سرگذشت تلخ دختری که در 15 سالگی از خانه گریخت‌

من فرزند طلاق هستم

«سخت‌گیری بی‌مورد» این عاملی است که به عقیده ملیحه زندگی او را از مسیر اصلی منحرف کرد. این زن که 17 سال بیشتر ندارد در حالی به واحد مددکاری اجتماعی نیروی انتظامی مراجعه کرده که کودکی یک‌ساله را نیز در آغوش دارد. ملیحه نه متهم است، نه مظنون و نه مجرم بلکه برای کمک‌خواهی به مرکز پلیس آمده و می‌گوید کاملا مستاصل شده است.
کد خبر: ۱۸۵۹۹۸

از ملیحه که می‌خواهم داستان زندگی‌اش را تعریف کند، حرف‌هایش را با این جملات آغاز می‌کند: «من فرزند طلاق هستم. دختری فراری قربانی ازدواج با مردی افغان و همه بدبختی‌هایم به خاطر سخت‌گیری‌های بی‌مورد مادرم است.»

زن در حالی که سعی می‌کند کودکش را آرام کند و او را بخواباند می‌گوید: «پدرم معتاد بود به همین دلیل هم مادرم از او جدا شد و حضانت من و برادر بزرگم را به عهده گرفت. بعد از طلاق خوشبختانه پدربزرگم خیلی به ما کمک کرد. او وضع مالی خوبی داشت و برای ما خانه‌ای اجاره کرد تا در آنجا زندگی کنیم. پس از آن برادرم سعید که 5 سال از من بزرگ‌تر بود سرکار رفت تا مخارج‌مان را تامین کند. من هم به مدرسه می‌رفتم. مادرم خیلی تلاش می‌کرد من احساس کمبود محبت نکنم او واقعا مرا دوست داشت.»

ملیحه در حالی عشق مادرش به خود را می‌پذیرد که او را مقصر اصلی مشکلاتش نیز می‌داند وقتی درباره این تناقض از او می‌پرسم آهی می‌کشد،  شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: «این مشکل خیلی از دخترها است مخصوصا فرزندان طلاق. مادرم همیشه می‌گفت طلاق باعث شده آبرویش برود و در زندگی شکست بخورد  به همین خاطر می‌خواست کاری کند که من خوشبخت شوم به همین دلیل  هم اجازه نمی‌داد از خانه بیرون بروم با همکلاسی‌هایم دوست شوم و معاشرت کنم. او من را در تنهایی و انزوا نگه می‌داشت.»

کودک ملیحه شروع به گریه می‌کند،  زن نام فرزندش را صدا می زند و همان‌طور که آرام به پشتش می‌زند و تلاش می‌کند دوباره او را آرام کند در پاسخ به این سوال که چرا مادرش خوشبختی را در انزوای او می‌دانسته، می‌گوید: «مادرم در پی یک دوستی خیابانی و علی‌رغم مخالفت خانواده‌اش با پدرم ازدواج کرده بود و به همین خاطر هم از هر نوع دوستی واهمه داشت و می‌ترسید هر چند او صلاح مرا می‌‌خواست و خیلی من را دوست داشت اما محدودیت‌هایی که برایم ایجاد کرده بود خیلی آزارم می‌داد».

حرف‌هایش به اینجا که می‌رسد، صدایش به لرزه می‌‌افتد، خودش را طوری جمع و مچاله می‌کند که گویی در حصاری تنگ گرفتار شده است. ملیحه درباره احساساتش در آن دوران می‌گوید: «من 15 سال بیشتر نداشتم و در آن سن خیلی چیزها برایم مهم بود مادرم هر روز صبح خودش را به مدرسه می‌رساند و ظهر قبل از آن‌که زنگ بخورد جلوی در منتظر من می‌ایستاد من هیچ نوع آزادی نداشتم و همین مساله باعث شده بود همکلاسی‌هایم مرا تحقیر و مسخره کنند ولی راه چاره‌ای نداشتم باید تحمل می‌کردم تا این که یک اتفاق زندگی‌ام را دگرگون کرد.»
حالا نگاهش که به پنجره روبه‌رو دوخته شده شکلی از خشم و نفرت به خود می‌گیرد. بی‌اختیار و ناخودآگاه دست چپش را مشت می‌کند و وقتی می‌پرسم کدام اتفاق، پاسخ می‌دهد:‌ «یک مزاحم تلفنی پیدا کردم. پسری ناشناس هر روز با خانه‌مان تماس می‌گرفت و هر وقت مادرم گوشی را برمی‌داشت به او می‌گفت با من کار دارد.
هر چه به مادرم می‌گفتم من آن پسر را نمی‌شناسم و نمی‌دانم چه‌طور شماره تلفن را به دست آورده حرفم را باور نمی‌کرد خود آن پسر هم به مادرم گفته بود شماره را از خود من گرفته و با من دوست است. همین مزاحمت‌ها اوضاع را برای من سخت‌تر کرد مادرم مرتب مرا تحقیر و سرزش می‌کرد و حرف‌هایم را نمی‌پذیرفت حتی یک روز وقتی عصبانی شد به من گفت دیگر حق ندارم به مدرسه بروم.»

«آن پسر کی بود و شماره تلفن تو چه‌طور به دستش افتاده بود؟» این را من می‌پرسم و زن پس از لحظاتی مکث، زیر لب به دختری که از همکلاسی‌های سابقش بود، ناسزا می‌گوید و سپس ماجرا را این طور توضیح می‌دهد: «آن روزها خودم خیلی دنبال جواب این سوال بودم اما فکرم به جایی نمی‌رسید تا این که یادم افتاد شماره تلفن‌ خانه‌مان را در دفتر خاطرات یکی از همکلاسی‌هایم نوشته بودم سراغ او رفتم و از وی پرس‌وجو کردم. او هم گفت شماره تلفن من را به پسری که در مسیر مدرسه‌مان در یک مغازه کار می‌کند، داده است. وقتی به اصل ماجرا پی بردم از برادرم کمک خواستم. سعید به سراغ آن پسر رفت و با وی درگیر شد. همان شب پسر مزاحم به مقابل خانه ما آمد و دعوا ادامه پیدا کرد و پلیس و همسایه‌ها وارد ماجرا شدند.»

دانه اشکی از گوشه چشم ملیحه سرازیر می‌شود. او با معرفی پسر مزاحم توانسته بود خودش را از زیر بار اتهام نجات دهد اما چه شد که از خانه گریخت؟ زن 17‌‌ساله می‌گوید: آن شب جنجالی به پا شدکه همه محل با خبر شدند مادرم که عصبانی بود جلوی همه همسایه‌ها به من توهین کرد و گفت تو مایه ننگ خانواده هستی این جمله مرا ویران کرد. همان شب بود که به فکر فرار افتادم تا صبح گریه کردم. ساعت 6 صبح وقتی مادرم و سمیه خواب بودند مبلغی پول برداشتم و فرار کردم. آن موقع به عاقبت این کارم فکر نمی‌کردم فقط می‌خواستم از آن وضعیت خلاص شوم.

حالا اشک پهنای صورت زن جوان را در بر می‌گیرد. برای لحظه‌ای کودکش را آرام روی صندلی کناری می‌گذارد، با دستمال چشمهایش را پاک و چادرش را مرتب می‌کند.

قبلا یک همکلاسی داشتم که پدرش به جرم حمل موادمخدر اعدام شده بود. او و مادرش به یکی از شهرهای غربی کشور رفته بودند و من شماره تلفن‌اش را داشتم اسمش فیروزه بود به او تلفن زدم و ماجرا را برایش شرح دادم فیروزه مرا به شهر خودشان، دعوت کرد. به آنجا که رفتم فهمیدم مادر او هم به جرم مواد مخدر در زندان است و او با سه دختر دیگر با هم زندگی می‌کنند.

هنوز ماجرای حضورش در خانه فیروزه را تمام نکرده، این فکر در ذهنم جرقه می‌زند که مقدمه ورودش به گرداب آسیب‌های اجتماعی در همین نقطه فراهم شد، اما خودش داستان را به گونه‌ای دیگر بازگو می‌کند: «فیروزه و سه همخانه‌اش در یک کارخانه کار می‌کردند آنها وساطت کردند تا من هم در آنجا استخدام شوم کار سخت و طاقت‌فرسایی بود، اما چاره‌ای جز تحمل نداشتم. روزهای سختی را می‌گذراندم و احساس غربت هم بدجوری آزارم می‌داد».

ملیحه رد نگاهم را دنبال می‌کند و متوجه می‌شود به کودکش خیره شده‌ام سوال را نپرسیده، خودش می‌فهمد و می‌گوید: «چطور بچه‌دار شدم؟ این را می‌خواهی بپرسی؟» جرعه‌ای آب می‌خورد و توضیح می‌دهد: «در همان ایام با یک مرد افغان به نام نعیم آشنا شدم او هم مثل خودم کارگری می‌کرد. مهاجر غیرقانونی بود. وقتی از من خواستگاری کرد قبول کردم. از دربه‌دری، آوارگی و بی‌پناهی که بهتر بود. اما چون نعیم اجازه اقامت در ایران را نداشت به صورت غیررسمی با هم عقد کردیم. وضع مالی‌مان خوب نبود، اما به هر حال همین که یک حامی پیدا کرده بودم مرا به زندگی امیدوار می‌کرد. بعد از یک سال زندگی با نعیم خدا به ما پسری داد که اسمش را گذاشتیم جمال.»

زن کیف دستی‌اش را باز می‌کند. درون آن را می‌کاود، شیشه شیر کوچکی را از ته کیف بیرون می‌کشد و در دهان جمال می‌گذارد.

«زمستان بود و هوا بشدت سرد. نعیم به سختی مریض شده بود. اصلا حال خوشی نداشت. یک روز که برای خرید دارو به شهر رفت ماموران دستگیرش کردند و بعد هم از کشور اخراج شد. من ماندم و جمال. بدون هیچ پشتوانه‌ای با دست خالی.»

«با دست خالی» را که می‌گوید، کف دست‌هایش را با حالتی زاویه‌دار روبه‌روی هم می‌گیرد. انگار می‌خواهد خالی بودن دست‌هایش را نشان دهد، اما آنچه خودنمایی می‌کند پینه‌هایی است که زن دیگر با آنها خو گرفته است. از روزهای بعد از اخراج نعیم می‌پرسم و او جواب می‌دهد: «نزد مادرم برگشتم. از برادرم خواستم وساطت کند او هم هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام داد، مادرم گفت حاضر است مرا بپذیرد، اما بچه‌ام را هرگز. جمال شناسنامه ندارد. او بی‌پناه‌تر از من است و نمی‌توانم رهایش کنم حالا آمده‌ام اینجا کمک بگیرم. می‌خواهم کسی به من بگوید باید چکار کنم. چه بر سر خودم و بچه‌ام می‌آید...»

بغض‌اش می‌ترکد، رویش را برمی‌گرداند و کودکش را در آغوش می‌گیرد. دیگر وقت رفتن است. خداحافظی که می‌کنم زیر لب و ناواضح جواب می‌دهد و دوباره صدای هق هقی آرام به گوش می‌رسد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها