در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پروند مفقوده شدن مرضیه پس از انجام تحقیقات اولیه به اداره آگاهی ارجاع و کارآگاهان دایره 7 تحقیقات گستردهای را برای یافتن مرضیه آغاز کرده بودند. آنچه در پی میخوانید برگی از این پرونده است.ساعت 12 ظهر روز 24 اسفند ماه بود. زن هر چه منتظر شد خبری از دختر بچهاش که برای بازی به کوچه رفته بود، نشد. پروین سراسیمه از خانه بیرون آمد. کوچه خلوت بود. هیچکس در کوچه دیده نمیشد. چندین بار کوچه را بالا و پایین رفت اما اثری از مرضیه نیافت. وحشت زده زنگ خانهها را به صدا درآورد و همسایهها را به کمک طلبید. هیچ کس از مرضیه خبری نداشت. موجی از وحشت و دلهره در محله پیچید. پروین وحشت زده و نگران به خانه خواهرش که چند کوچه بالاتر بود رفت. با این که میدانست دخترش بیاجازه او هیچ کجا نمیرود و خانه خالهاش را هم درست و حسابی بلد نیست؛ با این وجود به خود دلداری میداد که شاید به آنجا رفته باشد. اما وقتی به خانه خواهرش رسید و پی برد که در آنجا هم نیست به سر و صورت خود زد و شوهرش را مطلع کرد.
با آمدن پدر مرضیه به خانه جستجوها گسترده شد. خانه اقوام، دوستان، بیمارستانها و ...
شبانه موضوع به کلانتری محل اطلاع داده شد و ماموران کلانتری هم تحقیقات خود را برای یافتن دختر بچه آغاز کردند. اما آنها هم نتیجهای نگرفتند. گویا مرضیه قطرهای آب شده و به قعر زمین فرورفته بود.
با دستور مقام قضایی پرونده به اداره آگاهی ارجاع و کارآگاهان دایره 7 تحقیقات برای یافتن مرضیه کوچولو را آغاز کردند. کارآگاهان در اولین گام شروع به تحقیق از خانواده مرضیه کردند. مادر بیچاره که فقط اشک میریخت به کارآگاهان گفت: ساعت حدود 30/10 صبح بود که مرضیه برای بازی با بچهها به کوچه رفت. او هر روز تقریبا همین ساعت ازخانه خارج میشد و بعد از یکی دو ساعت برمیگشت. البته به او تاکید کرده بودم که از کوچه خارج نشود. او هم هیچ وقت این کار را نمیکرد. از این بابت خیالم راحت بود که جایی نمیرود. ضمن این که خودم هم هرچند دقیقه یک بار سری به او میزدم. اما آن روز آنچنان غرق در کار شدم که ساعت از دستم خارج شد و وقتی به خودم آمدم که نزیک ظهر بود. با عجله به کوچه رفتم. هیچکس در کوچه نبود. فکرکردم مرضیه به خانه همسایهها رفته. زنگها را به صدا درآوردم. اما همسایهها هم اظهار بیاطلاعی کردند. هزار تا فکر از سرم گذشت. مثل دیوانهها او را صدا میزدم اما خبری از او نبود. فکر کردم به خانه خواهرم رفته باشد. سری به آنجا زدم. آنجا هم نبود. دختر دلبندم ناپدید شده بود و هیچ کاری از دستم ساخته نبود. الان هم بعد از خدا امیدمان به شماست.
مادر مرضیه بعد از لحظاتی سکوت ادامه داد: مرضیه دختر خوب و حرف شنوی بود. او بدون اجازه، هیچ کجا نمیرفت، نمیدانم چه بلایی سرش آمده.
کارآگاهان ساعتی از مادر مرضیه و پدر او بازجویی کردند و آن گاه به تحقیق در میان اقوام، دوستان و آشنایان آنها پرداختند. اما هیچ نتیجهای نگرفتند و نتوانستند کوچکترین ردی از مرضیه به دست آورند.
در مرحله بعدی تحقیقات به سراغ همسایهها رفتند. یکا یک همسایهها تحت بازجویی قرار گرفتند اما این بار هم نتیجهای حاصل نشد. تنها امید ماموران به هم بازیهای مرضیه و بچههای محل بود. با صبر و حوصله پای صحبت بچههای کوچه نشستند و مدت زیادی با آنها گفتگو کردند. در اینجا بود که اولین سرنخ را به دست آوردند. مریم دختر همسایه که آن روز با مرضیه ساعتی در کوچه بازی کرده بود به کارآگاهان گفت: آن روز وقتی مرضیه آمد چند دقیقهای با هم بازی کردیم. بعد هم چون قرار بود به مهمانی برویم، مادرم مرا صدا زد و منم به خانه رفتم. مرضیه هم گوشهای نشست و به بازی فوتبال پسرها خیره شد. آن روز پسر بچهها سخت مشغول بازی فوتبال بودند.
اما پسر بچههای محل چه گفتند.
رضا پسر بچه 6 ساله به کارآگاهان گفت: آن روز در کوچه مشغول بازی فوتبال بودیم. مرضیه هم نزدیکی خانهشان نشسته بود. ما غرق در فوتبال بودیم که ناگهان توپ به شیشه خانه مشعلی اصابت کرد و باعث شکسته شدن شیشه شد. وقتی این اتفاق افتاد ما پا به فرار گذاشتیم و کوچه را ترک کردیم. در آن لحظه مرضیه همچنان در کوچه بود.مسعود پسر بچه 7 ساله که بعدازظهر به مدرسه میرود در لابهلای صحبتهایش کمک بزرگی به کارآگاهان کرد. او گفت: وقتی ما مشغول بازی بودیم یک مرد نسبتا جوان که مغازهاش چند کوچه بالاتر است، در کوچه بالا و پایین میرفت. حتی چند لحظه هم توپ ما را گرفت و شروع به شوخی و بازی با ما کرد. او مرد شوخ طبعی است و یک مغازه لوازم تحریر دارد. آن روز بعد از شکسته شدن شیشه خانه مشعلی ما کوچه را ترک کردیم. آن مرد جوان سرکوچه ایستاده بود و سیگار میکشید. شاید آن آقا دیده باشد که مرضیه کجا رفته است.
یکی دیگر از پسر بچههای محل هم ضمن تایید اظهارات مسعود به کارآگاهان گفت: آن مرد اسمش آقا تیمور است و همیشه سعی میکند با بچهها رفتار صمیمی داشته باشد.
کارآگاهان با شنیدن اظهارات بچهها بلافاصله با کمک آنها مغازه تیمور را که منزلش هم بالای مغازه قرار داشت شناسایی کردند. اما اثری از او نبود. مغازهاش تعطیل و هیچکس هم در خانه نبود. کارآگاهان در تحقیقات بعدی از کسبه اطراف پی بردند که تیمور صبح زود برای دیدن خواهرش به حوالی کرج رفته و احتمالا شب برمیگردد.
کارآگاهان فرصت را غنیمت شمرده و در غیاب تیمور شروع به تحقیق و بازجویی از همسایگان کردند و در آنجا بود که سوءظن کارآگاهان نسبت به وی چند برابر شد. چرا که همسایهها متفقالقول اظهار کردند که تیمور مرد سالمی نیست. او ضمن اینکه سوءاخلاق دارد آدم بد دهان، عصبی و تند مزاج است و علاوه بر آن بشدت معتاد به حشیش است.
وقتی کارآگاهان از همسایهها سوال کردند چند روز پیش او را با یک دختر بچه ندیدهاند، یک پیرزن 67 ساله که گویا اصلا از تیمور خوشش نمیآید با عجله گفت: تقریبا 4 5 روز پیش دختر بچه 76 سالهای را در مقابل مغازه تیمور دیدهام. تیمور دست دختر را گرفته بود و او را به مغازهاش میبرد و تا مرا دید دستپاچه گفت دختر یکی از دوستانم است. باباش صف نانوایی است. رفتار تیمور آن روز خیلی عجیب بود.
با اظهارات همسایههای تیمور، ماموران بلافاصله حکم جلب تیمور را از مراجع قضایی گرفته و در مقابل خانه او به کمین نشستند. ساعت درست 12 شب بود که خودرو پیکان تیمور در جلو خانهاش متوقف شد و او آرام از خودرواش پیاده شد و به طرف خانهاش رفت. لحظاتی بعد و قبل از اینکه کلید را به داخل قفل در بیندازد خود را در محاصره 3 مرد دید که دور تا دور او ایستاده بودند. تیمور که بهت زده 3 مرد را نگاه میکرد لب گشود تا سخنی بگوید که یک لحظه سردی دستبند فولادی را بردستان خود احساس کرد و در آنجا بود که رنگ از رخش پرید. زانوانش سست شده و به سختی خود را روی پا نگهداشت، تیمور بلافاصله به اداره آگاهی انتقال و تحت بازجویی قرار گرفت. او سرسختانه منکر دخالت درگم شدن مرضیه شد. اما وقتی خانه او مورد بازرسی قرار گرفت و گوشوارههای مرضیه در آنجا کشف شد از طرفی با همسایهای که آن روز دختر بچه را در مغازه او دیده بود، روبهرو شد، چارهای جز اعتراف ندید و راز گم شدن مرضیه را برملا کرد.
تیمور در قسمتی از اعتراف تکان دهنده خود گفت: آن روز وقتی کوچه را خلوت دیدم به سراغ مرضیه که در وسط کوچه در حال بازی بود رفتم. چند قدم مانده به او، صدایش زدم، بعد هم با چرب زبانی و خرید اسباب بازی و نشان دادن حیوانات خانگی او را از کوچه دور کردم. در آن لحظه شیطان وجودم را تسخیر کرده بود. عقلم کار نمیکرد.
ذهنم را افکاری شیطانی و جنونآمیز احاطه کرده بود. خلاصه با فریب و نیرنگ مرضیه را به مغازهام بردم و بعد هم سعی کردم سرش را گرم کنم. وقتی او کاملا به من اعتماد پیدا کرد به بهانه نشان دادن حیوانات خانگی او را به خانهام بردم و بعد او را مورد اذیت و آزار قرار دادم. مرضیه بیچاره فقط اشک میریخت و من مثل یک دیو خون آشام او را کتک میزدم. خودم هم نمیدانستم چکار میکنم. این شیطان بود که به من دستور میداد. از طرفی هم حشیش و مواد عقلم را گرفته بود. وقتی بخودم آمدم که مرضیه جان سپرده بود و حالا من مانده بودم با جسد یک دختر بچه بیگناه. تا دقایقی هاج و واج بودم. نمیدانستم چکار کنم. بعد که به خودم آمدم جسد را در داخل گونی پلاستیکی گذاشتم و شبانه در صندوق عقب ماشین جا دادم و به طرف ورامین حرکت کردم. در تایکی شب جسد را داخل گودالی رها کردم و برگشتم.
با اعتراف وحشتناک تیمور ماموران بلافاصله گودالی را که تیمور مدعی بود جسد مرضیه را در آنجا رها کرده، شناسایی و در بازرسی از آنجا جسد مرضیه کوچولو را کشف کردند.
تنها چیزی که مانده بود خبر این حادثه دردناک و ناگوار به خانواده مرضیه بود. هیچکدام از کارآگاهان که خود تحت تاثیر این فاجعه اشک میریختند جرات بیان این ماجرا را نداشتند و بالاخره هم ابتدا موضوع را به دایی مرضیه گفتند و از آن طریق خانواده مرضیه در جریان قرار گرفتند. قاتل سنگدل نیز چند ماه بعد با حکم دادگاه به دار مجازات آویخته شد و بسزای اعمال ننگین خود رسید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: