در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
لاووازیه به چهرههای غمگین عزادارانی که به مراسم ختم آمده بودند نگاه کرد. از لابهلای آنها چشمش افتاد به سه قاضی، دو سربازرس، 5 بازرس و تعدادی پلیس آگاهی. حتی چند نفر از ماموران پلیس لباس فرم به تن داشتند.
آنها همه مشتریان قدیمی متوفی بوده و در طول 14 سال گذشته در این دو رستوران بارها غذا خورده بودند.
رستوران «ماسیون لاووازیه» و «آوبرگ کامیل» که هر دو مقابل هم در خیابان پلاس دافین قرار داشت.
بعد از مراسم دعا، هنگامی که تابوت را در ماشین حمل جسد قرار دادند لاووازیه به پلیسها که در لباس فرم سلام نظامی دادند و در نهایت ادب مشغول انجام وظیفهشان بودند نگاه میکرد. او همچنین دو سر آشپز رستورانش، پاول و جورج، را دید که کلاهشان را به رسم احترام برداشتند. آن دو بعد از صرف ناهار منتظر ماندند تا مدعوین از گورستان بازگردند. حدودا 50 نفر پشت سرماشین حمل جسد آن را با اسبهای سیاه مزین شده مشایعت میکردند. در میان آنها کارمندان هر دو رستوران، شمار زیادی از مشتریهای دائمی و نیز تعدادی از کارمندان دون پایه فروشگاه سم آرتین به چشم میخوردند. هر دو رستوران تعطیل بود و کرکرهها را به حرمت شخص تازه در گذشته پایین کشیده بودند. احتمالا رستوران «ماسیون لاووازیه» برای شام باز بود، اما آینده رستوران «آوبرگ کامیل» هنوز نامعلوم بود. پیش از آنکه لاووازیه جلوی دسته عزاداران بایستد، سربازرس دامیوت با او دست داد. او یکی از مشتریانی بود که معمولا یک روز در میان به هر دو رستوران سر میزد و بین آنها فرقی نمیگذاشت. هر دو سرآشپز که صاحب رستوران هم بودند، غذای مخصوص برای او سرو میکردند. لاووازیه در اینکه کجا بایستد اندکی درنگ کرد. تا اینکه بالاخره پشت ماشین حمل جسد قرار گرفت. البته شاید ادب حکم می کرد که پشت سر همه بایستد. گروه کوچک نوازندگان جلوی ماشین شروع به نواختن مارش عزا کردند و به سمت کلیسا حرکت نمودند.
در حالی که لاووازیه قدمهایش را با نوای موسیقی هماهنگ کرده بود، به یاد اولین دیدارش با متوفی افتاد. 2 سال از گشایش رستورانش میگذشت. یک روز تابستان بود. هنگامی که سر و کله کامیل مارتین در رستورانش پیدا شد اصلا انتظار نداشت که او همسایه یا به عبارت دقیقتر رقیبش شود. هیچ نمیدانست که این بیگانه هنگام صرف ناهار با ذائقه حساسش کیفیت غذا و با نگاه تیزش ورزیدگی پرسنل را در ذهنش ثبت میکند و مهمتر از همه این نکته که او قصد دارد در آن طرف خیابان پلاس دافین رستوران بزند.
در طول 20 سال لاووازیه و همسرش نیکول پول روی پول گذاشتند تا توانستند رستورانی باز کنند. او آرزوی این کار را از مدتها پیش داشت. از وقتی که 16 ساله بود و در آشپزخانه هتلی کار میکرد. او تجربه کاریش را از معروفترین سرآشپزهای فرانسه کسب کرده بود.
بعدها آشپزخانهای را در منطقه کوچکی اداره میکرد و چند سال بعد به عنوان سرپرست آشپزخانه یک رستوران لوکس مشغول به کار شد و سرانجام در یک شب فراموش نشدنی همسرش به او مژده داد که به قدر کافی پول پسانداز کردهاند که بتوانند به صورت مستقل رستورانی باز کنند. از همان ابتدا لاووازیه میدانست که خیابان پلاس دافین جای مناسبی برای افتتاح رستوران رویاهایش هست. بسیاری از دادگاهها، کلانتریها و زندانهای قدیمی در آنجا استقرار داشتند.
رستوران آنها میتوانست پذیرای قضات، وکلا، کارآگاهها و بویژه در فصل تابستان پذیرای فوجی از توریستها باشد. خانم و آقای لاووازیه تا ماهها مغازه جدید التاسیسی در آن خیابان ندیدند. کتابخانهها، گالریها و فروشگاههای این خیابان نسل به نسل بود که در خانواده به هم منتقل میشد.
یک روز نیکول که معمولا به محل کارش زنگ نمیزد با لاووازیه تماس گرفت. او فهمید که همسرش باید کار مهمی با او داشته باشد. از هیجان دستانش شروع به لرزش کرد. نیکول گفت: امروز صبح مثل همیشه برای پیادهروی به پلاس دافین رفته بودم. تابلویی روی گالری آقای گالانت دیدم که روی آن نوشته شده بود: «جهت اجاره». کل ساختمان برای اجاره گذاشته شده است. ما میتوانیم آنجا را اجاره کنیم. بعداز ظهر آن روز مبلغی را برای ودیعه بردیم و 2 هفته بعد قرار داد بستیم. لاووازیه از همان روز افتتاح رستوران پشت سر هم شانس میآورد. از آن به بعد نیکول پشت صندوق مینشست که مشتریها و پیشخدمتها را زیر نظر داشته باشد. با این که کارکنان آشپزخانه افرادی برگزیده و با دقت بودند، اما خود لاووازیه برای دریافت سفارش مشتریان پیش آنها میرفت. از آنها میخواست که نظرشان را بگویند و ویژگیهای غذاهای موجود در رستوران را به آنها یادآور میشد. به زودی ذائقه هر یک از مشتریهای دائمیاش را شناخت. از این که مشتریهایش گاهی در جای دیگری غذا بخورند هیچ ناراحت نمیشد. اما آنها به او وفادار بودند. اینها گذشت تا این که روزی متوجه شدند که در آن طرف میدان رستورانی با نام «آوبرگ کامیل شروع به کار کرده است.
***
مردم سوگوار از خیابانهای شلوغ عبور کردند، صدای بوق و ترمز ماشینها فضا را پر کرده بود. رانندگان خاطی خبر نداشتند که در میان انبوه سوگواران تعداد زیادی مامور پلیس وجود دارد. کامیل مارتین مرده بود چون به خودش جرات داده بود که رستورانی درست مقابل رستوران «ماسیون لاووازیه» باز کند. چون هر سال لاووازیه را به دوئلی فرا میخواند تا مهارتهای آشپزیشان به چالش کشیده شود و چون لاووازیه اخیرا در یکی از دوئلها نتوانسته بود یکی از مواد تشکیلدهنده غذایی را تشخیص دهد و مهمتر از همه این که چون سال گذشته باعث مرگ نیکول شده بود، اولین حمله عصبی او هنگامی بروز کرد که کامیل مارتین برای دومین بار سر و کلهاش در آنجا پیدا شد. هیچ شکی نبود که کامیل عامل اصلی مرگ نیکول بود... .
***
پیش از آن که لاووازیه برای بیدار کردن کارکنان به طبقه پایین برود، روپوش سفیدش را به تن کرد. نیکول کنار پنجره نشسته بود و جورابش را وصله میکرد و هرازگاهی از پشت پنجره نگاهی به هیاهویی که بیرون از خانه جریان داشت، میدوخت. حالا دیگر بعد از 2 سال همسایهشان را به خوبی میشناخت و هر آنچه که لازم بود دربارهاش میدانست.
نیکول گفت: آن پایین در مغازه کتابفروشی کلمنس یه خبرهایی هست.
لاووازیه به طرف پنجره آمد و نگاهی به درخت کاج پرشاخ و برگ انداخت. کلمنس پیر را دید که با غریبهای در حال دست دادن است. حالتش گویای آن بود که معامله پرسودی داشته است.
نیکول گرهای به ابروهایش انداخت و گفت: من این مرد غریبه را قبلا دیدهام، اما به خاطر نمیآورم کجا.
بعدازظهر آن روز هر کس که در خیابان پلاس دافین زندگی میکرد این خبر تازه را شنید که کلمنس مغازهاش را به سرآشپزی فروخته. او قصد دارد رستورانی باز کند و با رستوران لاووازیه که درست مقابلش در آن طرف میدان قرار گرفته به رقابت بپردازد. از آن زمان بود که آثار اولین اختلالات عصبی در نیکول نمایان شد. بعدها فهمیدند که اسم رقیبشان کامیل مارتین است. او مجرد و اهل پریگورد بود و قرار بود اسم رستورانش را «آوبرگ کامیل» بگذارد.
نیکول هر روز صبح به محض بیدار شدن از پنجره اتاق خواب رقیبشان را زیر نظر میگرفت و در طول روز هم از پشت پرده رستوران او را میپایید. حضور مارتین کامیل در آن خیابان مثل خاری بود در چشم او. چند روز بیشتر نگذشته بود که نیکول به خاطر آورد که او را قبلا کجا دیده است. او همان مردی بود که چند روز پیش در رستوران آنها ناهار خورده بود. در همین لحظه دچار دومین حمله عصبیاش شد. حتی یک روز موسیو مارتین خدمت آقا و خانم لاووازیه رسید تا با آنها گفتگوی محترمانهای کند، اما صحبتهای آنها به جایی نرسید و جلسه آنها همچون مذاکره دو ژنرال در صحنه نبرد خاتمه یافت. بعد از رفتن او دوباره اوضاع عصبی نیکول به هم ریخت، اما بدترین حمله عصبی آن روزی اتفاق افتاد که رستوران «آوبرگ کامیل» افتتاح شد. وقتی دید که چطور مشتریان دائمیشان روانه آنجا میشوند کارش به بیمارستان کشید. آن شب شام در رستوران «ماسیون لاووازیه» تبدیل به کابوس شده بود. سرویسدهی به هم ریخته بود، بوی غذاهای سوخته فضا را پر کرده بود و اعصاب همه داغان بود.
لاووازیه به همسرش اطمینان داد که وضع به این ترتیب نخواهد ماند. او تمام تلاشش را برای جلب مشتری خواهد کرد، اما این حرفها تاثیری در حال نیکول نداشت. حملات عصبی او را رها نمیکرد.
***
در حالی که با پاهای خسته راه طولانی را به سمت گورستان طی میکردند، لاووازیه آخرین باری را که به گورستان آمده بود به خاطر آورد. آن روز همسرش را به خاک سپرده بود. نیکول سال گذشته، کمی بعد از دوئل آشپزی، با زندگی وداع گفته بود. نظر پزشکی قانونی این بود که وقتی لاووازیه توانسته بود آخرین ماده غذایی را تشخیص دهد زنش فوقالعاده هیجانزده شده بود. قلب ضعیف او تحمل این همه هیجان را نداشت. ناگفته نماند که پیش از گشایش رستوران کامیل مارتین، نیکول هیچ مشکل قلبی نداشت. هنگامیکه او را به خاک سپردند لاووازیه قسم خورد که انتقامش را بگیرد. او بسیار خشمگین بود، چرا که کامیل مارتین بدون اجازه به خودش جرات داده بود که در مراسم خاکسپاری نیکول شرکت کند.
با وجود تنفری که نیکول از همسایه جدیدشان داشت رابطهای دوستانه بین هر دو سرآشپز برقرار شد. لااقل ظاهرشان اینطور نشان میداد. آن دو هر روز صبح زود در بازار همدیگر را ملاقات میکردند. حتی گاهی وقتها برای خرید با هم به بازار میرفتند. وقتی خریدشان تمام میشد با هم قهوهای مینوشیدند و بعد به پلاس دافین برمیگشتند. نیکول از این وضع راضی نبود اما نمیتوانست کاری بکند. لاووازیه به همسرش میگفت: چرا باید تنفرم را نسبت به کامیل بروز دهم؟ او سرآشپز بدی نیست، مثلا خوراک قارچش را ببین...
نیکول غرغرکنان گفت: او کار و کاسبی ما را به هم زده، پول را از چنگمان درآورده و مشتریهایمان را پرانده.
اینطورها هم نیست! ما به دلیل کمبود جا همیشه مجبوریم عذر بعضی از مشتریهایمان را بخواهیم.
پیشرفت هر دو رستوران خوب بود اما معروفیتشان از زمانی شروع شده که روزی تصادفا خبرنگار یک روزنامه متوجه رقابت آنها شد و گزارش آن را در روزنامه به چاپ رساند. کمکم تمام روزنامههای فرانسه گزارش رقابت آنها را چاپ کردند. حتی آخرین بار تلویزیون نیز آن را پخش کرد. نیکول شکوه میکرد که چنین نمایشهایی دون شان آنهاست.
دو سرآشپزی که در انظار عمومی با هم میجنگیدند و اسلحهشان غذایشان بود. با این حال اذعان داشتند که این رقابت و مطرح شدن مداوم در مطبوعات رونق دو چندانی به کار و کسبشان داده است. البته در صورتیکه شوهرش در این رقابتها برتریش را حفظ میکرد. اما اگر عکس آن پیش میآمد آنها در مدت کوتاهی ورشکست میشدند. هیچکس حاضر نبود به رستورانی برود که سرآشپز مغلوب شده باشد. پس به نظر او فرد شکست خورده باید همیشه کامیل میبود. اما هر سال نتیجه مساوی میشد و هر یک از آنها میتوانست براحتی مواد غذایی یک خوراک حرفهای را تشخیص دهد. اما سال گذشته لاووازیه در تشخیص غذای رقیبش با مشکل مواجه شد. بنابراین فکری به سرش زد. فکری مرگبار برای آخرین غذا، طوریکه کامیل مارتین هرگز نتواند آن را تشخیص دهد یا حتی حدس بزند...
ادامه دارد...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: