فکر می‌کردم ثروت خوشبختی می‌آورد

هر کس ریحانه و شوهرش را می‌بیند، تصور نمی‌کند آنها زوج هستند و 3 ماه پیش زندگی مشترکشان را آغاز کردند. این مساله چیزی است که ریحانه را بشدت آزار می‌دهد و تفاوت بین او و شوهرش باعث شده تا زندگی آنها به بن‌بست برسد و تصمیم به جدایی بگیرند. روی پرونده آنها مهر طلاق توافقی کوبیده شده در حالی که ریحانه راضی به این جدایی نیست و می‌گوید چاره‌ای جز این کار ندارد. پرونده ریحانه و شوهرش در شعبه 268 دادگاه خانواده نزد قاضی حسن عموزادی در حال رسیدگی است.
کد خبر: ۲۰۵۰۵۲

چطور با شوهرت آشنا شدی. او را از قبل می‌شناختی؟

ما هیچ آشنایی با هم نداشتیم. ناصر، شوهرم برای خرید آپارتمانی که پدرم برای فروش گذاشته بود، به خانه ما آمد و آنجا با هم آشنا شدیم. من هیچ وقت فکر نمی‌کردم با ناصر ازدواج کنم یا حتی او از من خواستگاری کند. چون ناصر از پدر من بزرگتر بود.

رابطه شما چطور آغاز شد؟

پدرم یک واحد آپارتمانش را برای فروش گذاشته بود و من هم هر روز صبح برای این که مشتری می‌آمد، آنجا می‌رفتم و منتظر می‌ماندم. یک روز ناصر و مرد بنگاه‌دار برای دیدن آپارتمان آمدند. ناصر خانه را دید و بعد گفت پسندیده است و می‌خواهد آن را بخرد. شماره تلفن از من خواست و من هم شماره خانه را به او دادم.

یعنی با یک شماره تلفن دادن تصمیم گرفتی با او ازدواج کنی؟

چند روز بعد از این ماجرا ناصر با خانه ما تماس گرفت و گفت که می‌خواهد خانه را قولنامه کند؛ اما قبل از قولنامه قصد دارد یک بار دیگر خانه را ببیند. من هم کلید را برداشتم و به خانه‌ای که برای فروش گذاشته بودیم، رفتم. در را باز کردم و با هم وارد خانه شدیم. ناصر یکبار دیگر همه جا را دید و از من خواست به بنگاه برویم و معامله کنیم. من پدرم را خبر کردم و قصد داشتم در خانه را قفل کنم و بیرون بروم که ناصر از من خواست تا کمی صبر کنم. بعد هم یک شاخه گل از کتش بیرون آورد و به من داد و از من خواستگاری کرد.

چه کسی مساله خواستگاری ناصر را مطرح کرد. آیا او برای خواستگاری به خانه شما آمد؟

وقتی به خانه رفتم خیلی ذوق‌زده بودم. گل را به مادرم نشان دادم و گفتم که ناصر از من خواستگاری کرده است. مادرم اول نمی‌دانست که ناصر چندساله است. وقتی فهمید ناصر دو برابر سن مرا دارد و از پدرم هم بزرگتر است، بشدت عصبانی شد و از من خواست تا فکر ناصر را از ذهنم بیرون کنم.

به هر حال تو و ناصر با هم ازدواج کردید. چه شد که به عقد هم درآمدید؟

پدر و مادرم سرسخت مخالف این ازدواج بودند؛ اما من اصرار داشتم و هر بار که ناصر را می‌دیدم، بیشتر از قبل به او علاقه‌مند می‌شدم تا این که تصمیم گرفتیم با هم فرار کنیم. من به ناصر گفتم یکبار دیگر به پدر و مادرم می‌گویم، اگر قبول نکردند، فرار می‌کنیم.

یعنی به پدر و مادرت گفتی قصد دارید فرار کنید؟

البته این‌طور نگفتم، من به مادرم گفتم اگر با ازدواج ما مخالفت کند خودم را خواهم کشت. مادرم یک بار دیگر مخالفت کرد و حرفم را جدی نگرفت، من می‌دانستم اگر با ناصر فرار کنم پدر و مادرم خیلی آسیب می‌بینند، به همین خاطر چند قرص که می‌دانستم آسیب جدی به من نمی‌زند را خوردم و خودم را به بی‌حالی زدم که پدر و مادرم تصور کنند خودکشی کرده‌ام. آنها مرا به دکتر بردند و وقتی خوب شدم، پدرم با ازدواج ما موافقت کرد، اما گفت در مراسم عروسی شرکت نخواهد کرد و به خانه ما هم نخواهد آمد، من آنقدر خوشحال بودم که اصلا برایم اهمیتی نداشت که پدرم چه محدودیت‌هایی را قائل شده است.

چه چیز در ناصر وجود داشت که باعث شده بود تا این حد عاشقش شوی؟

ناصر مرد ثروتمندی بود و رفتار بسیار پخته و خوبی داشت. من همیشه دوست داشتم با مردی که سن زیادی دارد و ثروتمند است ازدواج کنم. فکر می‌کردم در این صورت خوشبختی را به دست آورده‌ام. به همین خاطر اصرار داشتم با ناصر ازدواج کنم، او خوب لباس می‌پوشید و خیلی هم دست و دلباز بود و برای من پول زیادی خرج می‌کرد.

با توجه به این که شوهرت 25 سال از تو بزرگ‌تر بود، آیا قبل از تو ازدواج هم کرده بود یا تا آن زمان مجرد زندگی می‌کرد؟

او یک بار در جوانی‌اش ازدواج کرده بود و یک پسر داشت، اما از همسرش جدا شده و پسرش هم با مادرش زندگی می‌کرد و آنها هیچ ارتباطی با هم نداشتند و ناصر کاملا تنها بود. من فکر می‌کردم با توجه به این شرایط ما می‌توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.

چطور شد که احساس کردید دیگر نمی‌توانید با هم زندگی کنید؟

وقتی ما با هم ازدواج کردیم فقط در محضر عقد کردیم، یک سکه بیشتر مهریه من نبود و قرار شد ناصر یک خانه هم به نام من بکند، فردای روز عقد من وسایلم را جمع کردم و به خانه ناصر رفتم و زندگیمان را شروع کردیم اما بعد از چند روز متوجه شدم که ناصر واقعی چه جور است و من در مورد او اشتباه می‌کردم.

چه تغییراتی در رفتار ناصر به وجود آمده بود که تو تصمیم گرفتی از او جدا شوی؟

ناصر دیگر آن مرد پرشور و خنده‌روی همیشگی نبود. شب‌ها دیر به خانه می‌آمد و وقتی در خانه بود کمتر به من توجه می‌کرد. هر وقت به او می‌گفتم برای خرید با من جایی بیاید عصبانی می‌شد، به من پول می‌داد و می‌گفت خودت برو. شده بودم کسی که فقط برای ناصر غذا درست می‌کرد و کارهای خانه را انجام می‌داد. این شرایط برایم غیرقابل تحمل شده بود.

در مورد مشکلی که پیدا کرده بودی، با کسی مشورت هم کردی؟

اول با خود ناصر دراین‌باره صحبت کردم و به او گفتم که شرایط برایم سخت شده است. ناصر گفت چاره‌ای ندارد و کاری از دستش برنمی‌آید. با این‌که برایم خیلی سخت بود اما غرورم را زیر پا گذاشتم و تصمیم گرفتم موضوع را به مادرم بگویم. به خانه مادرم رفتم، دلم برایش تنگ شده بود، 3 ماهی می‌شد که ندیده بودمش. وقتی مادرم را دیدم ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. نمی‌توانستم بر غم درونم مسلط شوم و مادرم را که در آغوش گرفتم و گریستم فهمید که مشکلی دارم، با هم خیلی مفصل صحبت کردیم و گفتم که چه مشکلاتی دارم، شب که پدرم به خانه آمد موضوع را به او هم گفتم و در نهایت تصمیم گرفتیم که من از شوهرم جدا شوم.

عکس‌العمل شوهرت در این خصوص چه بود؟

ناصر حتی خم به ابرویش هم نیاورد. یک سکه‌ای که مهریه‌ام بود را به من داد و بعد هم گفت خودش منتظر چنین لحظه‌ای بوده است و او هم خسته شده است. من از این رفتار بسیار ناراحت شدم چون وابستگی‌ام آنقدر زیاد بود که شک داشتم بتوانم بدون او زندگی کنم. وقتی بی‌تفاوتی ناصر را دیدم  مطمئن شدم زندگی با او دیگر فایده‌ای ندارد و ما باید از هم جدا شویم. به همین خاطر هم می‌خواهم هرچه زودتر به این زندگی پایان دهم.

مریم عفتی‌

نظر کارشناس‌

مینو رحیمی‌ (روانشناس)
تفاوت‌های سنی یکی از مهم‌ترین مسائلی است که می‌تواند یک زندگی را به نابودی بکشاند. این که یک زوج می‌توانند با هم زندگی خوبی داشته باشند یا نه دلیل بر خوب یا بد بودن آنها  نیست مساله در تفاوت دیدگاه‌ها و سبک زندگی انسان‌هاست و فاصله سنی می‌تواند به تفاوت این دیدگاه‌ها دامن بزند. یک زوج جوان وقتی با هم ازدواج می‌کنند، شور و شوق جوانی و با هم بودن باعث می‌شود تا خاطرات شیرین را با هم بسازند و زندگی برایشان شیرین شود. وقتی یکی از زوجین از دیگری بسیار بزرگتر باشد، دیگر آن شور و اشتیاق در زندگی مشترک وجود نخواهد داشت.

در این پرونده هم مشکل تفاوت سنی بسیار زیاد زوج است. مرد در سنی قرار دارد که می‌خواهد آرام و راحت زندگیش را بگذراند و به استراحت و آرامش نیاز دارد در حالی که زن در سنی قرار دارد که انرژی بسیار زیادی دارد و می‌خواهد این انرژی را جایی خالی کند، بنابراین با شوهری که پا به سن گذاشته این هیجان را نمی‌توان تخلیه کرد و زن به سمت افسردگی پیش خواهد رفت البته این تنها مشکلی نیست که برای زوج جوان پیش خواهد آمد، وی به سمتی خواهد رفت که احساس می‌کند تنهاست و نیاز به همدم دارد، که متاسفانه در برخی موارد خیانت هم در این زوج‌ها مطرح می‌شود.

پول و ثروت قسمتی از زندگی مشترک است و نقش مهمی هم بازی می‌کند اما تضمین‌کننده یک زندگی خوب و راحت نیست، کسانی که به هوای ثروت شریک زندگیشان را انتخاب می‌کنند، پس از مدتی دیگر این ثروت نمی‌تواند پاسخگوی خواسته‌های آنان باشد چرا که پاسخگویی به نیازهای روحی با پول امکان‌پذیر نیست، هیچ انسانی نمی‌تواند توجه و مهربانی را با پول بخرد. بنابراین انتخاب درست زمانی اتفاق می‌افتد که افراد به همه خصایص توجه کنند و هیچ‌کدام را پررنگ‌تر از دیگری نکنند و همه چیز را در نظر بگیرند تا بتوانند زندگی بهتری داشته باشند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها