نرجس ندیمی‌دانش

پرواز با بادکنک‌های رنگی

کد خبر: ۱۸۳۸۷۹

موقرمزی از وقتی که یه دختر کوچولوی دوساله بود، عاشق پرواز شد. درست از وقتی که برای اولین بار بابای موقرمزی یه بادباک سفید به دستش داد و نخ بادبادک از توی دست‌های موقرمزی رها شد و چشماش همراه بادبادک سفید به آسمون پرواز کرد.

همین شد که موقرمزی بیشتر ازاین‌که مثل دخترکوچولوهای دیگه از ساختن قایق کاغذی و انداختنش توی آب لذت ببره مدام درحال پرت کردن موشک‌های کاغذ رو به آسمونه یا تو فکر راه‌های عجیب وغریب برای پروازه. مثلا یه روز هرچی کیسه‌های پلاستیکی توی خونه بود رو به هم گره زد و بست به دوتا دستاش و وسط حیاط منتظر نشست تا باد ازراه برسه. وقتی که کیسه‌های پلاستیکی دوتا دستش حسابی پراز باد شد این قدر بالا وپایین پرید که تا چند روز نمی‌تونست با کف پاهاش راه بره. یه بار هم توی روز طوفانی وقتی زمین وزمان سرجاشون بند نبود و بعضی از دختربچه‌ها از ترس رفته بودن تو بغل مادربزرگاشون و بعضی‌ها بلند بلند زده بودن زیر آواز تا ترسشون رو پنهان کنن، موقرمزی با یه عالمه پارچه‌های قد ونیم قد درحال درست کردن یه ریسمون بلند بود تا ببنده به کمرش وخودش رو از پنجره اتاقش آویزون کنه  و اونقدر تاب بخوره تا دست تودست باد بره وسط آسمون‌ها. اما از یه طرف فاصله پنجره اتاقش اونقدری کم بود که اگه پاهاشو آویزون می‌کرد به زمین می‌رسید و از طرفی هم کسی نبود که تابش بده و با سرعت باد همراهش کنه واسه همین تنها چیزی که همراه باد به هوا رفته بود موهای موقرمزی بود که قیافه اش رو اونقدر خنده دار کرده بود که حتی کلاغ‌هایی که همیشه منتظر بودن تا یه روزی موقرمزی رو با خودشون به سفرببرن و براش آرزوی پرواز می‌کردن، قاه قاه زدن زیر خنده.

تازه وقتی برای اولین بار می‌خواست سوار هواپیما بشه چتر سیاه بزرگه پدرش رو به زور توی چمدن جا کرده بود که اگه شد وسط ابرها پیاده بشه و با چتر یه دوری توی آسمون‌ها بزنه. اما بس که شب قبل تو فکر پرواز بود همین که پاشو گذاشت توی هواپیما چشماش رو بست و خوابید تا وقتی که هواپیما نشست روی زمین. موقرمزی کلافه بود،  هرراهی رو که به سرش می‌زد امتحان کرده بود اما ته هیچ کدوم به پرواز نمی‌رسید. چند روزی می‌شد که سروصدایی ازش نبود. همه فکر می‌کردن که سرش به سنگ خورده و از فکر پرواز دراومده. اما مگه به این آسونی‌ها بود، تنها چیزی که موقرمزی بهش فکر می‌کرد نقشه کشیدن برای پرواز بود.

موقرمزی بعد ازسه روز با یه عالمه بادکنک‌های رنگی که اندازه اتاقش شده بودند از در اتاق اومد بیرون و رفت به سمت حیاط. بی‌سروصدا نردبون رو گذاشت زیر تک درخت حیاط و رفت روی بلندترین شاخه درخت و نخ بادکنک‌ها رو محکم دو دستی گرفت و به آسمون نگاهی انداخت و توی دلش گفت: اگه این دفعه نتونم بیام پیشت دور پرواز رو خط بزرگ قرمز رنگی می‌کشم. چشماشو بست و پرید، یه جیغ بلندی کشید وتموم.

موقرمزی زیر درخت زانوهاشو گرفته بود رو سر دسته بادکنک‌هایی که تو آسمون حیاط می‌چرخید هوار می‌کشید و از درد زانو اشکش دراومده بود. مامان موقرمزی به دادش رسید.

موقرمزی تا دوماهی که یکی از پاهاش شکسته بود واون هرروز روی گچ سفید پاهاش یه بادکنک رنگی می‌کشید، به این فکر می‌کرد که اگه عاشق پروازه باید درس بخونه وعلمش زیاد بشه تا شاید یه روزی تونست وسیله‌ای رو اختراع کنه که آدم‌ها با اون مثل پرنده‌های آسمون پرواز کنن و برن توی آسمون‌ها.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها