هدیه تولد

کد خبر: ۲۰۱۳۶۳

یکی بود، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود.

هلیا کوچولو توی تولدش یک عروسک خوشگل از مادربزرگش هدیه گرفته بود. اون شبیه یه بچه فسقلی بود، با لباس‌های صورتی و تپل‌مپل! اسمش رو ایلیا گذاشته بود. از روزی که عروسک را گرفته بود با بقیه اسباب بازی‌هاش کاری نداشت و مدام با ایلیا بازی می‌کرد و باهاش حرف می‌زد، قصه می‌گفت، اونو مثل نی‌نی‌کوچولوها راه می‌برد، موقع خواب براش لالایی می‌خواند: «لالالالا، قشنگم، عروسک زرنگم...» خیلی دوستش داشت!

یه روز موقع بازی همینطور که داشت اونو بالا و پایین می‌انداخت، اتفاق بدی افتاد. پای ایلیا کنده شد، هلیای ناراحت زد زیر گریه و هق‌هق‌کنان می‌گفت: خدایا چرا اینطوری شد؟ حالا چی می‌شه؟ پای عروسکم...

بابا که صدای هلیا را شنیده بود فوری آمد کنارش و گفت:‌ چی شده عزیزم چرا گریه می‌کنی؟ هلیا عروسکش را نشان داد و گفت: باباجون ببین چی شده؟ ایلیا دیگه خراب شد! پاشو نگاه کن، حالا چیکار کنم؟! بابا هلیا را بغل گرفت و نازش کرد و گفت: ‌قربونت برم چیزی نشده، همین الان درستش می‌کنم. آخه چطوری؟ بابا لبخندی زد و گفت: اگه گریه نکنی بهت می‌گم، آفرین دختر قشنگم و ادامه داد: دخترم با اشک ریختن چیزی درست نمیشه، یادت باشه آدم وقتی یه مشکلی براش پیش می‌یاد باید به فکر حل اون باشه نه این‌که گریه کنه، باشه! بعدشم، باید از وسایلت خوب نگهداری کنی تا دغون نشن. حالا بیا بریم به ایلیا برسیم. حرف‌های بابا هلیا را آرام کرد، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: باشه باباجون یک ساعت بعد هلیا خوشحال و خندان سرگرم بازی با ایلیا بود.

رضا بداقی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها