در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شاید نام تو روی آن سنگ نوشته شده باشد. شیشه گلاب را از کیفش بیرون آورد تا قبر را بشوید. شاید قسمتی از استخوانهای تو در آن باشد. او سالها برای رسیدن این روز لحظهها را شمرده است. برای این که بیاید و قبر تو را بشوید. من جایی کنار صحن نشستم و او را نگاه کردم. مثل همه سالهای گذشته. مثل روزی که ساک تو را بست. تو را بوسید. دور از چشم تو اشکهایش را پاک کرد و صدایش در حیاط خانه پیچید. خدا نگهدارت. مثل هر روزی که نامه تو از راه میرسید او تا پای پنجره اتاق میآمد و آن را به من میداد تا برایش بخوانم. مثل آن روز که مردانی با لباسهای خاکآلود و سرهایی که پایین انداخته بودند دور اتاق نشستند که بگویند تو دیگر نخواهی آمد.
او به عکس تو چشم دوخت. زمزمهاش در اتاق پیچید «غریب مادر حسین». مثل ماهها بعد، بعد از تمام آن روزها و شبها که با بیتابی در انتظار بود، تا آن جوان بسیجی به خانه آمد. آخرین نامه تو را که در یک قمقمه دفن شده بود آورد. آن را به دست او داد، روی آخرین پله کنار حیاط نشست چهرهاش را در پس چفیه سفیدش پنهان کرد و گریه کرد. شاید برای اینکه اگر کسی تو را هم دفن کرده بود تو را هم میآوردند. شاید مادر هم همین فکر را کرد که کنار جوان نشست و همراه او گریه کرد و مثل امروز که من نشستم و او را نگاه کردم که لبهایش تکان میخورد.
برایت فاتحه میخواند یا برایت میگفت که سرانجام جایی پیدا کرده است که انگشتش را روی آن بگذارد و با تو دردهایش را بگوید. از همه آن چه در آن نامه نوشته بودی و من مدتها سعی کردم آن را از او پنهان کنم. اما سرانجام ... .
محبوبه عزیزم! بالای خاکریز به سینه خوابیدهام. دوربین کنارم روی خاکهاست. دشت بیانتها مقابلم گسترده شده است. دشتی که پشت سر گذاشتیم. تانکهای بیسرنشین را رها کردیم و جلو آمدیم. خورشید که به وسط آسمان رسید حسین ما را دور خود جمع کرد. گفت تیمم کنید و نمازتان را بخوانید. بعد کمی این طرف و آن طرف رفت. لحظهای به آسمان نگاه کرد و پرسید کسی را میخوام که سقا بشه. کسی را میخواست که بتواند جواب رد به تشنهها بدهد. همه به زمین نگاه کردند. او کسی را میخواست. من قدمی جلو گذاشتم. او به من نگاه کرد.
با همان نگاه گرم و دوستداشتنی. پرسید: دیگر آر پی جی نمیزنی؟ گفتم هر وقت خواستی آر پی جی هم میزنم. همان موقع تصمیم گرفتم تا برای تو یک نامه بنویسم. به یاد تو و مادر و گلدان محبوبه شب مادر که شببویش تا اینجا میآید، تا هویزه. حالا ساعتها میگذرد. آب تمام شده است. من اینجا در انتهای خاکریز خودم را پنهان کردم تا صداهایی را که آب میخواهند نشنوم. گلوهای تشنهای که بریده شدهاند نبینم. من سقای بیآب هستم و شرمنده لبهای تشنه!
مهربانم! اینجا دراز کشیدهام از همه جا گرما میبارد. در دور دستها نیروهای خودی را میبینم میجنگند، اما پیش نمیآیند. راه بسته است. دشمن پشت ما را پر میکند و تانکهایش را آماده. حسین میگوید آنها نمیخواهند اسیر بگیرند. میخواهند ما را له کنند. نگران نباش من نامهام را جایی میگذارم که هیچ تانکی نتواند آن را له کند.
میدانم که هر لحظه را با یاد من سپری میکنی. میدانم که سنگ صبور مادری. پنهان از چشم مادر چشم به راهی. اما دیگر انتظار و چشم به راهی به سر آمد. گر چه عطر محبوبه شب همیشه در خانه ما پخش خواهد شد.
صدای قاسم را از پشت سر میشنوم که مرا صدا میزند. دو سه نفری بیشتر نماندهاند. از آن هیاهو خبری نیست. سکوت را گاه صدای صوت قرآن حسین میشکند. من میروم تا یک آرپی جی روی دوشم بگذارم و تانکی را بزنم. تانکی که ممکن است قاسم را با زنجیرهایش له کند. نمیدانم چرا صدای چرخش زنجیرها روی زمین خاکی مرا یاد صدای سم اسبان میاندازد.
آفتاب غروب میکرد. گاه چادرم را تکان میدادم تا با نسیمی از گرما کم کند. مادر هنوز قرآن میخواند و من ناگهان تو را دیدم. از خاکریز بالا آمدی. با همان چفیه که مادر دورش را برایت نوار سبز دوخته بود تا ریش نشود. تانک به سوی تو میآمد. کسی فریاد زد. زودباش حبیب تو را نشانه رفته من ایستادم. تو را صدا زدم. صدایم در گلو ماند آر پی جی را به سمت تانک نشانه رفتی. فریاد «یا حسین» دشت را پر کرد. پیکرت در میان دود و غبار گم شد.
میخواستم غبار را پس بزنم. اما دستهایم مرا یاری نمیکرد. خواستم به سمتت بیایم اما پاهایم ناتوان بود. از میان غبار تو را دیدم که بیرون خاکریز افتاده بودی. رو به آسمان. خون از سوراخهای لباس خاکیات جوانه میزد. چهرهات به رنگ لالههای دشت بود. تو را صدا زدم. این بار تو به من نگاه کردی. لبخند زدی. یاسی سفید کنار دشتی از لاله. با دست اشارهکردی برو. مثل قدیمها. وقتی با دوستهایت توی کوچه حرف میزدی و من سرک میکشیدم.
نمیروم. تو را پیدا کردهام.
تانک نزدیک میشد. جیغ زدم مواظب باش. بروکنار. کسی اینجا نیست. بر سینه کوفتم. خدایا! بر صورت زدم. کاری بکنید.
دست بیرمقت برای خداحافظی حرکت کرد و بر لبان ترک خوردهات نقش بست «یا حسین»
من تو را دیدم که لبخند بر لب به صدای نزدیک شدن تانک گوش دادی. من تو را دیدم که «یا حسین» گفتی و چشم برهم گذاشتی. همچنان که پرچم سه رنگ را میبینم که بر بالای هر قبر بینشان در باد تکان میخورد و عطر محبوبه شب می پراکند.
مهری سادات هاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: