این هفته رفته‌ایم سراغ اولین‌های داریوش کاردان‌

آن وقت‌ها زلف هم داشتم

داریوش کاردان نام شناخته شده‌ای است، او در حوزه‌های متعددی کار کرده است و همچنان کارهم می‌کند. البته پیش‌از آنکه به‌عنوان نیروی مردمی در روزهای اول انقلا‌ب راهی صدا و سیما شود در شهر ابهر به دنیا آمده و به‌خاطر شغل والدینش دوران تحصیل را در 16 مدرسه به‌پایان رسانده است. او حالا‌ 2 فرزند دارد و سرش گرم کارهایی است که باید انجام دهد تا همچنان در حافظه نسل‌ها باقی بماند. این هفته رفته‌ایم سراغ او و اینکه اولین‌هایش را از کجاها آغاز کرده است.
کد خبر: ۱۹۰۴۳۸

از گویندگی در رادیو برایمان بگویید؛ چطور وارد رادیو شدید و اولین برنامه‌ای که گویندگی‌اش را بر عهده داشتید، چه بود؟

2 هفته از پیروزی انقلاب می‌گذشت. رادیو هم مثل بقیه رسانه‌ها و سازمان‌ها، تقریبا به حالت نیمه‌تعطیل درآمده‌ بود. از نیروها و کارمندان خود رادیو خبری نبود و تقریباً نیروهای مردمی آن را اداره می‌کردند. یکی از دوستان که از توانمندی من در نوشتن، خبر داشت، از من خواست به عنوان نویسنده و البته در قالب نیروی مردمی به رادیو بروم و با آنان همکاری کنم.

آن روزها در رادیو هر کس هر کاری از دستش بر‌می‌آمد انجام می‌داد. من هم، همه کار می‌کردم. نامه از این اتاق به آن اتاق می‌بردم، مطلب برای گوینده‌ها می‌نوشتم و... .

حدود یک ماه گذشت. یک روز هیچ گوینده‌ای در رادیو نبود و باید مطلبی خوانده می‌شد که حدود دوازده، سیزده صفحه هم بود. (یک متن دستنویس با خودکار آبی، تو هم تو هم، پر از خط‌خوردگی و فلش‌هایی که این جمله را به آن جمله ربط می‌داد.) گفتند بیا این مطلب را تو بخوان. با تعجب گفتم: «چرا من بخوانم؟!» گفتند: «چون گوینده نداریم!» نیم ساعت بود که فقط موزیک پخش می‌شد. (اوایل انقلاب رادیو برنامه‌ای نداشت. فقط مطلب و موسیقی پخش می‌شد. به ترتیب مطلب، موسیقی، مطلب، موسیقی. مطالب هم فقط درباره انقلاب، مسائل روز کشور، تهدیدهای آمریکا و این جور چیزها بود. سه، چهار ماه گذشت تا رادیو توانست خودش را پیدا کند و برنامه بسازد.)
آن روز من رفتم داخل استودیو و تمام آن متن 13 صفحه‌ای را بدون تپق خواندم. این اولین کار گویندگی من بود که البته یک اجرای زنده بود که به مراتب سخت‌تر از کارهای تولیدی است. وقتی آمدم بیرون، دیدم همه چپ چپ به من نگاه می‌کنند! گفتم که ای وای خرابکاری کردم! اما خیلی زود متوجه شدم که این نگاه‌های چپ چپ به خاطر تعجب و ناباوری بود. به فکر فرو رفته بودند که این آقا هم صدایش خوب است هم خوب می‌خواند و اجرا می‌کند. انگار دقیقا برای این کار دوره دیده و تربیت شده است. از آن روز به بعد، من شدم گوینده رادیو! بعد از آن دیگر راه شب، راه روز و برنامه خانواده و... هر چه بود و پیش می‌آمد، اجرا می‌کردم.

شما علاوه بر گویندگی رادیو، در تلویزیون هم اجرا داشته‌اید و دارید. از اولین اجرای تلویزیونی‌تان بگویید.

همان اوایل انقلاب که در رادیو برنامه اجرا می‌کردم، دوستانی که در تلویزیون هم کار می‌کردند، هر روز از رادیو با عجله و به صورت خیلی انقلابی مرا می‌کشاندند و می‌بردند تلویزیون! آنجا تفسیرهای خبر را می‌خواندم که اولین کارهای من در تلویزیون بود. البته فکر نمی‌کنم کسی چیزی به یاد داشته باشد از من و اجراهایم در آن روزها، چون آن موقع زلف ملف داشتم و مثل حالا بی‌نصیب نبودم!

اولین اجرای رسمی و حرفه‌ای شما در تلویزیون چه بود؟

برنامه‌ای بود به نام «39» که سال 1372 از شبکه‌‌2 سیما پخش می‌شد. نویسندگی و کارگردانی این برنامه مشترکا به عهده من و مرحوم «خسروی» بود و اجرایش هم به عهده من. یک برنامه طنز بود. از آن طنزهای گزنده که بیشتر مردم می‌پسندند. این اولین اجرای حرفه‌ای من در تلویزیون بود.

آن موقع قانون منع حضور یک گوینده در دو رسانه نبود؟

نه!... قانون کجا بود! این قانون را آقای خجسته همین چند سال اخیر تصویب کرد. چون تقریبا همه نیروهای کارآمد رادیو داشتند می‌رفتند سمت تلویزیون. این قانون را تصویب کردند که کسی از رادیو نرود یا اگر رفت دیگر برنگردد!

در این حرفه و هنر (گویندگی و اجرا) مشوقی هم داشتید؟ اولین مشوقتان چه کسی بود؟

من هیچ گاه برای هیچ کاری«اولین» مشوق نداشتم. هر کاری تا به حال انجام دادم اولا؛ زمینه و شرایطش یک جورهایی برایم فراهم شد، یعنی به‌طور کاملا اتفاقی پیش آمد. ثانیا؛ علاقه و پشتکار خودم مرا تا انتهای مسیر و تا هر جا که مسیر بود می‌برد. البته بعد از شروع کار، مخصوصا در زمینه گویندگی تنها مشوقم، بازتاب‌های برنامه بود.
یک هفته بعد از آن متن 13 صفحه‌ای که خواندم، شدم مجری «سلام، صبح به خیر» آن موقع. آن برنامه بازخوردهای خوبی در بین شنونده‌ها داشت و تشویقی برای من بود.

اولین مربی یا استادتان در زمینه گویندگی و اجرا؟ اگر داشتید.

در این زمینه نه استاد و مربی داشتم و نه هیچ کلاس و دوره‌ای را گذراندم. نه‌تنها برای گویندگی که در زمینه بازیگری، کارگردانی و نویسندگی نیز هیچ آموزشی ندیده‌ام. من داشته‌هایم را در این زمینه‌ها مدیون کار سخت، تلاش و پیگیری‌ زیاد هستم. خیلی جرات می‌خواهد کسی برای اولین بار برود پشت میکروفن زنده و یک متن دستنویس را بخواند. خیلی جرات می‌خواهد! من آموزش خودم را شاید علاوه بر پشتکار، مدیون این پررویی و جسارت خود می‌دانم، اما این که هیچ ‌کس هیچ‌ چیز یاد من نداد فرق می‌کند با این که من از کسی چیزی یاد گرفتم یا نه. وقتی در واحد دوبلاژ بودم خیلی دقت می‌کردم به نحوه کار دوبلورها. ممکن بود کسی به من نگوید این کار را بکن یا آن کار را، اما خودم خوب دقت می‌کردم، نگاه می‌کردم و کار را می‌دزدیدم. حمایت‌های خانم ژاله علو در دوبلاژ را هم هیچگاه فراموش نمی‌کنم.

