واهمه‌های بی‌نام ‌و نشان‌

الان یک ساعت است نشسته‌ایم پای کامپیوتر و هر چقدر مغزمان را به در و دیوار می‌کوبیم تا بفهمیم کافه کاغذی این هفته را چطور شروع کنیم، عقلمان به جایی قد نمی‌دهد. فی‌الواقع روزه ما را برده است انگار! البته از عوارض بی‌خوابی هم هست. بس که تا صبح نشستیم و به سوال‌های کلیدی و اساسی جناب وروجک جواب دادیم. حالا فکر کرده‌اید مثلا شخص شخیصشان درباره چه مفاهیمی از ما سوال می‌کنند؟ بودن یا نبودن؟
کد خبر: ۲۰۴۷۸۳

 مساله وجود یا عدم قطعیت و این چیزها؟ نه خیر، کار ما فی‌الواقع سخت‌تر از اینهاست. چون وروجک خان در حالی که دارد داد می‌زند چایی، چایی، زیر چشمی به ما هم نگاه می‌کند و همین که موفق شد اطرافیان را راضی کند که یک لیوان چایی با مقادیر معتنابهی قند تصرف کنند برای این که حواس دور و بری‌ها از اصل ماجرا پرت شود خدمت ما می‌رسند و در حالی که به چایی اشاره می‌کنند می‌پرسند: این چیه؟ وای به روزی که خدای نکرده ما سرسری جوابش را بدهیم. آن وقت است که از سوی همه به بی‌حوصلگی و قاتل خلاقیت بچه بودن متهم می‌شویم. در نتیجه باید بنشینیم و در مورد تک‌تک مولکول‌های تشکیل‌دهنده چایی با وروجک جان صحبت کنیم. بعد از نیم ساعت فک زدن فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد؟ وروجک در حالی که یک دستش پر قند است و دست دیگرش تا آرنج توی قندان، تا می‌بینید هوا پس است و الان است که همه متوجه شوند دارد چه کار می‌کند دوباره با لبخندی عریض و طویل از ما می‌پرسد: این چیه؟

حالا به نظر شما ما نسیان بگیریم بهتر است یا آلزایمر؟ کدامش زودتر جواب می‌دهد؟ انصافا اگر می‌دانید به ما هم بگویید.

خب، این هفته اول نوبت نامه‌هاست. بعد می‌رویم سراغ دوستان الکترونیکی.

بابا داداش مجید خزایی از نوشهر باز که رفتی توی کار شهرت؟ راستش ما جواب این سوال را نمی‌دانیم چون اصولا از شهرت تا سر حد مرگ بدمان می‌آید، ولی مثلا می‌توانی نفر اول کنکور شوی، یا یک کیف پول 100 میلیونی را به صاحبش برگردانی، یا بروی بازیگر شوی... بی‌‌خیال، بابا شهرت به این دردسرها نمی‌ارزه. در مورد سوال دوم هم باید بگویم به سختی! باور کن. ما که از پسش بر نیامدیم شاید تو توانستی! شوخی کردم بابا، غصه نداره که.
کافیه خودت بخوای. اون وقت خیال طرف می‌رود جایی که نادر رفت! ترانه‌هایت را هم بفرست اگر اساتید نظرشان مثبت بود می‌چاپیم.

یک دوستی هم که چند روز دیگر قرار است داداشش برود قاطی مرغ‌ها برایمان نامه نوشته. راستش را بخواهید دست خطش خیلی برایمان آشنا بود ولی چون اسمش را ننوشته بود همان جور مات و حیران مانده‌ایم کی بوده. به هر حال دوست خوبم، جان هر کس دوست داری دفعه دیگر اسمت را بنویس بلکه هم ما از این خماری بیرون بیاییم. دستت درد نکنه.

نازی خانم از گرگان: نامه شما هم رسید. کلی با این پسرخاله‌ات حال کردیم. راستش من هم در ایام کودکی یک جوجه داشتم که زدم با قندشکن نفله‌اش کردم. حالا هم هر چقدر فکر می‌کنم چرا این کار را کردم یادم نمی‌آید. دو تا گربه هم داشتم یکی سیاه، یکی سفید که عمرشان قد نداد جوانی ما را ببینند. از این به بعد هم هر چقدر می‌خوای از پسرخاله‌ات بنویس. ما خوشحال می‌شویم.

و اما ایمیل‌ها:

به‌به، به‌به، منیر خاتون ز بلاد سیلک، کماکان بودی حالا. می‌بینم که بیکار شده‌ای و 27 ساله‌ات هم که شده و... هی... جوانی کجایی که یادت به خیر! در نهایت زرنگی هم توانستی ملت را بپیچانی و وبلاگ جونت رو پس بگیری. ای‌ول، کلی از خواندن ترفندت کیف کردیم. دمت گرم که توی مشهد یاد ما بودی! سر سفره افطار هم ما را بی‌نصیب نگذار. البته اگر دعاهایت برعکس مستجاب نمی‌شود! در مورد کتاب‌های تازه هم آقا ما فلک‌زده شویم اگر یک بار دیگر بزنیم توی ذوقت، بی‌خبرمان نگذار. آفرین مادربزرگ مهربون! (یاه یاه یاه)‌

سونیا 14 ساله، اسمت رو چاپ کردیم، باز هم میل بزن!

عاطفه خانم از برازجان ما هم درست اندازه همان دوستت از خبر قبولی‌ات خوشحال شدیم. البته دروغ چرا، گریه‌مان نگرفت. امیدوارم حالا که توانستی به مدرسه مورد نظرت بروی آنقدر سرت شلوغ نشود که دیگر نتوانی برای ما ایمیل بزنی. به هر حال تبریک ما را هم بپذیر.

نوید از اهواز، داداش ما چاکرتیم. شما هرچقدر ایمیل بزنی ما با کمال میل چاپش می‌کنیم. امتحانش مجانی است. باور کن!

پرنیان 17 ساله از اراک، این تهدیدها چیه آدم را می‌ترسانید. دخترم من چند بار به این سوال جواب دادم اگر می‌خواهید معتاد شوید یا به کتاب خواندن معتاد شوید یا به نسل سوم! گفتی اهل کتاب خواندن هم هستی. از چه شاعرهایی خوشت می‌آید؟ برایم بنویس. در ضمن از این که شما هم مثل بنده به طور کلی هپلی هستیم بیسیار بیسیار خوشحالیم!

جناب مردونیوس از خواندن مطلبت کلی غش و ریسه رفتیم؛ البته باز هم دروغ چرا، لبخند زدیم. فقط مطالبت یک کمی زیادی طولانی‌اند. اگر بتوانی کوتاه‌ترشان کنی و البته بامزه‌تر قول می‌دهم چاپشان کنم.

«هر کسی در هر شرایطی می‌تواند کسی را خوشحال کند. من وقتی عنوان نامه‌ام را در ستون‌های کافه کاغدی جز نامه دوم شماره 204 چاپ کرده‌اید، دیدم. در همان حال از شدت گرسنکی ناشی از روزه داشت روده بزرگم روده کوچیکم را می‌خورد. به محض دیدن این صحنه (دیدن نامه‌ام) دیگر گرسنگی از یادم رفت. حالا بی‌انصافی است، نسل سومی‌ها از شما به خاطر چاپ نکردن نامه‌هایشان گله‌مند باشند. برای من که یک نسل سومی هستم، جای بسی تعجب است!!!» اینها را هم محمدعلی سلیمانی از کرمان گفته است.

علیرضا پورنسب هم ضمن همدردی با من در مورد هویت از دست رفته پیاده‌روها گفته: «من حدود 2 سالی این ضمیمه را به طور جدی می‌خوانم و از همان اول به صفحه شما علاقه داشتم ولی یک جورایی زیاد در مورد ایمیل یا نامه‌دادن فکر نمی‌کردم تا این که یک مدت بدجوری به پیادرو، خط‌کشی عابر پیاده و جدیدا به پل عابر پیاده گیر دادید.
من از اصفهان ایمیل می‌زنم شهری که خیلی زیبا بود ولی یک چند سالی است که به درد لاعلاج شلوغی همان دردی که شما تهرانی‌ها یه کم زودتر از ما بهش مبتلا شده بودید گرفتار شده. من نمی‌دانم این چه منجلابی است که این دو تا شهر بهش گرفتار شدن. شاید شما بتونین بگین. ولی در مورد پیاده‌رو، همین بس که بگم پیاده‌روهای اصفهان کم از تهران نداره. کسی به خط‌کشی عابر پیاده توجه نداره. از پل هوایی کم استفاده می‌شه یا بعضی موقع‌ها اصلا استفاده نمی‌شه. همه حال می‌کنن از زیرش رد بشن من نمی‌دونم چه حالی داره.» و این هنوز همان پرسش سوزان است...

ما رفتیم. الهی همیشه پشت کنکور بمانید اگر سر سفره افطار ما را دعا نکنید! (چیه؟ فکر کردید فقط خودتان بلدید تهدید کنید؟) جان هر کس دوست دارید ما را دعا کنید. شترگاوجان را هم همین طور؛ البته در مورد ایشان دعا کنید که این فک‌اش یک جوری بالاخره از کار بیفتد تا خلقی، راحت شوند و شادان. دست شما درد نکند. پیاده رو، پیاده رو، یادت نره!

kafekaghazi@gmail.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها