قطره

کد خبر: ۱۹۹۵۶۳

علی و حسن در راه خانه کلی با هم صحبت کردند تا به نتیجه‌ای درباره موضوع انشا برسند، اما چیزی به فکرشان نرسید. علی که خیلی عصبانی بود با صدای بلند گفت: آب که دیگر صرفه‌جویی نمی‌خواهد، شیر را که باز می‌کنی آب می‌آید.  در همین لحظه قطره‌های آب داخل جوی صحبت‌های آنها را شنیدند و خیلی ناراحت شدند. به همین دلیل تصمیم گرفتند که یکی از قطره‌ها به نمایندگی از آنها با علی صحبت کند. علی به خانه رفت و یکی از قطره‌ها نیز او را تعقیب کرد.

شب که علی برای خوابیدن به اتاقش رفت ناگهان قطره‌ای که به نمایندگی از همه قطره‌ها انتخاب شده بود جلوی او ظاهر شد. علی با تعجب از او پرسید: تو چه کسی هستی؟ قطره خودش را معرفی کرد و گفت که حرف‌های آنها را شنیده است. قطره گفت: اگر آب نباشد هیچ‌کس نیست، گیاهان رشد نمی‌کنند و از همه مهم‌تر این که غول خشکسالی می‌آید و همه جا را به هم می‌زند. اما علی حرف‌های او را قبول نکرد و گفت که همه این حرف‌ها فقط خیالات است.

غول خشکسالی که همیشه دنبال فرصتی برای عملی کردن نقشه‌های خود بود وقتی حرف‌های آنها را شنید فهمید که فرصت بسیار خوبی است. قطره که خیلی ناراحت و ناامید شده بود رفت. در همین لحظه غول خشکسالی ظاهر شد. علی گفت: تو دیگر چه کسی هستی؟ انگار ما امشب خواب نداریم. غول جواب داد: من یک دوست هستم. علی پرسید: حالا چه کار داری؟ غول گفت: مگر تو نگفتی آب خیلی زیاد است. حالا می‌خواهیم این را به همه نشان بدهیم. الان همه خوابند، برو و همه شیرهای خانه‌تان را باز کن. من بچه‌های دیگر را هم راضی می‌کنم. علی قبول کرد و رفت تا همه شیرها را باز کند. غول هم رفت تا بچه‌های دیگر را گول بزند.
آب‌ها به سرعت از شیر خارج و به فاضلاب تبدیل می‌شدند. غول هم یواشکی آب‌های داخل چاه را می‌خورد. چند ساعتی آب‌ها به هدر رفت تا این‌که یکدفعه آب قطع شد. علی تعجب کرد و غول خشکسالی را صدا کرد، اما او نیامد. چند دقیقه‌ای گذشت و علی تشنه شد، اما آب قطع بود و علی خیلی ناراحت بود. فکر کرد و تصمیم گرفت قطره آب را صدا کند تا به کمک او همه چیز را درست کنند، اما قطره آب که خیلی ناراحت بود نیامد. علی به گریه افتاد و از خدا خواست که قطره آب را پیش او بیاورد. خدا هم دعای او را پذیرفت و قطره آب یکدفعه ظاهر شد. علی ماجرا را برای قطره تعریف کرد. قطره هم کمی فکر کرد و گفت که باید غول را از بین ببریم. قطره دست علی را گرفت و بعد از چند ثانیه هر دو جلوی غول ظاهر شدند. غول می‌خواست قطره آب را بخورد، اما او فرار کرد. غول او را تعقیب کرد و همین‌طور که می‌دوید زمین خورد و همه آب‌های داخل بدنش به روی زمین ریخت و قطره آب نیز همه آب‌ها را جمع کرد، دست علی را گرفت و هر دو با هم آب‌ها را به رودخانه برگرداندند. قطره به علی توضیح داد که باید آب را حفظ کند و راه‌های صرفه‌جویی را به او گفت. غول خشکسالی هم رفت تا دوباره نقشه بکشد.

علی این خاطره را به عنوان یک داستان در انشای خود نوشت و در کلاس خواند. همه بچه‌ها او را تشویق کردند و معلم نیز نمره خوبی برای او گذاشت.

مسعود صلائی از قم‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها