در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر قرار باشد خودت را معرفی کنی، چه توضیحاتی میدهی؟
اسمم را میگویم. سنم را و این که تا کلاس پنجم دبستان درس خواندم. سابقهدار هستم و همسرم طلاق گرفته است. 8 برادر و خواهر دارم که مدتهاست هیچ کدامشان را ندیدهام.
سوابق کیفریات مربوط به چه جرایمی است؟
3 سابقه دارم. شرکت در نزاع، سرقت، مواد مخدر.
این بار هم که به جرم جعل عنوان و زورگیری دستگیر شدهای چه طور چهار بار زندان رفتن هیچ تاثیری در تو نداشت و سعی نکردی دست از بزهکاری برداری؟
کاری بجز دزدی بلد نیستم. از بچگی همین طوری روزگارم را گذراندهام. کسی را نداشتم که به من بگوید راه و چاه کدام است. هر کس دیگری هم جای من بود همین طور میشد.
چه طور کسی را نداشتی. درباره خانوادهات توضیح بده.
من اهل شهرستان هستم. پدرم برنج میکاشت و پول کمی درمیآورد. صبحهای زود سر زمین میرفت و معمولا دیروقت به خانه برمیگشت. بخشی از درآمدش را هم خرج مواد مخدر میکرد. تریاک میکشید. مرد خیلی بداخلاقی بود و مرتب ما را کتک میزد حتی مادرم را هم میزد. ما برای او هیچ اهمیتی نداشتیم. اصلا یادش نبود چند بچه دارد فقط منتظر بود ما بزرگ که شدیم برویم سر زمین کنارش کار کنیم. کلاس پنجم را که تمام کردم مرا وادار کرد درس خواندن را رها کنم البته خودم هم علاقهای به مدرسه نداشتم. از همان سن کار سخت را تجربه کردم.
نقش مادرت در خانواده چه بود؟
مادرم از ترس پدر جرات نداشت حرف بزند. فقط سکوت میکرد و بعضی شبها که همه میخوابیدند صدای گریهاش را میشنیدم البته خودش هم وقتی خیلی ناراحت بود عقدهاش را سر ما بخصوص من که کوچکترین بچه بودم خالی میکرد و کتکم میزد. میگفت نباید شیطنت کنم. خدا بیامرزدش یک سال بعد از این که ترک تحصیل کردم فوت شد.
مرگ مادر چه تاثیری در زندگی خانوادگیتان داشت؟
پدرم خیلی زود زن گرفت. همان سال دو تا از خواهرهایم را که یکی 15 ساله بود و آن یکی 16 ساله شوهر داد تا نان خورش کمتر شود. من نامادریام را دوست نداشتم خیلی اذیتم میکرد ولی پدرم همیشه از او طرفداری میکرد. یک بار یکی از لباسهای نامادریام را با قیچی پاره کردم و به خاطر این کار آنقدر پدرم کتکم زد که نزدیک بود بمیرم.
جرایمت را از چه زمانی شروع کردی؟
15 سالم بود که دیگر نتوانستم خانه پدری را تحمل کنم و از روستایمان به شهر فرار کردم. چند روزی که آواره بودم دزدی را یاد گرفتم چون پولی نداشتم برای خریدن غذا باید سرقت میکردم اولین بار به بهانهای سر یک بقال را گرم کردم 50تومان از دخلش دزدیدم. چند روز بعد سراغ یک جگرکی رفتم و همین کار را تکرار کردم دفعه سوم که دوباره به یک بقالی رفته بودم آن مرد مچم را گرفت اما آنقدر گریه و زاری راه انداختم که ولم کرد. بعد از آن فکر کردم هر وقت دستگیر شدم همین کار را تکرار کنم. ولی بدشانسی آوردم. یک روز دیدم در خانهای باز است داخل رفتم و یک تشت مسی را برداشتم و میخواستم فرار کنم که صاحبخانه سر رسید و دستگیرم کرد بدون توجه به گریه و زاری من را به پلیس تحویل داد. ظاهرا چندین بار در همان محل دزدی شده بود به همین خاطر من را به عنوان سارق معرفی کردند و به زندان افتادم ولی بعد از یک سال آزاد شدم.
پدرت از این موضوع اطلاع داشت؟
او و خواهر و برادرهایم اصلا نمیدانستند من کجا هستم و چه میکنم. بعد از آزادی یک روز اتفاقی بزرگترین برادرم را دیدم او خیلی اصرار کرد که به روستا برگردم ولی حرفش را گوش نکردم و برای این که بعد از آن دیگر از دست آنها راحت شوم به تهران آمدم.
آن موقع حدودا 16 سال داشتی. پسری به سن تو بدون هیچ آشنایی در تهران چه میتوانست بکند؟
به این موضوع فکر نکرده بودم فقط میخواستم بیایم تهران. چرا؟ هنوز هم خودم به درستی نفهمیدهام. در تهران هم مدتی ولگردی و خیابانخوابی میکردم تا این که در یک رستوران مشغول به کار شدم. باید میزها را تمیز میکردم و کف زمین را تی میکشیدم. زیاد در آن رستوان کار نکردم و بعد از سه یا چهار ماه صاحب رستوران فهمید از دخل دزدی کردهام مرا اخراج کرد. چند ماه بعد بود که در یک ایستگاه اتوبوس با مردی دعوایم شد و با چاقو او را زدم به همین جرم هم به زندان افتادم.
زندان برایت سخت نبود؟
من جایی و کاری نداشتم زندان و بیرون فرقی برایم نمیکرد. در زندان با دو سه نفری آشنا شدم که کارشان دزدی از خانهها بود. بعد از آزادی با همانها به سرقت از خانهها مشغول شدم و سه سال به این کار ادامه دادم تا این که دوباره دستگیر شدم. دیگر زندان رفتن برایم عادی شده بود.
این نکته برای من واقعا عجیب است که چطور زندانی شدن را به زندگی آرام و سالم ترجیح میدهی؟
گفتم من جور دیگری بلد نیستم زندگی کنم. از بچگی در بدبختی بودم. وقتی هم که از خانه فرار کردم اوضاعم بدتر شد. سابقهدار هم که شدم دیگر تمام درها به رویم بسته شد. به دزدی هم عادت کرده بودم. نمیدانم چرا اما هر وقت میخواستم دنبال کار آبرومندی بروم وسوسه دزدی کردن به جانم میافتاد.
چه موقع و چطور ازدواج کردی؟
یک سال قبل از این که به جرم سرقت منازل دستگیر شوم از دختری به اسم ملیحه خوشم آمد آن موقع یک خانه مجردی در شوش اجاره کرده بودم و آن دختر همسایهام بود. از پدرش خواستگاری کردم و او هم قبول کرد بار اول بعد از ازدواج که به زندان افتادم منتظر ماند تا آزاد شوم اما دفعه بعد طلاق گرفت.
دفعه چهارم حتما به خاطر مواد مخدر بود. خرید و فروش یا اعتیاد؟
هر دو. بدون اینکه خودم بفهمم چطور، معتاد شدم. اولش تفریحی بود، اما کمکم جدی شد. برای اینکه خرج موادم را دربیاورم خردهفروشی هم میکردم تا اینکه یک روز مرا در حالی که کمی تریاک داشتم گرفتند و به زندان افتادم. در زندان بودم که ملیحه درخواست طلاق داد و از من جدا شد.
این بار پس از آزادی چه اتفاقی افتاد؟
با یکی از بچههای زندان که رفیق صمیمیام شده بود شروع کردیم به سرقت. به عنوان مامور جلوی افغانها را میگرفتیم و به این بهانه که ورودشان به ایران غیرمجاز است از آنها اخاذی میکردیم، البته دو بار هم از پسرهای جوان ایرانی اخاذی کردیم.
دوباره به زندان میافتی و همان وضع سابق تکرار میشود. در واقع زندگیات به دایرهای تبدیل شده که دور محور جرم و زندان میچرخد. فکر میکنی چرا این طور شد؟
پدر و مادر. همه چیز از پدر و مادر شروع میشود. اگر پدرم مرد مهربانی بود، اگر کتکم نمیزد. اگر خانهمان آرام و دوستداشتنی بود، هیچوقت به چنین روزی نمیافتادم. آینده آدم بستگی به خانوادهاش دارد و بعد از آن درس خواندن و اداره خودش.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: