همسرم فقط یار روزهای خوشی بود

پیمان بسته بودیم همیشه با هم باشیم و از یکدیگر مراقبت کنیم. شریک هم که نه در واقع روحی باشیم در 2 کالبد، اما چگونه بگویم که لیدا مرا برای همیشه در گذشته‌ها دفن کرد و حالا که بر اثر یک حادثه از کار افتاده شدم برای همیشه مرا از زندگی‌اش خارج کرد، لیدا پاسخ نمی‌دهد و مثل همیشه سوالاتم را بی‌جواب می‌گذارد. لیدا نمی‌گوید چرا پیمان یکی بودن را با من شکست، چرا مرا در عذاب بیماری و از کارافتادگی تنها گذاشت.
کد خبر: ۲۰۰۰۳۲

 من و آرمین دیگر تنها شدیم و خانه کوچکمان دیگر صدای لیدا را ندارد و بی‌مهری‌اش فضای خانه که نه تمام دنیای من و آرمین را پر کرده است.  این سخنان جلال، مرد 45 ساله‌‌ای است که همسرش او را به خاطر فلج شدن و از دست دادن توانایی‌اش ترک کرده است و پسرک 8 ساله چون فرشته‌ای از جانب خدا از پدر مراقبت می‌کند. لیدا چند ماه قبل تقاضای طلاق کرده و  مصرانه تمام مهریه‌اش را هم می‌خواهد.

پرونده طلاق این زوج در شعبه 268 دادگاه خانواده نزد قاضی حسن عموزادی در حال رسیدگی است.

چند سال است که با هم زندگی می‌کنید و علت طلاق چیست؟

من و لیدا 10 سال پیش ازدواج کردیم، در آن زمان لیدا دختری زیبا و دوست داشتنی بود که جز عشق و محبت چیز دیگری در وجودش نداشت، من عاشق لیدا شدم، در هیچ شرایطی تنهایش نگذاشتم و با هم مشکلی نداشتیم و زندگی راحتی داشتیم، 2 سال بعد از ازدواجمان پسرم آرمین به دنیا آمد، او فرشته‌ای بود که از طرف خداوند برای خوشبختی هرچه بیشتر ما فرستاده شده بود. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این‌که سال گذشته من تصادف کردم، آسیب شدیدی به نخاعم وارد گردید و مشکلاتمان از آن به بعد آغاز شد.

یعنی دچار مشکلات مالی شدید؟

به هر حال من قطع نخاع شدم و دیگر توان حرکت نداشتم، مسلما شغلم را هم از دست دادم و فقط با حقوق از کارافتادگی زندگیمان را می‌گذراندیم. من به لحاظ روحی بشدت به هم ریخته بودم در چند ثانیه قدرت حرکت را از دست دادم و زندگیم دگرگون شد. شرایط بسیار سختی بود، معالجات هم تاثیری نداشت. دل‌خوش بودم به این که حداقل خانواده خوبی دارم. همسرم زن وفاداری است و حالا که من تنها و بی‌کس شدم، لیدا و پسرم را دارم که به آنها امیدوار باشم، اما کم‌کم بهانه‌گیری‌های لیدا شروع شد.

درگیری‌ها از کی آغاز شد؟

از زمانی که لیدا فهمید دیگر امیدی به بهبود من نیست، دوستش داشتم از هر زمانی بیشتر به او وابسته شده بودم. قصد داشتم تمام اموالم را به نام همسرم بکنم تا او هم امیدوار شود و بداند که من به او اعتماد کامل دارم. مدتی قبل از این‌که تصمیمم را جدی کنم، لیدا بهانه‌جویی‌هایش را شروع کرد و بعد هم گفت که دیگر نمی‌تواند زندگی با من را ادامه دهد. لیدا  دیگر آن فرشته مهربان نبود که من در هر سختی و رنجی به او تکیه می‌کردم. مرا تنها گذاشت. به من می‌گفت خجالت می‌کشد با یک فرد علیل زندگی کند. دوست ندارد دیگران ما را با هم ببینند.

عکس‌العمل خانواده‌ات در برابر این مساله چه بود؟

پسرم آرمین با سن کمی که دارد بیشتر از هر کسی من را درک می‌کند، او تمام کارهایم را انجام می‌دهد. حتی به مادرش گفت که لازم نیست کاری انجام دهد فقط پیش ما بماند، آرمین خودش کارهای من را انجام می‌دهد، همسرم قبول نکرد. آرمین 8 سال بیشتر ندارد اما مثل آدم‌بزرگ‌ها رفتار می‌کند،‌ او حالا تنها کسی است که من دارم. مادر پیری هم دارم که هر روز به خانه‌ ما می‌آید، خانه را تمیز می‌کند و غذا می‌پزد تا جایی که بتواند به آرمین کمک می‌کند، اما بیشتر کارها را پسرم انجام می‌‌دهد.

البته خانواده لیدا خیلی با او صحبت کردند. آنها دخترشان را از این کار منع کردند، معتقد بودند لیدا نباید من را ترک کند، وقتی دیدند لیدا در تصمیمش جدی است، مقاومت نکردند و حتی در مواردی از او حمایت هم کردند.

رسیدگی به شما باعث نمی‌شود آرمین از درس‌هایش عقب بماند؟

پسرم خوب درس می‌‌خواند، من سعی می‌کنم بعضی کارها را خودم یاد بگیرم و با دستانم انجام دهم، البته آرمین به زحمت می‌افتد، اما با برنامه‌ریزی که انجام داده مشکلات را پشت سر می‌گذارد او پسر سخت‌کوشی است.
مادرم با این که پیر و بیمار است ولی پیش ما می‌آید تا آرمین زیاد به زحمت نیفتد. او هم بسیار به ما کمک می‌کند.

لیدا خواهان نگهداری از پسرش آرمین نشده، شما می‌‌دانید علتش چیست؟

زمانی که لیدا می‌خواست ما را ترک کند، اصرار داشت آرمین هم با او برود اما پسرم قبول نکرد، از وقتی لیدا ما را ترک کرده آرمین رابطه خوبی با مادرش ندارد. او معتقد است مادرش کار اشتباهی کرده و در شرایط سخت نباید ما را تنها می‌گذاشت،‌ اما به هر حال لیدا ما را رها کرد و دیگر برنگشت، او آنقدر نامهربان شده که 200 سکه مهریه‌اش را هم از من ناتوان می‌‌خواهد.

همسرت ضمن تقاضای طلاق خواسته که تمام مهریه‌اش را هم بپردازی، آیا توان پرداخت داری؟

لیدا به خوبی می‌‌داند که من جز حقوق از کارافتادگی چیزی ندارم. فقط مبلغی دیه به من داده شد که زمینی خریدم و آن را به نام آرمین پسرم کردم تا پشتوانه‌ای داشته باشد و زمانی که بزرگ شد بتواند راحت زندگی کند، لیدا مرا تهدید کرده اگر مهریه‌اش را نپردازم کاری می‌کند که به زندان بیفتم. نمی‌دانم چه ظلمی به او کردم که باید تاوان آن را این طور بپردازم. فقط امیدوارم لیدا سر عقل بیاید و دست از این کارهایش بردارد.

آیا شما راضی به جدایی هستید؟

بی‌مهری‌های لیدا آنقدر مرا دگرگون کرده که احساس می‌کنم دیگر نباید به کسی اعتماد کنم، هر چند مشکلات شدیدی دارم و تنهایی بشدت آزارم می‌دهد اما نمی‌خواهم به زور همسرم را پیش خودم نگه دارم و اگر می‌خواهد من و آرمین را ترک کند، اصراری بر ماندن او ندارم. با این که با رفتن لیدا من و آرمین بسیار تنها می‌شویم.

لیدا برنامه خاصی در زندگی‌اش دارد که این طور یکباره تصمیم به جدایی گرفته است؟

لیدا 30 ساله است و فکر می‌کند با توجه به سنش می‌تواند زندگی بهتری داشته باشد، او از زمانی که من بیمار شدم به این مساله فکر می‌کرد و بالاخره هم تصمیم خودش را گرفت.

مریم عفتی‌

نظر کارشناس‌

مینو رحیمی - روانشناس‌
مهم‌ترین اصل یک زندگی مشترک صداقت و راستی و تعهد افراد به یکدیگر است. وقتی دختر و پسر جوانی با هم پیمان زناشویی می‌بندند باید آگاه باشند که همدیگر را در تمام مسائل زندگی خود شریک کرده‌اند و باید پای پیمانی که بسته‌اند بایستند. پیمان زناشویی یعنی این که زن و مرد در مشکلات مالی، عاطفی، اجتماعی و... همدیگر شریک هستند.

همان طور که در سود مالی و خوشی‌های زندگی شریک هم هستند. آنها باید بدانند اگر مشکلی پیش آمده باید هر دو آن را حل کنند و اگر سودی به دست آورده‌اند حاصل تلاش هر دوی آنها بوده است.

اگر این تفکر در هنگام ازدواج بین زن و مرد حاکم باشد به طور حتم طرفین خود را برای هر گونه مساله‌ای آماده می‌کنند. در زندگی هر انسانی یک سری مسائل و مشکلاتی پیش می‌آید که قابل پیش‌بینی نیست و فرد هیچ نقشی در آن ندارد.

درست مثل مشکلی که برای مرد این پرونده به وجود آمده است. حوادثی چون تصادف و از کار افتادگی مسائلی نیست که بتوان پیش‌بینی کرد و برای هر یک از زوجین ممکن است اتفاق بیفتد. در این گونه موارد باید به خاطر آورد عهدی که بسته شده، شریک بودن در مشکلات را هم شامل می‌شده است و ما نباید به محض این که برای همسرمان مشکلی پیش آمد، او را ترک کنیم، این نوع رفتار یعنی این که ما با طرف مقابلمان مثل یک کالا برخورد کرده‌ایم و در واقع شان یک انسان را تا حد یک کالا پایین آوردیم.

فردی که به خاطر مشکلات ناشی از یک حادثه همسرش را ترک می‌کند، لحظه‌ای به این بیندیشد که اگر خودش دچار چنین مشکلی شده بود انتظار داشت همسرش چه رفتاری با او بکند. متاسفانه برخی تصور می‌کنند اگر همسرشان را در شرایط سخت تنها بگذارند و برای پیدا کردن زندگی بهتر از او جدا شوند مشکلاتشان کمتر خواهد شد و با شخصی سالم و با مشکلات کمتر ازدواج خواهند کرد؛ در صورتی که این طور نیست و هر کدام از افرادی که پیشنهاد ازدواج دهند وقتی متوجه شوند وی همسرش را به چه دلیلی ترک کرده از ازدواج با او سرباز می‌زنند. چون آنها به دنبال یک یار و شریک در زندگی هستند که بتوانند به او امیدوار بوده و تکیه کنند و اولین چیزی که در ذهن خواستگار جرقه می‌زند این است که قطعا در صورتی که چنین مشکلاتی پیش آید، تنها خواهد ماند و بنابراین سرباز می‌زند.

نکته بعدی تاثیری است که رفتار این مادر روی فرزندش خواهد گذاشت. فرزندی که از مادر به جای یک موجود متعهد و فداکار و دلسوز، فردی را بشناسد که در قبال مشکلات مسوولیتی را نمی‌پذیرد و فرزند و شوهرش را با مشکلات تنها می‌گذارد، به لحاظ روحی دچار آسیب شدیدی خواهد شد و خود را تنها و بی‌کس احساس خواهد کرد. ضمن این که کودک در بزرگسالی نیز دیگر نمی‌تواند به کسی اعتماد کند و در ازدواجش با مشکل روبه‌رو خواهد شد و همیشه با سوءظن به همسرش نگاه خواهد  کرد.

چه بهتر زمانی که هر انسانی تصمیم به کاری می‌گیرد عواقب و تاثیرات آن را روی دیگران در نظر بگیرد و از آسیبی که به دیگران می‌رساند، آگاه باشد و احساس مسوولیت کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها