در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در حالی که یک دکمه سفیدرنگ از یک لباس مردانه تنها سرنخی بود که در بررسی صحنه جنایت به دست آمده بود، کارآگاهان تحقیقات گستردهای را برای کشف راز جنایت آغاز کردند و سرانجام موفق شدند پرده از راز این پرونده هولناک بردارند.
آنچه در ادامه میخوانید بخشی از پرونده این جنایت فجیع است که در بایگانی پلیس نگهداری میشود.
الو اداره پلیس.
بفرمایید.
به دادم برسید، اعضای خانوادهام به قتل رسیدهاند.
صدای لرزان مرد جوان از پشت گوشی بسختی شنیده میشد. حرفهای بریده بریده او خبر از جنایت هولناکی میداد که در یکی از خانههای محله 400 دستگاه کرج رخ داده بود. وقتی ماموران خود را به این محل رساندند با اجساد غرق در خون یک پیرمرد، 2 زن سالخورده و یک زن جوان مواجه شدند که در سالن و آشپزخانه روی زمین افتاده بودند.
مرد جوانی که ماجرای این جنایت را به پلیس اطلاع داده بود در حالی که کاملا مضطرب به نظر میرسید به ماموران گفت: صبح امروز مثل همیشه برای رفتن به محل کارم از خانه خارج شدم. قرار بود فردا من و همسرم به همراه پدر و مادر پیرم به زادگاهمان در یزد سفر کنیم. برای همین قبل از رفتن به محل کار میبایست سری به ترمینال بزنم و بلیتهای سفر را بگیرم و پس از آن به محل کارم بروم. وقتی داشتم خانه را ترک میکردم همسرم گفت که دلش شور میزند و از من خواست پس از اینکه بلیتها را گرفتم به خانه برگردم و آن روز را مرخصی بگیرم. ولی کار من طوری بود که گرفتن مرخصی برایم مشکل بود. به همین خاطر کمی با همسرم صحبت کردم و وقتی قانعش کردم که نگرانی او بیمورد است خانه را ترک کردم. ابتدا به ترمینال رفتم و بلیتها را گرفتم و پس از آن به طرف محل کارم به راه افتادم. وقتی به اداره رسیدم ابتدا با همسرم تماس گرفتم تا حالش را جویا شوم. وقتی او گوشی را برداشت گفت که همه چیز مرتب است و پیرزنی که در همسایگی ما زندگی میکند برای خداحافظی از پدر و مادرم به خانه ما آمده و نزد آنها نشسته است. با شنیدن این جملات مطمئن شدم که جای هیچ نگرانیای نیست و کار روزانهام را شروع کردم. ساعاتی بعد در حالی که شرکت تعطیل شده بود به طرف خانه حرکت کردم، اما وقتی به در خانه رسیدم، هر چقدر زنگ زدم، جوابی نشنیدم. چون فکر میکردم اعضای خانوادهام در خواب هستند، با کلیدی که داشتم در را باز کردم و خودم را به خانهام در طبقه دوم ساختمان رساندم، اما وقتی وارد هال شدم با اجساد غرق در خون پدر و مادرم به همراه پیرزن همسایه مواجه شدم که روی زمین افتاده بودند و کمی آنطرفتر یعنی در آشپزخانه نیز جسد بیجان همسرم را پیدا کردم.
پس از اظهارات مرد جوان که کامران نام داشت، اجساد مقتولان به پزشکی قانونی منتقل شد و ماموران تحقیقات پلیسی برای کشف راز این جنایت هولناک را آغاز کردند. آنها در نخستین اقدام به بررسی دقیق صحنه جنایت پرداختند و با مشاهده لوازم پذیرایی و استکانهای چای که در سالن به چشم میخوردند متوجه شدند قاتلان 2 نفر بودهاند که با سوءاستفاده از آشنایی قبلی با خانواده کامران به عنوان میهمان وارد خانه آنها شده و در حالی که همسر کامران مشغول پذیرایی از آنها بوده است، دست به این جنایت زدهاند. از سوی دیگر پیدا شدن یک دکمه سفیدرنگ در نزدیکی جسد زن جوان که متعلق به یک لباس مردانه بود ماموران را با این فرضیه مواجه کرد که یکی از قاتلان هنگام به قتل رساندن همسر کامران با او درگیر شده و این دکمه نیز متعلق به لباس مرد مهاجم است. بههمریختگی لوازم خانه نیز حاکی از آن بود که متهمان پس از به قتل رساندن اعضای خانواده دست به سرقت پولهای نقد داخل خانه زده و پا به فرار گذاشتهاند.
با بهدست آمدن این اطلاعات کامران برای تحقیقات بیشتر به اداره آگاهی احضار شد تا به سوالات افسر پرونده که میتوانست سرنخ مهمی درخصوص این جنایت را در اختیار پلیس قرار دهد پاسخ دهد.
همسر شما در خانه را روی چه افرادی باز میکرد؟
خب افراد زیادی به خانه ما رفت و آمد میکردند. ما سالهای زیادی است که در این محل زندگی میکنیم و به همین خاطر تعداد زیادی از همسایهها به خاطر آشنایی با پدر و مادرم و سر زدن به آنها به خانه ما میآیند. علاوه بر این اقوام من و همسرم نیز گاهی اوقات به ما سر میزنند و همسرم فقط در را روی کسانی باز میکرد که به خانه ما رفت و آمد داشتند.
پس قاتلان هم به خانه شما رفت و آمد داشتهاند که براحتی وارد خانه شدهاند، آیا شما به کسی در این زمینه مظنون نیستید؟
مگر میشود به کسی مظنون بود. همه افرادی که به خانه ما میآمدند از اقوام و همسایههایمان بودند که سالها با آنها رفت و آمد داشتیم. اگر قرار بود آنها دست به این جنایت بزنند، پس چرا قبلا این کار را انجام ندادند؟
از دوستان و همکارانتان چطور، فرد مشکوکی بود که به خانه شما رفت و آمد داشت؟
نه جناب سروان. در بین همکارانمان فقط با یکی از آنها که مثل برادر من است رفت و آمد داشتیم و از دوستانم نیز یکی از همخدمتیهای قدیمیام که چند هفته پیش او را در خیابان دیده بودم به تازگی به خانه ما میآمد.
این همخدمتی که گفتید، اسمش چیست و چندبار به خانه شما آمده است؟
مدت زیادی نیست با این مرد که سعید نام دارد رفت و آمد دارم. چند هفته پیش وقتی با همسرم در خیابان در حال قدم زدن بودیم او و همسرش را دیدم و همان روز با دادن آدرس دعوتشان کردم که به خانه ما بیایند. چند روز بعد سعید به تنهایی به خانهمان آمد و پس از آن هم چند بار دیگر به ما سر زد، اما همیشه تنهایی میآمد و هیچوقت همسرش همراهش نبود. سعید میدانست من صبحها سر کارم هستم، اما با این حال همیشه صبحها به خانه ما میآمد و همین کار او باعث ناراحتی من و همسرم شده بود.
سوالها یکی پس از دیگری مطرح میشد و کامران با دقت تمام به همه آنها جواب میداد. وقتی افسر پرونده آخرین جواب کامران را شنید به سرعت دستور دستگیری سعید را صادر کرد و گروهی از ماموران برای شناسایی محل زندگی او وارد عمل شدند.
وقتی مشخص شد مرد جوان در منزل پدر همسرش در یکی از روستاهای اطراف کرج به سر میبرد، ماموران عازم این محل شده و او را پس از دستگیری به اداره پلیس منتقل کردند.
سعید در بازجوییها منکر هرگونه جنایتی شد و گفت که پلیس او را اشتباهی دستگیر کرده است، اما ماموران در بازجویی از همسر او به سرنخهایی دست یافتند که میتوانست رازگشای این جنایت باشد.
همسر سعید به ماموران گفت: روز حادثه وقتی سعید به خانه آمد متوجه شدم پیراهنش که لکههای خون روی آن بود، کمی پاره شده است، اما وقتی از او درباره این ماجرا پرسیدم جواب داد که با یکی از بچههای محل دعوایش شده است. سپس پیراهنش را به من داد و خواست آن را بشویم و بعد از آن هم یکی از لباسهای پدرم را به تن کرد و از خانه خارج شد.
در همین هنگام افسر پرونده دکمهای را که در محل جنایت پیدا شده بود به همسر سعید نشان داد و پرسید: آیا این دکمه را میشناسی؟
زن جوان هم پس از وارسی کردن دکمه سفید گفت: بله، این همان دکمهای است که از پیراهن سعید جدا شده و هر چه دنبالش گشتم پیدایش نکرده بودم.
با اظهارات این زن ماموران که مطمئن شده بودند سعید عامل قتل اعضای خانواده کامران و همسایه سالخورده آنها است، بازجویی از او را از سر گرفتند و او که دیگر چارهای جز اعتراف نداشت به ماموران گفت: چند هفته پیش وقتی کامران را به صورت اتفاقی در خیابان دیدم، او با دادن آدرس محل زندگیاش از من و همسرم خواست برای سر زدن به آنها به خانهشان در محله 400 دستگاه برویم. از همان زمان بود که رفت و آمد من به خانه آنها شروع شد و آخرین باری که برای دیدن سعید و همسرش به خانه آنها رفتم متوجه شدم سعید و اعضای خانوادهاش قصد سفر به یزد را دارند. از آنجا که احتمال میدادم آنها پول زیادی در خانه نگهداری میکنند ماجرا را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم و قرار شد برای سرقت به خانه آنها برویم. صبح روز حادثه از آنجا که میدانستم سعید در خانه نیست به همراه دوستم که احمد نام دارد به خانه آنها رفتیم. وقتی زنگ در را زدم همسر کامران از پنجره مرا دید و در را باز کرد. به همراه احمد وارد خانه آنها شدیم، اما در آن لحظه علاوه بر همسر کامران و پدر و مادر او، زن سالخورده دیگری نیز در آنجا حضور داشت. وقتی همسر کامران در حال پذیرایی از ما بود، من پشت سر او وارد آشپزخانه شدم تا وی را سرگرم کنم و احمد فرصت کافی برای به قتل رساندن والدین کامران و همسایه آنها را داشته باشد.
در حالی که مشغول حرف زدن با این زن بودم، او به من مشکوک شد و خواست آشپزخانه را ترک کند، اما من که نمیخواستم نقشهام لو برود دستم را روی دهانش گذاشتم و او را خفه کردم. پس از این ماجرا نزد والدین کامران و همسایه آنها برگشتم. در همین هنگام بود که متوجه شدم زن همسایه مقدار زیادی النگوی طلا در دست دارد. بنابراین با همدستی احمد هر 3 نفر آنها را به قتل رساندیم و پس از سرقت طلاهای آنها شروع به جستجو در داخل اتاقها کردیم، اما تنها چیزی که نصیبمان شد حدود هزار تومان پول نقد بود.
پس از این جنایت با نابود کردن آلت قتاله که یک چاقو و یک چوب بود به سرعت خانه را ترک کردیم و من به خانه پدر همسرم رفتم. وقتی همسرم مرا آشفته دید و متوجه شد پیراهنم خونآلود است و پاره شده مرا سوالپیچ کرد، اما در آن لحظه برای آن که به من شک نکند گفتم که با یکی از بچههای محل دعوایم شده است.
پس از اعترافات سعید، ماموران عازم محل زندگی همدست او شدند و این مرد را نیز در یک عملیات دستگیر کردند.
احمد وقتی متوجه شد همدستش همه ماجرا را برای پلیس تعریف کرده است، به شرکت در این جنایت اعتراف کرد و همراه همدستش روانه زندان شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: