به بهانه نمایش فیلم « سربلند» در سینماهای تهران و شهرستان‌ها

به ‌جرم‌ عشق‌ توام ‌می‌کشند‌

تن نحیف و زجر کشیده سینمای وطن، همواره از فقر سوژه‌های جذاب و تاثیرگذار چونان کودکی که به جای شیر مادر از شیر خشک تغذیه کرده، رنجور بوده و کمتر پیش آمده که کارگزاران و سینماگران زحمتی به خود دهند و چاره‌ای برای این سینما بیندیشند، اما همه نیک می‌دانیم که آدمی به امید زنده است و اگر همین امید واهی هم نبود، معلوم نبود که امروزه روز ما در چه حال و احوالی بودیم. این روزها سینماهای شهر تهران شاهد عزم و همتی والا هستند که در قالب فیلمی سینمایی تبلور یافته تا بلکه به قول یک خواننده موسیقی مردم پسند که می‌گوید: «من با زخم زبونات رفیقم/ مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم»، این فیلم مرهمی باشد بر زخم زبان‌هایی که دیگران بر پیکر این سینما نهادند.
کد خبر: ۲۰۰۱۵۰

اگر شما هم از مقابل سینماهای فرهنگ، آزادی، فلسطین،گلریز، مرکزی، کارون، تهران، جی و پیوند عبور کرده باشید، حتما بر سردر این سینماها تصویری از دو جوانمرد رشید سینما یعنی «سروش صحت» و «سعید تهرانی» را دیده‌اید. برخی سینماروها به اشتباه گمان کرده‌اند این تصاویر مربوط به تبلیغات یک مارک لباس داخلی است و به همین دلیل به جای ایستادن در صف بلیت آن فیلم، وقت شریف خود را صرف دیدن آثار کم ارزش داخلی کرده‌اند، اما آن عده روش ضمیر و دقیق که با اندک سوزاندن فسفر، متوجه اصل ماجرا شده و با خرید بلیت پا به داخل سینما گذاشته‌اند، لحظاتی بعد از آغاز فیلم خود را با شاهکاری مواجه دیده‌اند که الحق و الانصاف سینمای ایران تا سال‌های سال مانند آن را نخواهد دید، کما این که در گذشته نیز که مانند آن را دید، از شدت تلالو نور آن تا مدت‌ها به امراضی همچون نابینایی و کو رنگی مبتلا شد. (و احوط این است)‌.

شکی نیست که در این وانفسای نمایش فیلم‌های تجاری و به درد نخور، حضور چنین فیلمی بر پرده سینماها چند حسن دارد که مهم‌ترین آن سربلند نمودن سینمای ایران است و صد البته که کشف دیگر ثمرات آن مسلتزم حضور هیات‌های حقیقت یاب است. اولین و مهم‌ترین واقعیت موجود در این فیلم، اقتباس آن از یکی از آثار ارزشمند سینمای گذشته ایران است. گویا سعیدخان تهرانی، کارگردان برجسته سربلند و سعید رحمانی فیلمنامه نویس آن، با برداشتن بیل و کلنگ و نبش قبر سینمای گذشته، در لابلای استخوان‌های پوسیده این سینما به اثری برخورده‌اند با نام «کوچه مردها»  که با نام‌«Alley that men Buck on there» در جهان نمایش داده شد  و این فیلم همان است که در آن مرحوم فردین به همراه ایرج خان قادری از استارهای سینمای گذشته، در نقش دو رفیق حضور می‌یابند که هر دو به دلیل قلت زنان و دخترکان دم بخت، به یکباره و مشترکا عاشق دخترکی واحد می‌شوند و این مساله سبب‌ساز کشمکش و درگیری میان آنها می‌گردد. شنیده‌ها حاکی است در آن نسخه که تحت تاثیر فشارهای رژیم پهلوی ساخته شد، بخش‌های فراوانی حذف گردید که در این نسخه فعلی بازسازی شده و مورد استفاده قرار گرفته است. بخشی از این مسائل همان حرف‌ها و نکات سیاسی است که به مبارزات دو جوان محوری داستان با رژیم سراز پا دندان مسلح طاغوت اشاراتی بس شگرف و دقیق دارد و همین مساله است که سبب شده تا چهره خط‌خطی شده سینمای ایران در مجامع جشنواره‌ای را بازسازی کند. سربلند به حق با به تصویر کشیدن رسم و رسوم جوانمردی این مهم را محقق کرده است.

با این مقدمه چینی، بد نیست اندکی هم نقب بزنیم به داستان و بگوییم که قصه از جایی آغاز می‌شود که یک جوان الکی خوش و شنگول مسلک که به کفتربازی اشتغال دارد، طی برخورد با جوان لوطی و با مرام و تحصیل کرده‌ای  که نقش او را خود سعید پاشنه طلا ایفاء می‌کند  اسیر و رام می‌شود. ماشاءالله به این سعیدخان تهرانی با این داستان! واقعا انسان می‌فهمد که خداوند بی‌جهت این  همه بزرگی به کسی نمی‌دهد. به به از این جوانمردی! مرحبا! ماشاءالله از این جوانمردی! در ادامه این جوان لوطی به سادگی از عشق خود می‌گذرد تا این جوانک به عشق خود برسد. بد نیست بدانید در شروع فیلم، خودگویی عارفانه دختر زیبارو و تنها با امامزاده، تاثیری بس عمیق  در حد و اندازه چاقوی ضامن‌دار بر مخاطب می‌گذارد که بیانی عارفانه دارد و یادآور سخنان معاون سینمایی در سده‌های پیشین است. بیت:

به جرم عشق توام می‌کشند غوغایی است 
تو نیز بر لب بام آ، که خوش‌ تماشایی است

آغاز فیلم با چنین صحنه‌هایی است و صدالبته هیچ یک از آنها به اندازه ورود خود سعیدخان به داستان موثر و اعصاب خوردکن نیست. دوربین در اولین صحنه ورود سعیدخان به داستان، با احتیاطی فراوان به او نزدیک می‌شود، اخم‌های درهم؛  اوج تفکر و غم نشسته بر دل او، هنگام شنیدن وضع پسربچه‌ای مفلوک که پدرش در اثر دود دادن کراک به کتک زدن او روی آورده، حال هر مخاطبی را منقلب می‌کند. بیت:

دوش‌ می‌آمد و رخسار برافروخته بود
 تا کجا باز دل‌غمزده‌ای سوخته بود
چنین است که پی می‌بریم همانا

لات و لوت‌های قدیم در مبحث کودک‌آزاری از بهزیستی امروز جلوتر بوده‌اند و این‌چنین است که بهزیستی باید در مقابل آنها لنگ بیندازد. سعیدخان در ادامه فیلم در مردانگی چیزی کم نمی‌ گذارد و مرد مفلوک را در چشم به هم زدنی به عکس برگردانی تبدیل می‌کند.

فیلم محشون از تصاویری توام با معناگرایی صرف است. سیاه و سفید بودن اثر نیز در تشدید این حس به یاری مخاطب آمده و در قدم به قدم فیلم صفا و مردانگی را رواج داده است. البته نباید از این مساله غفلت کرد که اندیشه ماتریالیستی حاکم بر سینما را نیز در این فیلم با یک جمله که در وصف چاقو بیان می‌شود، به چالش کشیده می‌شود: «این فقط به درد نامردا می‌خوره!»

طبق گفته‌های بسیاری از منتقدان این فیلم «تو نمیری» جزو فیلم‌های تاثیرگذار است و این مساله است که سبب می‌شود از فرد جینگیلی مستونی مثل سروش صحت، یک آهنگر زبردست ساخته می‌شود. از این فقره عشق و عاشقی‌ها و جوانمردی‌ها جوانان امروز جامعه ما به کلی دورند.

نکته دیگر این که در جا به جای فیلم، سعیدخان با ادای دین به فیلم گنج قارون، خود را به عنوان چهره‌ای ارزشمند معرفی می‌کند که چیزی در حد و اندازه صندوق ذخیره ارزی سینمای ما اهمیت دارد. همانا از این صحنه می‌آموزیم که «بزن بر طبل بی‌عاری که آن هم عالمی دارد» و این همان چیزی است که جامعه امروز ما بدان بسیار نیازمند است.

شاید بیراه نباشد بگوییم که بخش عمده‌ای از توفیق فیلم مدیون قد و بالای آرنولد گونه سعیدخان است.

سعیدخانی که هرچند در بخش‌هایی از داستان به کسوت ساواکی جماعت درمی‌آید، اما این مساله سبب‌ساز آن نمی‌شود که در مقابل دختری که به سیاق «مخ زنی» وارد داستان شده تا او را به راه ناباب بکشاند، کم بیاورد. فیلم از این مرحله و با ورود ابوالفضل پورعرب روندی دیگر به خود می‌گیرد تا کارگردان این نکته را ثابت کند که «رفیق رفیق است، حتی اگر ساواکی باشد». فیلم البته برای آن‌که تلخی‌های صحنه‌های گذشته را سبب ساز آزار مخاطب نکند، برای پایان خود شیوه‌ای «کمدی  پلاستیک» گونه به کار می‌گیرد که همین مساله سبب ساز ولوله‌ای در جمع تماشاگران می‌شود. بیت:

آن پریشانی شب‌های دراز و غم هجر
عاقبت در قدم گیسوی یار آخر شد

چنین است که در پایان داستان، سعید خان که حالا دانشجویی ورزیده شده، به قاعده مراد بیک رحمت‌الله چوبکشی کرده و با چند ضربه جانانه ریشه ساواک را از بیخ و بن می‌کند و اندکی بعد به همراه دوست خود، «بوچ کسیدی و ساندنس» وار، خود را مذبح بدکاران و نامردان قربانی می‌کنند. یاللعجب!

واقعا آدمی با دیدن این فیلم چیزی نمی‌تواند بگوید جز در تحسین سازندگان این اثر و ارزانی داشتن این نیم بیت به کارگردان که: «هزاران زرشک و تمشک ارزانی تو باد!»

رضا استادی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها