نگاهی‌دیگر به ‌‌مقوله ‌‌ژانر ‌و ‌سبک‌ سینمایی‌

«در دوران تدریسم می‌کوشیدم اطلاعات دقیقی درباره جزئیات اثر در اختیار دانشجویان قرار دهم. مجموعه این جزئیات و ترکیبات آنها جرقه‌ای حسی ایجاد می‌کند که کتاب بدون آن می‌میرد. ایده‌های کلی در اینجا محلی از اعراب ندارند. هر آدم کودنی می‌تواند متوجه دیدگاه‌های اساسی تولستوی درباره زنا بشود، اما خواننده برای آن‌که از هنر تولستوی لذت ببرد باید بخواهد که مثلاً شکل و شمایل واگن قطار شبانه مسکو پترزبورگ صد سال پیش را مجسم کند.»
کد خبر: ۱۹۸۴۲۱

ولادیمیر ناباکوف، درباره مسخ‌

ولادیمیر ناباکوف، نویسنده و منتقد روسی در کلاس‌های تدریس خود روشی همچون جستجوی کارآگاهان، برای یافتن سبک ساختارهای ادبی را مدنظر داشت. او شیوه‌های مرسوم نقد را که بر اساس تقسیم به مکتب و جنبش است خوار می‌شمرد و منتقدانی را که به ادبیات به چشم ابزاری برای بیان پیام‌های سیاسی  اجتماعی نگاه می‌کردند، سرزنش می‌کرد. به نظر می‌رسد تقسیم‌بندی‌ها سبک‌شناسانه و ژنریک نیستند مگر تلاشی بیهوده برای قاعده‌مند کردن آثار هنری که بنیادی‌ترین ویژگی‌شان بی‌قاعده بودن است. ابتدا اثر هنری به وجود می‌آید و بعد منتقدان، تحلیلگران و نظریه‌پردازان شروع به تنظیم قاعده برای سبک یا ویژگی‌های ژنریک آن می‌کنند. آثار اصیل هیچ‌گاه در نتیجه این قاعده‌های سطحی به وجود نیامده‌اند. این معضل نه فقط در هنر بلکه در تفکر هم ساری و جاری است چنانچه فیلسوفان عمدتاً از نام‌های ایسم‌داری که به تفکرشان نسبت می‌دهند، ناخشنودند. براستی چه اصراری است بر دامن زدن به این اشتباه موروثی تاریخ هنر و اندیشه؟ وقتی به قول ناباکوف هر آدم کودنی می‌تواند متوجه دیدگاه‌های کلی سیاسی و جامعه‌شناسانه تولستوی بشود و این جزئیات هستند که اهمیت دارند، چرا باید اثر هنری را چون لاشه‌ای بی‌روح بپنداریم و با تیغ تشریح علمی‌ سعی در پیشبرد قواعد خشک علمی‌ساخته و پرداخته ذهن خود داشته باشیم؟ چرا استفلال ذاتی اثری را در مقایسه با دیگر آثار صاحب اثر از آن بگیریم و با تعمیم یک نظریه کلی بر شخصیت‌های داستانی‌ای که شاید تنها در لایه‌های سطحی با هم قابل مقایسه‌اند عمق تأثیر جزئیات قائم به نفس آثار هنری را آماج حمله عقل بیگانه خود با احساس سرشاری که مبدا‡ و منشأ اصلی خلق اثر است قرار دهیم؟ ناباکوف چه زیبا نوشته خود درباره مسخ کافکا را ‌آغاز می‌کند. او در ابتدای مقدمه‌اش می‌گوید: هنگام خواندن، آدم باید به جزئیات توجه کند و به آنها عشق بورزد؛ البته هیچ اشکالی ندارد که پس از آن که ذره‌های آفتابی کتاب با عشق جمع‌آوری شد، مهتاب کلی‌گویی‌ها هم بتابد. اگر آدم کار را با یک تعمیم پیش ساخته آغاز کند، راه را غلط رفته است و قبل از آن که کتاب را بفهمد از آن دور می‌افتد. هیچ‌چیز کسالت‌آورتر و در حق نویسنده غیرمنصفانه‌تر از آن نیست که کسی مثلاً خواندن «مادام بواری» را با این تصور از پیش ساخته آغاز کند که کتابی است در حمله به بورژوازی. باید همیشه به خاطر داشت که اثر هنری بدون تردید خلق جهانی تازه است. پس اولین کاری که باید کرد این است که این جهان تازه را با دقت هر چه تمام‌تر مطالعه کنیم. طوری به آن نزدیک شویم که انگار همین حالا خلق شده است و به آن جهان‌هایی که قبلاً می‌شناخته‌ایم هیچ ربطی ندارد. وقتی این جهان تازه را به دقت مطالعه کردیم، آن وقت و فقط آن وقت است که می‌توان به رابطه آن با جهان‌های دیگر، با رشته‌های دیگر دانش پرداخت. گوستاو فلوبر می‌گوید: «اگر آدم دست‌کم چند کتاب را بخوبی می‌شناخت، چه محقق برجسته‌ای می‌شد.» البته تعجبی ندارد اگر اتخاذ چنین شیوه تحلیل و بررسی‌ای، این اتهام را از سوی مخالفان به همراه داشته باشد که محقق راه ساده‌تر را برگزیده و خود را از بند ملزومات نگارش مقاله علمی‌ که اعم از مقدمه، فرضیه، تاریخچه بحث، اثبات مدعا، نتیجه‌گیری، فهرست منابع گسترده (که از مبنا مخالف با آن گفته مذکور از فلوبر است) و... رهانیده است.

از مهم‌ترین نقایص تقسیم‌بندی‌های مرسوم، جدا از صدمه‌ای که به اثر هنری وارد می‌کند نادرست بودنشان حتی از دیدگاه علمی‌ است. در علم منطق می‌خوانیم که از اصول تقسیم منطقی جامع و مانع بودن اقسام است، به طوری که گزینه‌ها در هم همپوشانی نداشته باشند. حال آن‌که عمده تقسیمات کلی سبک شناسانه و ژنریک با این تساهل و تسامح صورت می‌گیرند که به هر حال چاره‌ای نیست و این تداخل‌ها ناگزیر است. بحث‌های ژنریک سینمایی آسیب دیگری هم که دارد بی‌اعتنایی به ارزش‌های هنری ساخته‌ها. در این تقسیم‌بندی‌ها این‌که فیلمی‌ آیا اصلاً ارزش قرار گرفتن در نام فیلم‌های برتر تاریخ سینما را دارد یا نه اهمیتی ندارد. مهم این است به آن کلیتی که مدنظر منتقدان و نظریه‌پردازان بوده عمل کرده باشد. از این‌رو گاه آثاری شاهد مثال برای بحث در این ارتباط قرار می‌گیرند که به دلیل ضعف‌های ساختاری در میان شاهکارهای تاریخ سینما کان لم یکن هستند و پرداختن به آنها بسیار جای تأسف دارد. دیگر این‌که چون قاعده‌سازی، اصل و مبناست جزئیات همیشه فدای کلیات می‌شوند و براستی با در نظر گرفتن این کلیات دم دستی و عاری از عمق و پیچیدگی، چه ساده می‌توان دست به خلق اثر زد و مطمئن بود که به دلیل مراعات ویژگی‌های قاعده‌مند شده از سوی منتقدان، موفقیت هنری لازم حاصل شده است!

به نظر می‌رسد شناخت واقعی اثر و حتی ویژگی‌های ژنریک (اگر به معنای مرسوم لحاظ نشود) با گونه‌ای عشقبازی با جزئیات اثر حاصل می‌شود و تحقیق درست و منطقی در خصوص آثار هنری تنها آن نوع تحقیقی خواهد بود که خالق شاهکار ماندگار مادام بواری در آن عبارت کوتاه، موجه و مفید عنوان کرده است.

آزاد جعفری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها