در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز گرم تابستانی، من و محمود توی واحد هر کدام مشغول کاری بودیم، یک دفعه اومد داخل و بدون هیچ مقدمهای بلند گفت «سلام بچهها چطورید؟!»
ما که جا خورده بودیم، به هم نگاه کردیم؛ اما فرصتی برای جواب دادن نداشتیم، چون خودش ادامه داد «چند روز پیش از آشپزخانه یه مقدار پنیر گرفتیم، ولی نخوردیم، واسه همین فکر کنم خراب شدن. میشه اونارو برامون آزمایش کنید.»
من که اونو خوب میشناختم، فوری گفتم «آره، آره، چرا نمیشه برو بیار برات آزمایش کنیم.»
سریع خارج شد! محمود گفت «عجب حالی داره، زیر این آفتاب داغ اومده چی میگه! چرا بهش قول دادی؟ ما که اینجا وسیلهای نداریم.» گفتم «خب چی بگم؟ هرچی میگفتم، ولکن نبود. حداقل حالا از دستش راحت شدیم.» اما صحبتهای ما هنوز تمام نشده بود که برگشت!
این بار یک کیسه پنیر دستش بود و گفت: «راستی شما اینجا چه جوری آزمایش میکنید؟»
من که دیگه نمیدونستم چی باید بگم، فکری به نظرم آمد و گفتم «صبر کن الان میگم. محمودجون برو یه کم نون بیار، تو هم اونارو بده به من.»
محمود که برگشت، یه کمی پنیر گذاشتم لای نون و ژست آدمای جدی رو گرفتم و گفتم «ببین عزیزم، این آخرین روش آزمایش مواد غذایی در دنیاست! من این لقمه رو میخورم، شما فردا صبح میآیی. اگر من زنده بودم، با خیال راحت برو بقیه پنیر رو بخور، اما! اگر خداینکرده مرده بودم، دیگه اونارو نخور! خب، حالا اگه سوال دیگهای داری بپرس، خجالت نکش!»
هیچی نگفت، با دهان باز ما رو نگاه میکرد.
به نظر عصبانی شده بود. منتظر عکسالعمل بودیم، اما همان طور که عجیب آمده بود، رفت!
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: