هاروکی موراکامی از دویدن و نوشتن می‌گوید

روحم ‌را‌ حفاری ‌می‌کنم‌ تا ‌به‌ داستانم ‌برسم‌

هاروکی موراکامی، نویسنده 59 ساله ژاپنی که از وی به عنوان نامزد جایزه نوبل ادبیات نام می‌برند یک دونده باتجربه است که حتی بارها مسافتی به اندازه ماراتن را دویده است. کتاب خاطراتش درباره دویدن از ژاپنی به آلمانی ترجمه و بهار امسال منتشر شده است. به بهانه انتشار نسخه آلمانی این کتاب، اشپیگل با موراکامی گفتگو کرده است که ترجمه این گفتگو را می‌خوانیم.
کد خبر: ۱۸۵۶۴۶

آقای موراکامی! کدام‌یک دشوارتر است: نوشتن یک رمان یا دویدن ماراتن؟

نوشتن بیشتر اوقات یک تفریح است. من روزانه 4 ساعت می‌نویسم. پس از آ‌ن می‌دوم. برنامه معمول من دویدن 10 کیلومتر در روز است. کارهایم را خیلی راحت تنظیم می‌کنم. اما دویدن مسافت 42 کیلومتر در یک نوبت مشکل است؛ البته خودم گاهی به دنبال سختی هستم، بنابر این آگاهانه در یک مسابقه ماراتن شرکت می‌کنم. برای من مهم‌ترین جنبه دویدن، سختی‌هایش یعنی شرکت در ماراتن است.

کدام قشنگ‌تر است: کامل کردن یک کتاب یا گذشتن از خط پایان مسابقه ماراتن؟

گذاشتن نقطه در پایان آخرین جمله یک کتاب داستان مانند آن است که صاحب نوزادی شوید. این دو را نمی‌توان با هم قیاس کرد. یک نویسنده موفق و خوشبخت در طول زندگی‌اش شاید بتواند حداکثر 12 رمان بنویسد.نمی‌دانم چند کتاب خوب را از این به بعد خواهم نوشت. امیدوارم 4 یا 5کتاب دیگر بنویسم؛ اما وقتی می‌دوم چنین محدودیتی را احساس نمی‌کنم. هر 4 سال یکبار یک رمان حجیم می‌نویسم، ولی هر سال در یک مسابقه 10 کیلومتر، یک مسابقه نیمه‌ماراتن (21 کیلومتر) و یک مسابقه ماراتن شرکت می‌کنم. تا به حال در 27مسابقه دوی ماراتن دویده‌ام. آخرین آنها در ژانویه 2008 بود. مطمئنم ماراتن‌های 28، 29 و 30 هم خواهند‌آمد.

در آخرین کتابتان که ترجمه آلمانی آن بتازگی روانه بازار کتاب شده، شما در قالب یک دونده حرفه خود را توصیف و درباره اهمیت دویدن برای کارتان به عنوان یک نویسنده بحث کرده‌اید. چرا؟

26 ساله پیش در پاییز 1982 وقتی دویدن را آغاز کردم، از خودم پرسیدم چرا جذب این ورزش شده‌ام؟ چرا فوتبال بازی نکنم؟ وقتی تازه دویدن آرام را آغاز کردم، کارم به عنوان یک نویسنده جدی نیز آغاز شد. مطالبی درباره دویدن نوشتم. فهمیدم وقتی درباره دویدن می‌نویسم، گویی نوشتن من درباره خود من است.

چرا شروع به دویدن کردید؟

می‌خواستم وزن کم کنم. در اولین سالی که نویسنده‌ شدم، زیاد سیگار می‌‌کشیدم، روزی 60 نخ. فکر می‌کردم با این کار تمرکز بیشتری به دست می‌آورم. دندان‌ها و ناخن‌هایم زرد شده بود. وقتی تصمیم به ترک سیگار گرفتم، 33 ساله بودم. چربی زیادی دور کمرم را گرفته بود. پس دویدم تا چربی‌های اضافی بدنم آب شود. دویدن، عملی‌ترین راه برای کاهش وزن بود. به فکر ورزش‌های تیمی نبودم، چون در آن ورزش‌ها به هم‌تیمی نیاز داشتم. اما در ورزش دو خیلی راحت بودم. به تنهایی هر جا که می‌خواستم، می‌دویدم. تنها رقیبم خودم بودم.

دویدن گاهی دردناک است؛ اما این درد سبب نمی‌شود که ورزش خود را ترک کنید. به آن عادت کرده‌ام و با روحیه من سازگار است.

در اولین هفته‌های دویدن چه وضعیتی داشتید؟

پس از 20 دقیقه از نفس می‌افتادم. قلبم مثل چکش ضربه می‌زد. پاهایم لرزان و سست می‌شد، اما کم‌کم دویدن را مثل مسواک زدن روزانه دندان‌ها در برنامه زندگی‌ام گنجاندم. بنابر این خیلی سریع پیشرفت کردم. پس از گذشت یک سال، اولین دوی ماراتن خود را دویدم.

شما تک‌فرزند خانواده بودید و به‌تنهایی رشد کردید. نویسندگی هم حرفه‌ای در تنهایی است و همیشه تنها می‌دوید. بین این چیزها ارتباطی وجود دارد؟

من به تنها بودن عادت کرد‌ه‌ام. از تنهایی لذت می‌برم. برخلاف همسرم دوست ندارم همراه داشته باشم.
37 سال پیش ازدواج کردم و همواره در حال مبارزه بودم که دور از جمع زندگی کنم. در حرفه قبلی‌ام بیشتر تا سحرگاه کار می‌کردم، اما حالا ساعت 9 یا 10 شب روی تختخواب هستم.

پیش از‌ آن که نویسنده و دونده شوید، یک باشگاه موسیقی در توکیو داشتید. درخصوص تغییر سبک کار و زندگی خود چه می‌گویید؟

وقتی باشگاه را داشتم، پشت پیشخوان می‌ایستادم. کارم گفتگو با مشتریان بود. 7 سال حرفه‌ام همان بود، اما من فردی اهل حرف زدن نیستم. بنابراین آن حرفه برایم بسیار خسته‌کننده و سخت بود. همان موقع به خودم گفتم: وقتی این کار را رها کنم، تنها با کسانی حرف خواهم زد که واقعا بخواهم حرف بزنم.

کی فهمیدید زمان شروع فعالیتی تازه فرا رسیده است؟

در آوریل 1978. روزی مشغول تماشای مسابقه بیسبال در ورزشگاه جینگو در شهر توکیو بودم. خورشید می‌درخشید. در لحظه حساسی از مسابقه ناگهان حس کردم می‌توانم رما‌ن‌نویس شوم. پس از آن قلم به دست گرفتم. از همان هنگام به دنبال تنهایی بودم. هرگز در تلویزیون ظاهر نشده‌ام و هرگز صدایم را از رادیو نشنیده‌اید.
حتی سعی کردم خود را دور از دوربین‌های عکاسی نگاه دارم. بندرت تن به مصاحبه می‌دهم. من یک مرد تنهایم.

دویدن به شما چه چیزی یاد داد؟

دویدن به من آموخت که به مهارت‌های خود به عنوان نویسنده ایمان داشته باشم. آموختم که چقدر باید از خود انتظار داشته باشم.

آیا به علت دویدن، نویسنده خوبی هستید؟


قطعا. هر چه عضلاتم قوی‌تر شوند ذهنم بازتر می‌شود. جیمی هندریکس، جیم مورسیون و یانیس یاپلین قهرمانانم در دوره نوجوانی‌‌ام بودند. همه آنها در جوانی مردند. گرچه نباید می‌مردند. فقط نابغه‌هایی چون موتزارت یا پوشکین شایسته زود مردن بودند. کار کردن هنرمندانه سلامت جسمانی را به خطر می‌اندازد. یک هنرمند باید سالم بماند تا بتواند از هنر بهره‌ بگیرد.

یافتن یک داستان برای نویسنده خطرناک است، دویدن به من کمک می‌کند خطر را از خود دور کنم.

ممکن است در این باره توضیح دهید.

وقتی نویسنده داستانی را می‌پروراند، با سمی در درون خود مواجه می‌شود. اگر این سم را نداشته باشید، داستان شما آزاردهنده و بی‌روح می‌شود. داستان‌هایم در قسمت تاریک و خطرناک ضمیر آگاهم قرار دارند. وجود سم را در ذهن خود احساس می‌کنم، اما از آنجا که با دویدن بدنم قوی شده این سم مرا از پا در نمی‌آورد. وقتی جوانید، قوی هستید. بنابراین می‌توانید سم را فتح کنید، حتی اگر تمرین ورزشی نکرده باشید، اما وقتی سن شما از 40 گذشت، قدرت کاهش می‌یابد و دیگر نمی‌توانید اثر سم را خنثی کنید، البته اگر سالم نباشید. تحرک جسمانی کافی شما را سالم نگاه می‌دارد.

برای داستان‌هایتان دویدن به شما الهام می‌دهد؟

نه، زیرا از آن دسته نویسندگان نیستم که به منبع داستان خود با بازی کردن می‌رسند. باید برای رسیدن به منبع خیلی حفاری کنم. بله باید خیلی بکنم تا به جاهای تاریک روحم که داستان در آن پنهان شده برسم. برای این کار باید از لحاظ جسمانی قوی باشید. از وقتی دویدن را آغاز کردم، قادر شدم برای مدتی بیشتر تمرکز پیدا کنم.
می‌توانم ساعت‌ها در مسیر خود به سمت تاریکی تمرکز داشته باشم. در این مسیر هر چیزی را می‌توانید پیدا کنید:‌ تصاویر، شخصیت‌ها، استعاره‌ها، اگر از نظر جسمانی ضعیف باشید، آنها را از دست خواهید داد، زیرا فاقد قدرت برای حفظ آنها و آوردنشان به سطح هشیاری خود هستید. وقتی می‌نویسید کار اصلی کندن برای رسیدن به عمق منبع نیست، بلکه بازگشت از تاریکی است. این درست مثل دویدن است، یک خط پایان وجود دارد که باید از آن بگذرید؛ حالا به هر قیمتی که باشد.

کتاب‌هایتان به سبک رئالیسم جادویی نوشته می‌شوند، واقعیت با جادو درهم می‌آمیزد. آیا دویدن بعد سوررئالیستی یا متافیزیکی دارد، البته جدا از موفقیت جسمانی محض؟

هر فعالیتی را که در درازمدت انجام دهید، در آن تسلط پیدا می‌کنید. سال 1995 در یک مسابقه دوی 100 کیلومتر شرکت کردم و به زمان 11‌‌ساعت و 42 دقیقه دست یافتم.

100 کیلومتر؟

بله، اما باید بگویم پس از کیلومتر 55 دیگر اختیار پاهایم را نداشتم. احساس می‌کردم دو اسب از دو طرف بدنم را می‌کشند و آن را از هم جدا می‌کنند.داشتم متلاشی می‌شدم؛ اما به راه خود ادامه دادم، چون ایمان داشتم. پس از کیلومتر 75 ناگهان قادر شدم که دوباره راحت بدوم. درد ناپدید شده بود. به طرف دیگر خود رسیده بودم. احساس خوشبختی می‌کردم. با انرژی زیادی به خط پایان رسیدم. بله 100 کیلومتر دویدم.

البته دیگر در چنین فوق‌ ماراتنی نخواهم دوید!

مترجم: جهانگیر چراتی/ منبع: اشپیگل‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها