حسادت‌

کد خبر: ۱۸۵۵۶۵

امید هر روز به هر بهانه‌ای که می‌شد یک سر به مغازه آقا مهدی می‌رفت که آن توپ را خوب نگاه کند، تا این که یک روز که داشت به بهانه خریدن نان به آنجا می‌رفت محسن، را جلو مغازه آقا مهدی دید. محسن ایستاده بود و توپ‌ها را نگاه می‌کرد، امید جلو رفت و دستش  را روی شانه محسن گذاشت و گفت: تو اینجا چه کار می‌کنی؟ محسن با دیدن امید تعجب کرد و با دستپاچگی گفت: آمده‌ام توپی را که تو گفته بودی ببینم، آخر می‌خواهم یک توپ فوتبال بخرم. محسن به ویترین مغازه اشاره کرد و گفت توپی را که از آن تعریف می‌کردی کدام یکی از اینهاست؟ امید به ویترین نگاهی کرد و عکس غمگین و ناراحت خودش را توی شیشه دید آخر او دلش نمی‌خواست محسن صاحب آن توپ بشود، به خاطر همین به یکی از توپ‌ها که اصلا از آن خوشش نمی‌آمد اشاره کرد و گفت: «اینه».

محسن با تعجب به توپ نگاه کرد اما به نظر دوستش احترام گذاشت و همان را خرید...

صف نانوایی خیلی شلوغ بود امید همین‌طور توی فکر بود و با خودش می‌گفت چرا بابای محسن پولدار است و بابای من بی‌پول، چرا من هم مثل محسن نباید بتوانم یک توپ بخرم؟

بالاخره نوبت امید شد، امید نان را گرفت و با ناامیدی به خانه رفت. صبح روز بعد وقتی ک او به مدرسه رسید هیچ کدام از کلاس‌چهارمی‌ها را توی حیاط ندید، امید خیلی ترسید و با عجله به طرف کلاس رفت اما همین که در کلاس را باز کرد صدای کف و هورای بچه‌ها بلند شد.

همه بچه‌ها تولد امید را تبریک گفتند او خیلی غافلگیر شده بود برای این‌که حتی خودش هم روز تولدش را فراموش کرده بود.
امید محسن را دید که لبخند زنان از ته کلاس جلو آمد و توپی را که خریده بود به طرف امید گرفت و گفت این هم هدیه تولدت، همان توپی که آروزیش را داشتی.

امید توپ را محسن گرفت اما، افسوس...

     فاطمه کلاهی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها