jamejamonline
صفحه نخست عمومی کد خبر: ۲۰۱۳۳۹   ۱۸ شهريور ۱۳۸۷  |  ۲۰:۵۳

داستانک

وفا

سی‌سال است که بی او زندگی می‌کنم.

تکرار

نیلوفر مالک
پیرزن زنگ خانه را فشار داد و به شیشه رنگی در خیره شد. جوابی نیامد. بار اول که زنگ زد عبور سایه‌ای را از پشت شیشه دیده بود و بعد از آن فقط سکوت بود و تاریکی. پیرزن روی پله خانه نشست و توی دستش‌ «ها» کرد. یادش نیامد چه مدت است آنجا نشسته. یادش آمد آنجا خانه دخترش است. یادش آمد 30 سال پیش مادر زنگ بلبلی خانه را می‌زد و او بعضی وقت‌ها بچه‌ها را ساکت گوشه‌ای نگه می‌داشت و جواب نمی‌داد. خسته شده بود از نگهداری پیرزن و شستن لباس‌هایی که بو می‌داد و فرشی که نم داشت.

پیرزن بلند شد. پله خیس بود. لرزش گرفت. سلانه سلانه راه خانه خودش را پیش گرفت. توی ذهنش 30 سال بعد را تصور کرد، دخترش را و زنگی که بی‌جواب می‌ماند.

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
نقطه طلایی

نقطه طلایی

یک) عکس را خیلی وقت است گذاشته‌ام. جایی که همیشه جلوی چشمم باشد. پشت عکس، بابا با خودکار آبی و خط شکسته نستعلیق نوشته: «باغ اکبرآقا- نوروز۱۳۶۵ - با محمدمهدی جان».

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

حملات و ترورهای مرگبار در سراسر افغانستان به امری روزمره بدل شده‌است. هر کسی هم می‌تواند هدف باشد.

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

از یک سنی به بعد، دیگر شخص و انسان نیستند. تبدیل می‌شوند به یک مفهوم. یک مکتب، یک تفکر. بعضی وقت‌ها با یک من عسل نمی‌شود خوردشان.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
یک عصر متفاوت

در مرحله نیمه‌نهایی عصرجدید چه اتفاقاتی افتاد؟ به همراه جزئیاتی از چگونگی برگزاری مرحله پایانی

یک عصر متفاوت

پیشخوان

بیشتر