شما علاوه بر گویندگی و اجرای تلویزیونی دوبلور هم بوده‌اید. چطور وارد این عرصه شدید؟ این یکی هم مانند قبلی‌ها کاملا اتفاقی بود؟! اولین کاری که دوبله کردید چه بود؟

بله، اما شاید باورتان نشود که ورود به عرصه دوبلاژ هم کاملا اتفاقی بود. یک جورهایی می‌شود گفت انقلاب و شرایط و هوایش در آن روزها برای من خیلی بابرکت بود و زمینه اینها را برایم فراهم کرد. قضیه دوبلاژ هم از این قرار است که بعد از انقلاب در واحد دوبلاژ اعتصاب شد و کسی سرکار حاضر نشد یعنی اصلا فیلمی نبود که کسی بخواهد دوبله کند. یادمه یک فیلم 45 دقیقه‌ای مستند به تلویزیون آمد به نام «کلید» که در مورد فلسطین بود، این طور شروع می‌شد که یک مرغ لانه دارد، یک کبوتر آشیانه دارد و... تا اینجا که اما یک فلسطینی خانه ندارد.

می‌خواستند این فیلم را دوبله و پخش کنند، اما گروه دوبلاژی در کار نبود. خوب یادمه من و آقای محمد پیروی و یکی از گویندگان زن اخبار، 3 نفری کل این فیلم را دوبله کردیم. هر کدام از ما به جای پنج شش نفر صحبت می‌کردیم. به جای زن، مرد، پیر، جوان، کودک فلسطینی و نیروهای سازمان ملل حرف زدیم، با لهجه‌های مختلف.
این اولین کاری بود که دوبله کردم. البته بعدها فهمیدم به این کاری که انجام دادم دوبله می‌گویند.

از چه زمانی به طور حرفه‌ای وارد کار دوبلاژ شدید؟

دوبلاژ جایی است که اگر کسی بخواهد وارد آن شود باید شمشیر و توپ و تانک و مسلسل با خود ببرد تا راهش بدهند. این گروه کسی را به جمع خودشان به راحتی راه نمی‌دهند. وقتی دوستان و همکاران استعداد و توانمندی مرا در این زمینه دیدند، مرا به واحد دوبلاژ معرفی کردند. وقتی رفتم (با این که سال‌ها بود اجرای زنده رادیویی داشتم) به من گفتند باید کارت کارآموزی بگیری و این دوره را بگذرانی و کار یاد بگیری. قبول کردم و دوره را گذراندم.

جالب بود وقتی مشغول گذراندن این دوره بودم و در کنار آنها می‌نشستم و کارشان را می‌دیدم، به وضوح اشتباه‌های کارشان را می‌دیدم، اما خب چون کارآموز بودم نمی‌توانستم و حق نداشتم چیزی بگویم و انتقاد کنم.
من آنجا یک کنار می‌نشستم و منتظر می‌ماندم تا مثلا به من می‌گفتند به جای این پستچی بگو «خانم این نامه مال شماست» یا به جای این آقا که مشت می‌خورد بگو «آخ». از این کارها می‌کردم تا خانم ژاله علو چند کار کوچک به من داد. البته در همین حد هم برایش گران تمام می‌شد. چون سرزنش می‌شد که چرا به کسی که تازه چند ماهی آمده نقش دادی. اگر کسی به من نقش می‌داد یادمه می‌گفتند «انقلابی» عمل کرده. ولی با این حال آقای مقامی، خانم علو و خانم رفعت هم به من نقش می‌دادند و هم حمایتم می‌کردند تا جایی که یک روز خودم شدم مدیر دوبلاژ و یک فیلم برای سازمان دوبله کردم. حتی دوبله زنده هم داشتم (در جشنواره کودک اصفهان حدود 15  10 سال پیش)‌ من و آقای مقامی و خانم رفعت سه، چهار نفری شاید به جای 40 نفر حرف می‌زدیم. ترجمه فیلم‌ها را به ما می‌دادند. شب قبل از اجرا توی هتل تمرین می‌کردیم و روز به طور زنده آن را دوبله می‌کردیم. در روز حدود 8  7 فیلم دوبله می‌کردیم و دهانمان کف می‌کرد.

چرا کار دوبله را کنار گذاشتید؟

من کنار نگذاشتم. کنارم گذاشتند. حدود 10‌سال پیش سازمان آگهی جذب گوینده و مجری و بازیگر و دوبلور گذاشت. حدود 700 نفر داوطلب آمده بودند که باید 100 نفر آنها انتخاب می‌شدند و سازمان برای آنها کلاس و دوره می‌گذاشت. از آقای داریوش ارجمند، خانم امیری و من دعوت شد که آن 100 نفر را انتخاب کنیم. بعد از گزینش داوطلبان، تدریس دوره گویندگی و اجرا و دوبلاژ را هم به عهده من گذاشتند.

گروه دوبلاژ به این جرم که «شما رفتی به گویندگان جوان درس دادی» جلسه گذاشتند، تصمیم‌گیری کردند و حکم به اخراج من از واحد دوبلاژ دادند. گفتند دست زیاد می‌شود! شما به حرفه خودت خیانت کردی! و... به همین راحتی اسم مرا از این گروه خط زدند و کنارم گذاشتند. برایم هم اصلا مهم نیست. من در دوبلاژ به هر چه می‌خواستم رسیدم. هر نقشی را که دوست داشتم دوبله کردم. به جای یک آدم کرد، لر، ترک، مشهدی، یزدی، اصفهانی حرف زدم. صداهای مختلف، سوسک، خر و هر جانوری که فکر کنی را درآوردم. کارتون دوبله کردم. دیگر چه می‌خواستم. همه انگشت به دهان مانده بودند که این جانور کیه آمده دوبله! دنبال بهانه می‌گشتند که مرا اخراج کنند.

چه خطری برای آنها داشتید؟ شما همکار آنها بودید، آن هم یک همکار توانمند و هنرمند!

شما در رادیو که هستید، برنامه خوبی که اجرا می‌کنید، همکارانتان بیرون استودیو برایتان کف می‌زنند. در تلویزیون، کمتر دست می‌زنند. در واحد دوبلاژ وقتی یک کار خیلی خوب انجام می‌دهی و از استودیو می‌آیی بیرون، گاهی چپ‌چپ نگاهت می‌کنند.

نویسندگی را از کی و چگونه شروع کردید؟ از اولین نوشته‌ها، یادتان می‌آید؟

این یکی را از بچگی شروع کردم. البته گویندگی و تغییر صدا (دوبله)‌ را هم از همان دوران کودکی شروع کردم، اما برای خودم و در جمع دوستان. تنها فرصت بروز و ظهور آن در جوانی پیش آمد. از بچگی صدای بزرگترها را تقلید می‌کردم، صدای حیوانات مختلف را درمی‌آوردم و... این چیزها توی خون آدمه. با کلاس و آموزش نمی‌شود به آنها رسید. آدم با کلاس؛ خطاط، نقاش و خواننده نمی‌شود. این کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی فقط استعدادهای داشته‌ات را شکوفا می‌کند و پرورش می‌دهد. نویسندگی هم برای من همین طور بود. انشاهای من توی دبیرستان دست به دست می‌گشت. بعضی وقت‌ها به خاطرش سیلی هم می‌خوردم. چون نوشته‌هایم انتقادی و سیاسی بود (قبل از انقلاب)‌. آن زمان هم که مثل الان انتقاد مد نبود. باید 24 ساعته تعریف می‌کردی!

ولی اولین نوشته‌ام، یادمه انشایی بود که برای مادرم، روز مادر نوشتم، 9 سالم بود. به جای تشویق هم کتک خوردم. هم از مدیر و هم از معلم. می‌گفتند دروغ می‌گویی که خودت نوشتی! بگو این انشا را کی برایت نوشته؟
اما نوشته‌های پخته‌تر و جاافتاده‌تر من، مربوط به دوران دبیرستان بود. نوشته‌ای داشتم به نام «علی در بستر شهادت» که اول به خاطرش حسابی تشویق شدم ولی بعد تنبیه شدم و کتک خوردم.

من برای انشاها و نوشته‌هایم، از همان بچگی کتک خوردم. هم در دبستان و هم در دبیرستان. دبستان کتک می‌خوردم چون باور نمی‌‌کردند که آن را خودم نوشته باشم. می‌گفتند بگو چه کسی برایت نوشته؟! دبیرستان کتک می‌‌خوردم برای این که چرا این طوری می‌نویسم! چرا سیاسی و انتقادی می‌نویسم؟! البته یک دلخوشی هم این میان داشتم. آن هم خوش آمدن همکلاسی‌‌ها و بعضی از معلم‌هایم بود. یادمه دبیرستان معلمی داشتم به نام آشتیانی که دبیر بسیار خوبی هم در درس ادبیات بود. یکبار در امتحان انشا برای یک کلمه «آنچه که» 5 نمره از من کم کرد. در کل انشای من شد حدود 7 یا 8. با این که بهترین انشای کلاس بود. وقتی به او معترض شدم. (هیچ وقت یادم نمی‌رود! واقعا به او مدیون هستم.) با لهجه جالبی که داشت،‌گفت: بزغاله! تو نمی‌دانی، نمی‌فهمی! تو بزودی نویسنده می‌شوی. این غلط‌ها را از بقیه نمی‌گیرم، از تو می‌گیرم.

نوشتی،‌ آنچه که لازم است. 2 تا موصول را پشت‌سر هم نمی‌آورند. آنچه لازم است، ‌کافیه. «که» اینجا اضافه است. درست بنویس! 5 نمره کم کردم که دیگر هیچ‌وقت یادت نرود!»

شعر را از چند سالگی شروع کردید؟ اولین شعرتان چه بود؟ اگر یادتان می‌آید.

اولین شعر را هم در 9 سالگی گفتم، روز مادر و برای مادرم. بعد هم آن را به همراه یک هدیه (که یادم نیست چی بود، بیسکویت، کیک یا... نمی‌دانم.) که هر دو را با یک روزنامه کادو کردم. به او دادم.

اولین شعری که از شما جایی چاپ شد؟

روزنامه بشیر با من یک گفتگو کرد. بعد از گفتگو که در دفتر روزنامه هم بود از من خواستند فی‌البداهه شعری هم بگویم که کنار مصاحبه آن را چاپ کنند. همانجا یک شعر گفتم که به همراه آن گفتگو چاپ شد. شعر تقریبا طنز بود. اصلا گرایش من چه در شعر و چه در نثر از همان کودکی طنز بود. هم در خونم بود و هم انگار می‌دانستم طنز چه اثری دارد.

اولین نشریه‌ای که (روزنامه، مجله،‌ ماهنامه)‌ نوشته‌‌هایتان در آن چاپ شد؟

اولین نوشته‌های من که طنز هم بودند در ماهنامه همشهری چاپ شدند. البته قبل از این گفتم که زیاد می‌نوشتم. اما ماهنامه همشهری اولین جایی بود که نوشته‌‌هایم در آن چاپ شد. در آن ماهنامه 4 صفحه طنز داشتم هر ماه.

احساستان بعد از چاپ اولین 4 صفحه طنز؟

احساس خاصی نداشتم چون قبلا هم می‌نوشتم، هم گویندگی و اجرا داشتم. به دنبال اسم و شهرت نبودم که برایم تازگی داشته باشد و اما همیشه دلم می‌خواست به جای حرف زدن در رادیو و تلویزیون یک جایی بنویسم تا بماند. چون وقتی حرف می‌زنی و اجرا می‌کنی همه نوشته‌هایت از طریق امواج به گوش مردم می‌خورد و می‌رود. نمی‌ماند. اما کتاب می‌ماند. ماندگاری‌ آدم توی کتاب است. از این نظر البته باعث خوشحالی من شد.

شما در تئاتر هم دستی داشتید. از این هنرتان برایمان بگویید و از اولین تئاتری که بازی کردید؟

راستش، من از تئاتر خیلی خوشم نمی‌آید. اما با این حال در دوران مدرسه گاهی در گروه‌های تئاتر مدرسه حضور داشتم و یکبار هم تئاترمان در منطقه اول شد و برای بازی خوبم لوح‌ تقدیر گرفتم.(15 سالم بود)‌ اولین و آخرین تئاتری که بصورت حرفه‌ای در آن بازی کردم مربوط می‌شود به سال گذشته. تله‌تئاتری بود با نام «دلاله» نوشته آنتوان چخوف که من و خانم گوهر خیراندیش دو نفری آن را بازی کردیم این تله تئاتر چند بار از شبکه 4 سیما پخش شد.

اولین برنامه‌ای که برای تلویزیون ساختید؟

برنامه «نوروز 72» بود که نویسنده و کارگردان آن خودم بود. یک جنگ و برنامه طنز بود که بعضی‌ها معتقدند مسیر طنز تلویزیونی را عوض کرد. قرار بود اجرایش هم به عهده خودم باشد که به دلیل بیماری نتوانستم کس دیگری آن را اجرا کرد.

اولین برنامه تلویزیونی که خودتان هم در آن اجرا و بازی داشتید؟

برنامه «نوروز 75 و 76» بود که نویسندگی و کارگردانی آن را با آقای خسروی مشترکا به عهده داشتیم، اما اجرایش به عهده خودم بود. بخش‌هایی چون استاد خرناس، بخش عربی، هواشناسی و ... داشت که خودم آنها را اجرا می‌کردم. این برنامه هم طنز بود. برنامه‌های من در تلویزیون تقریبا همه‌شان طنز بوده یا خمیر‌مایه‌ای از طنز در خود داشته است.

هیچ بازی جدی نداشتید؟

اولین بازی جدی من در سریال «کلاه پهلوی» است که در حال تدوین است و به زودی از تلویزیون پخش خواهد شد. دومین بازی من هم در سریال «زندگینامه غیاث‌الدین جمشیدی» است که ساخته شده و آماده پخش است. فکر کنم زودتر از «کلاه پهلوی» از تلویزیون پخش شود و بشود اولین کار جدی پخش شده من از تلویزیون.

اولین دیگه‌ای هست که نپرسیده باشیم و بخواهید خودتان بگویید؟

بله. چند تا اولین جالب دیگر هست که حیفم می‌آید به آنها اشاره‌ای نکنم. شاید خنده‌دار باشه، اگر برایتان تعریف کنم که،‌ اولین قرآن نوروز بعد از انقلاب را من در تلویزیون خواندم. نوروز سال 1358 هنگام سال تحویل، دنبال نوار قرآن گشتند،‌ پیدا نکردند. من هم که همه جا بودم و همه کاره. سریع دویدم و رفتم پشت میکروفن. از حفظ چند آیه ‌خواندم بعد با دست به صدا‌بردار اشاره می‌کردم. لحظه‌ای فاصله می‌داد صدایم را عوض می‌کردم. با یک صدا و لهجه دیگر. ترجمه همان آیات را ‌خواندم. (البته این را هم بگویم قبل از این‌که وارد تلویزیون شوم قرآن را با صوت می‌خواندم؛ با سبک‌‌های مختلف عبدالباسط، منشاوی، مصطفی اسماعیل و...).

اولین دیگه‌ای که یادمه این‌که، اولین ماه رمضان بعد از انقلاب سحرها رادیو بودم و دعای سحر را من می‌خواندم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها