلیل عصبانی می‌شه؟ گفته بودی عکس خودم و شترگاوپلنگ رو چاپ کنم تا شما تشخیص بدهید کی کدام است. اما من این کار را نمی‌کنم، دخترم چون اصلا حدس‌زدن ندارد. معلوم است کسی که خوش تیپ تر و باکلاس تره! بعد هم من اصولا از مقایسه شدن در هر حد و سطح و به هر بهانه‌ای به شدت بیزارم. دیگه از این پیشنهادها نکن. در مورد عکس وسط صفحه هم که تا حالا صد بار توضیح دادم.

فاطمه از تهران: «من تازه با کافه کاغذی آشنا شدم، یعنی یه دفعه جام‌جم خریدم و شروع کردم به خوندن. نسل 3 هم چون از اسمش خوشم اومد، خوندم اما 3  2 باری که ورق زدم صفحه کافه کاغذی نظرم رو جلب نکرد آخه از بالا تا پایین فقط نوشته است نه عکسی نه شکلکی... اینقدر هم نوشته‌ها پشت سر هم بود که نمی‌شد از هم تشخیص داد.» می‌بینید ماشاء‌الله شما نسل سومی‌ها چقدر نظرات تون به همدیگر شباهت داره؟ آدم می‌مونه و با خودش می‌گوید، نکنه اینها همه ده هزار قلو هستند؟ آقا بالاخره ما چیکار کنیم؟ عکس بزرگ می‌گذاریم می‌گویید چرا گذاشتی، عکس کوچک می‌گذاریم می‌گویید چرا نگذاشتید؟ و این منم، کافه کاغذی تنها، کاسه چه کنم به دست راهی بیمارستان اعصاب و روان، ساعت چهار بار نواخت...!

خب، دوستان عزیز ما کم کم باید جل‌و‌پلاس‌مان را جمع کنیم و برویم دنبال کار و زندگی مان. اگر هم می‌خواهید بدانید کار و زندگی ما چیست؟ باید بگویم این است که همراه با این وروجک (امیدوارم صدای‌های های گریه ما را از پس این سطور بشنوید) برویم خرید. تازه آخرش هم قول داده‌ایم سری به پارک بزنیم تا وروجک به وسایل بازی افتخار دهند و دستی به سر و گوش شان بکشند. پس اگر ما را ندیدید حلال کنید. چون آخرین باری که وروجک را بردیم پارک نزدیک بود کار به 110 بکشد. (البته 110 وروجک اینا، پدر و مادر محترم شان هستند) چون شخص شخیص شان به‌طرز عجیبی چسبیده بودند به وسایل بازی و تحت هیچ شرایطی کنده نمی‌شدند. پارک‌های دیگر تهران که سهل است قول تملک پارک
دیسنی لند را هم بهش دادیم ولی زیر بار نرفت که نرفت. آخر سر هم نتیجه این شد که تا خانه از صدای رسا، وسیع و منحصر به فرد وروجک جان با آن حنجره طلایی که هیچ محدودیتی ندارد کلی فیض بردیم.

به طوری که بعد از آن شب تا چند روز نمی‌دانیم چرا اسم پارک و وسیله تفریح و این جور چیزها را که می‌شنیدیم دل مان آشوب می‌شد. دکتر هم رفتیم گفت، یک سه چهار بار دیگر که وروجک را ببریم پارک خود به خود خوب می‌شویم. این است که ما دوباره داریم، همراه ایشان می‌رویم پارک. به‌هر حال خوبی، بدی هر چه که از ما دیدید حلال کنید. نیت بدی نداشتیم. جوانی است و هزارفکر تا هفته بعد پیاده روها را دریابید که خربزه آبه!
kafekaghazi@gmail.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها