در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا پسرعمویت را کشتی، مگر با هم اختلافی داشتید؟
من او را خیلی دوست داشتم، مثل 2 برادر بودیم ما از شهرستان به تهران آمدیم که کار کنیم. اتاقی اجاره کردیم، صبح تا شب کار میکردیم و چند ساعت شب استراحت میکردیم. رابطه خیلی خوبی هم داشتیم، وقتی داشتیم از شهرستان میآمدیم، عمویم به ما گفت شما مثل برادر هستید به همین خاطر هم اجازه دادیم که با هم بروید. اما حالا حاضر نیست از این حادثه بگذرد.
درگیری شما بر سر چه اتفاق افتاد؟
در واقع همه چیز با یک شوخی شروع شد، نمیدانم چرا پسرعموی دیگرم که برادر مقتول هم هست وساطت نکرد و اجازه داد تا درگیری ما خیلی شدید شود. اما من قصد قتل نداشتم و فقط نتوانستم عصبانیتم را کنترل کنم.
پسرعمویت چطور با تو شوخی کرد که کار به دعوا و درگیری کشید؟
من از سرکار برگشته بودم و خواب بودم. وقتی بیدار شدم برادر مقتول به من گفت که عباس در دهانم «ماده مخدر ناس» ریخته است، عباس میدانست که من اهل خلاف کاری نیستم و از ناس هم بسیار بدم میآید، با این حال به شوخی در دهانم ناس ریخته بود، وقتی برادرش به من گفت خیلی سریع بلند شدم و رفتم دهانم را شستم، وقتی برگشتم به پسرعمویم اعتراض کردم و بعد همه چیز تمام شد.
هر چند پسرعمویت با تو شوخی کرده بود، اما به گفته خودت همه چیز تمام شده بود پس چرا او را به قتل رساندی؟
در آن زمان همه چیز تمام شد. بعد از چند دقیقه در حالی که من هنوز عصبانی بودم و در گوشهای نشسته بودم، عباس به سمتم آمد و یکدفعه پتویی روی من انداخت. خودش هم روی من نشست. به اصطلاح خودش، داشت با من شوخی میکرد.
چطور توانستی از زیرپتو بیرون بیایی؟
بیشتر از 20 دقیقه بود که عباس روی من نشسته بود. نمیتوانستم نفس بکشم. نمیتوانستم حرکت کنم، تقلا میکردم از زیر پتو بیرون بیایم و خودم را نجات دهم. بالاخره موفق شدم، خیلی عصبی شده بودم، نمیتوانستم این رفتارهای عباس را تحمل کنم، بر سرش فریاد زدم و دعوا شروع شد.
چاقو را از کجا برداشتی؟
وقتی دوباره درگیری بین ما اتفاق افتاد، من با فریادهایم به عباس اعتراض میکردم، او هم فحاشی کرد و درگیری بین ما بالا گرفت. آنقدر از دست عباس عصبانی بودم که نتوانستم خودم را کنترل کنم، چاقویی از آشپزخانه برداشتم و یک ضربه به او زدم. من فقط یک ضربه به عباس زدم و قصد قتل نداشتم.
چرا به عباس نگفته بودی که با تو شوخی نکند؟
او خودش میدانست که من از شوخی بیزارم. به او گفته بودم که تحمل اینگونه شوخیها را ندارم. گفته بودم که بدم میآید کسی در دهانم ناس بریزد و به این مسائل بسیار حساس هستم، اما عباس باز هم به کارش ادامه داد، اما با کسانی که از شوخی بدشان میآمد بیشتر شوخی میکرد.
چرا پسرعمویت واسطه نشد و جلوی شما را نگرفت؟
آنقدر این حادثه سریع اتفاق افتاد که خودم باورم نمیشد چنین کاری کرده باشم. وقتی عباس زخمی شد ما او را خیلی سریع به بیمارستان رساندیم، خونریزی عباس خیلی زیاد بود، نتوانست تحمل کند و فوت شد. من هم همان موقع خودم را به پلیس معرفی کردم.
در تهران چه شغلی داشتید، آیا با هم کار میکردید؟
ما هر سه کارگر بودیم، صبح از خواب بیدار میشدیم در میادین جمع میشدیم مثل کارگران دیگر و اگر شانس میآوردیم، یک روز به عنوان کارگر کار میکردیم. من و 2 پسرعمویم به دنبال یک زندگی خوب و خوشبختی به تهران آمده بودیم.
در مورد رضایت با عمویت صحبت کردهای؟
عمویم مرد سرسختی است، او مثل پدر من است و دوستش دارم، چندین بار با او تماس گرفتم و با خواهش و التماس خواستم که مرا ببخشد. برایش توضیح دادم که قتل عمدی نبوده و زمانی که مرتکب قتل شدم، اصلا در حالت عادی نبودم و خشم تمام وجودم را گرفته بود و حالا بشدت پشیمان هستم، هر چه به او التماس کردم، فایدهای نداشت. او روی حرف خود پافشاری میکند و خواستار قصاص من است.
پدر و مادرت چطور، آنها برای جلب رضایت اقدامی کردهاند؟
پدرم تمام تلاشش را کرده تمام بزرگان فامیل را هم واسطه کرده است، اما عمویم قبول نمیکند، او میگوید حاضر نیست رضایت دهد، عموی من مرد مهربانی بود، نمیدانم چرا حاضر نیست از خون فرزندش بگذرد، البته قبول دارم که داغدارش کردم و دیگر نمیتوانم کاری را که کردم جبران کنم.
اگر به گذشته برمیگشتی چه میکردی؟
خشمم را کنترل میکردم و فقط به آینده خودم فکر میکردم و اگر نمیتوانستم شرایط را تحمل کنم، از عباس جدا میشدم. ایکاش هرگز به تهران نمیآمدم و درخانه پدری با همان امکانات کم زندگی میکردم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: