گفتگو با زوج استثنایی اردبیلی‌

عروسی خون از نوع شاد

کد خبر: ۲۰۱۳۴۲

مسعود و سعیده زوج جوان اردبیلی که زندگی مشترک خود را مدتی قبل در روز عید مبعث آغاز کرده‌اند، در این روز که از حسن تصادف مصادف با سالروز تاسیس سازمان انتقال خون نیز بود، سوار بر ماشین تزیین‌شده عروسی و با لباس باشکوه عروس و دامادی در مقابل چشمان حیرت زده مردم و کارمندان پایگاه انتقال خون اردبیل اهدای خون را برکت زندگی مشترک خود قرار دادند.

به همین بهانه گفتگویی با این زوج جوان ترتیب داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید :

مسعود آخوندی نیری (نیر روستایی نزدیک به اردبیل است)‌  فارغ‌التحصیل رشته مدیریت دولتی است و هم‌اکنون به کار آزاد اشتغال دارد .

 چرا تصمیم گرفتید روز عروسی‌تان را با اهدای خون شروع کنید؟ کسی با این کار شما مخالفت نکرد؟

هیچ‌کس خبر نداشت قرار است ما برای اهدای خون برویم. فقط فیلمبردار متوجه شد که او هم با ما آمد تا از کار ما فیلم بگیرد.

ما نقشه این برنامه را از قبل کشیده بودیم و با هم در موردش به توافق رسیده بودیم. روز عید مبعث را برای عروسی انتخاب کردیم که یکی از اعیاد مهم مسلمین بود و هم از حسن تصادف با سالروز تاسیس سازمان انتقال خون مصادف شده بود. من هم سال‌ها بود که به عنوان یک اهداکننده مستمر سالی 2 تا 3 بار خون می‌دادم. این تقارن را به فال نیک گرفتیم و با پیشنهاد آن روز برای عروسی به توافق رسیدیم و این برنامه ویژه را هم برای آن روز در نظر گرفتیم که البته فقط من و عروس خانم از آن باخبر بودیم .

آن روز ما سوار بر ماشین گل‌زده عروسی بودیم و لباس عروس و داماد به تن داشتیم که به پایگاه انتقال خون رسیدیم. آن روز برای ما بسیار فرخنده بود زیرا 3 مناسبت زیبا و متبرک با هم تقارن یافته بود؛ عروسی ما سومین مناسبت بود.

دقایقی که در پایگاه انتقال خون بودیم در اوج خوشحالی و مسرت می‌گذشت. من به این فکر می‌کردم که یک زندگی مشترک وقتی با نیت خیرخواهانه اهدای خون برای نجات زندگی دیگران شروع شود، در خیر و برکت آغاز شده است و این بهترین آغاز است.

 چه چیزی باعث شد که شما یک اهداکننده مستمر خون باشید؟

اولین باری که خون دادم را هرگز فراموش نمی‌کنم. خاطره آن مثل یک مشوق همیشگی مرا به سوی پایگاه انتقال خون فرا می‌خواند. سال‌ها پیش مادرم نیاز به عمل داشت. در بیمارستان برای اطلاع از وضعیت مادر منتظر بودم. مادر را بستری کرده بودند ولی برای عمل نیاز به خون داشت. آن روز بدون این‌که به خودم تردید راه بدهم پیش از همه داوطلب شدم تا این کار را انجام بدهم. آن لحظه حس عجیبی داشتم. خوشحال بودم که توانسته‌ام اقدام موثری برای نجات جان مادرم انجام دهم .

پیش از آن اتفاق حس انساندوستی در وجودم بود که با این کار گویی آن حس به ناگهان در وجودم شکوفا شد و به بالندگی رسید. پس از آن گاهی خون اهدا می‌کردم تا این‌که از سال 80 به بعد تصمیم گرفتم به صورت پیوسته سالی 2 تا 3 بار خون اهدا کنم . همیشه وقتی خون می‌دهم به نجات جان مادرم در آن روز خاص فکر می‌کنم. به نجات تمام آدم‌هایی که به خون نیاز دارند فکر می‌کنم و این شعر در ذهنم تکرار می‌شود:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی‌

نشاید که نامت نهند آدمی‌

 وقتی با لباس و تشکیلات عروسی برای اهدای خون رفتید عکس‌العمل دیگران چطور بود؟

بیشتر کارکنان پایگاه انتقال خون و مردمی‌ که در آن محوطه بودند شاد و خوشحال بودند و البته از دیدن ما تعجب می‌کردند. اغلب می‌گفتند شما بهترین کار را کرده‌اید و اقدام شما به یک حرکت نمادین بدل خواهد شد. خانم‌های پرستار هم خیلی از ما استقبال کردند و زحمت زیادی کشیدند.

 خاطره دیگری هم از اهدای خون دارید؟

در خانواده ما افراد زیادی هستند که خون اهدا می‌کنند. یک روز من و خواهر و شوهرخاله و دایی‌ام برای اهدای خون از نیر به اردبیل می‌رفتیم. آخر در شهرستان نیر با وجود این‌که اهداکنندگان زیادی وجود دارند پایگاه اهدای خون وجود ندارد و اهداکنندگان در فصل‌های سرد سال مجبورند با مشقت زیاد به پایگاه انتقال خون اردبیل بروند. آن سال نیز خیلی سرد بود و ما خودمان را با سختی فراوان تا اواسط مسیر رساندیم که متوجه شدیم به خاطر برف و بوران فراوان راه بسته شده است و از راهداری به ما گفتند باید برگردید. آن روز بیش از همیشه آرزو کردیم که در نیر هم پایگاه انتقال خون باشد.

 حالا می‌خواهم چند سوال خانوادگی از شما بپرسم. فکر می‌کنید پدر و مادر چه نقشی در خوشبختی فرزندان خود دارند؟

این‌که فرزند ببیند پدر و مادر در خانواده با مهربانی با هم برخورد می‌کنند در خلق و خوی فرزندان اثر می‌گذارد و باعث خوشبختی و موفقیت آنها پس از ازدواج می‌شود. والدینم در این مورد همه چیز را در حق من تمام کرده‌اند و من از فاصله 700 کیلومتری دستشان را می‌بوسم‌.

‌ در فرآیند ازدواج سخت‌ترین دورانی که گذراندید چه دورانی بود؟

دوران سربازی. درست قبل از سربازی با همسرم آشنا شدم و قول و قرار ازدواج را گذاشته بودیم که من ناچار شدم به سربازی بروم. این دوران آنقدر برایم سخت گذشت که 2 روز پس از اتمام سربازی با هم ازدواج کردیم.

‌ بعضی رفتارها هست که در زندگی مشترک آدم را دچار درد سر می‌کند یکی از این رفتارها را که دوست دارید آن را کنار بگذارید به ما بگویید؟

(کلی فکر می‌کند و کمی‌ می‌خندد و یک عالمه تعارف می‌کند تا عاقبت با محافظه‌کاری خیلی زیاد جواب می‌دهد) فکر می‌کنم یک مقدار زود ناراحت می‌شوم .

یعنی زود عصبانی می‌شوید .

نه. در واقع زودرنج هستم که بهتر است این اخلاقم را کنار بگذارم.

البته همسرتان که اعتقاد دارند هیچ عادت یا اخلاق بدی ندارید!

(می‌خندد و می‌گوید)‌ آخر مدت کمی ‌است که باهم زندگی مشترک را شروع کرده‌ایم و هنوز خیلی زود است.‌

 به عنوان سخن آخر یک تازه داماد هم اگر توصیه‌ای برای زوج‌های جوان دارید بفرمایید تا ادامه گفتگو را با همسرتان آغاز کنیم.

تا می‌توانند مراسم ازدواج را کم خرج برگزار کنند. این کار برای زوج جوان و خانواده‌هایشان بهتر است. زوج‌ها سعی کنند یکدیگر را واقعا دوست داشته باشند تا بتوانند همه چیز را در زندگی تحمل کنند و گذشت داشته باشند زیرا گذشت در زندگی بالاترین چیز است.

 خانم سعیده چالاک تازه عروس 22 ساله‌ای که در روز عروسی با لباس پرزرق و برق خود در پایگاه انتقال خون حاضر شد و دستش را بالا زد و سخاوتمندانه خون خود را اهدا کرد. راستی سعیده چرا این کار را کرد‌؟

فکر کردم کار قشنگی است. وقتی همسرم پیشنهاد کرد که در روز عروسی به پایگاه انتقال خون برویم خیلی برایم جالب بود و موافقت کردم. البته نگرانی هم داشتم چون از اطرافیانم زیاد شنیده بودم که خانم‌ها اگر خون بدهند احتمال زیادی دارد که کم‌خون شوند یا حتی دچار سرگیجه و غش شوند، اما هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیفتاد و در تمام طول مراسم عروسی هم سرحال بودم.

‌ نشستن روی صندلی خونگیری چه حالی داشت؟

تا رسیدن به آنجا همه چیز قشنگ و دلپذیر بود، اما وقتی چشمم به سوزن خونگیری افتاد ترسیدم. دفعه اولی بود که خون می‌دادم؛ اما  بعد حس قشنگ اهدای خون به همنوع در من جریان پیدا کرد و حالا یک خاطره قشنگ دارم که برای بچه‌هایم تعریف کنم .

‌ قرار است چه چیزی برایشان تعریف کنید. الان تعریف کنید ما هم بشنویم!

(با خنده می‌گوید:) می‌گویم روز عروسی ما خیلی خوش گذشت. با عروسی همه کمی ‌فرق داشت. آن روز بابایتان گولم زد و مرا برد انتقال خون، خون بدهم و بقیه قضایا را هم خودتان می‌دانید. آن خاطره آنقدر برایم قشنگ و خوب است که تصمیم گرفتم من هم به جمع اهداکنندگان مستمر بپیوندم .

‌ اهدای خون در خانواده شما هم مثل همسرتان موروثی و ژنتیکی است؟

می‌خندد و پاسخ می‌دهد: تقریبا. خواهر و پدرم نیز از اهداکنندگان خون هستند .

‌ حالا آماده باشید برای چند تا سوال خصوصی. مهم‌ترین چیز در زندگی زناشویی چیست؟

گذشت .

 مهم‌ترین نقش زن در خانواده؟

مدیریت خوب در خانواده و این توانایی که خانواده خود و شوهرش را در کنار هم نگاه دارد .

 یک رفتار بد که دوست دارید کنار بگذارید؟

قهرهای مکرر.

‌ دوست دارید همسرتان چه خصوصیت بدی را کنار بگذارد؟

همه خصوصیات او خوب است. در این مدت کوتاه به موردی برنخورده‌ام که نام ببرم .

‌ اگر قرار باشد دید و بازدید یکی از اعیاد به خانه یکی از پدر و مادرهایتان بروید به خانه والدین شما می‌روید یا والدین همسرتان؟

سریع پاسخ می‌دهد: خوب معلوم است خانه مادر و پدر من. آخر خانه آنها خیلی نزدیک است ولی خانه والدین همسرم در نیر اردبیل است و حدود 700 کیلومتر با ما فاصله دارد.

‌ حالا اگر فاصله خانه والدینتان یکی بود چه می‌کردید؟

هر دو خانواده را دعوت می‌کردم به خانه خودمان.

‌ بزرگ‌ترین آرزویتان چیست؟

سلامتی همه بیماران و کسانی که دوستشان دارم و خوشبختی خودم و خانواده‌ام.

‌ برای والدین چه پیامی‌ دارید؟

بچه‌های خود را اجتماعی تربیت کنند و گذشت و محبت و انساندوستی را در آنها تقویت کنند. در طول مراسم عروسی و اوایل زندگی به آنها کمک کنند و آنها را دلداری بدهند .

 و حرف آخر؟

یک سری هم به انتقال خون بزنید. وقتی من برای اولین بار به آنجا رفتم و خودم را جای کسانی که به خون نیاز داشتند قرار دادم واقعا دیدگاهم عوض شد.

ماندانا ملاعلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها