در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیرمردی است که شاید این هفتادمین بهار زندگیاش باشد. فرمان را با دو دست چسبیده و از پشت عینک ته استکانیاش با دقت به جلو نگاه میکند. داشتم از عالم بازی و تیم ملی بیرون میآمدم و به این فکر میکردم که این ساعت شب، در روزی که تعطیل بوده اگر چیزی به نام نیاز نبود آیا این پیرمرد را وادار میکرد تا پاسی از شب در خیابان به دنبال مسافر دربستی باشد؟! در همین فکر و خیال بودم که صدایش تارهای فکریام را پاره کرد: «اهل فوتبال که هستی جوون؟» و بعد بدون اینکه منتظر جوابم باشد گفت: «حالا واقعا گل ما آفساید بود؟» میخواستم جوابی بدهم که باز وسط حرفم پرید... انگار تمام بازی را از رادیو و گزارش شفاهی گزارشگر دنبال کرده و حالا فقط دنبال یک همکلام و شاید هم بهتر است که اصلا بگویم در پی یک گوش برای شنیدن میگردد: « اصلا گیریم که آفساید بود... فدای سرمان ! این همه حق ما را خوردند. اصلا اگر هم داور اشتباه کرده، کار خداست. وقتی نقشه مملکت ما را جعل میکنند و اسم خلیج فارس را میگذارند خلیج فلان، باید هم سرشان بیاید!»
میخندم و ترجیح میدهم حرفهایش را با تکان دادن سر به نشانه تایید، قبول کنم. حرفهایش بوی آمیختگی عرق ملی و هواداری میدهد. نمیداند کسی که برای ایران گل زده دقیقا اسمش چیست و قبل از این کجای دنیا زندگی و فوتبال بازی کرده! اما بحث را به سوی چیز جالبی میبرد. مطمئنا آنقدر باهوش نیست یا قدرت خواندن ذهن را ندارد که بفهمد مسافری که سوار کرده چه پیشهای دارد. عمر آشناییمان هم به جایی نمیرسد که بحثی غیر از همین چند سطر داشته باشیم، ولی ناگهان میگوید: «شما شنیدی علی دایی گفت من با خدا لابی میکنم؟ به خدا قسم که خدا این مرد را مثل نور چشمیاش دوست دارد. مگر ممکن است؟ تیمش هفته پیش جلوی امارات در تهران مساوی کرد، ولی هیچ روزنامهای چاپ نشد؛ اما درست وقتی قرار شد روزنامهها در مورد تیم ملی و دایی بنویسند تیمش برد!» و بعد تند و تند به حرفهایش ادامه میدهد و اما من در شگفتی نکتهای که پیرمرد ناآگاهانه از شغل و حرفهام اشاره کرده بود، میمانم. گاهی بیآن که بفهمم حرفش را تایید میکنم و اما نمیدانم او از چه چیز و چه کسی حرف میزند، هرچند که تمامی حرفهایش از تیم ملی و برد آخر شب و شیرینمان باشد.
پیرمرد درست زده بود وسط خال! آیا این هم نشانهای از اقبال علی دایی بود؟ مردی که نمیتوانست همراه تیم ملی در بازیهای گذشته پیروز شود، در روزی ناکام ماند که رسانههای نوشتاری در تعطیلات بودند و رسانه ملی نیز بخش اندکی از توجهش را متوجه تیم وی کرد. دایی درست در روزی به کامیابی رسید که جامعه اطلاعرسانی فوتبال ایران تشنه دانستن بود. ورق به سود دایی و تیمش چرخید تا فراموش کنیم سرمربی تیم ملی ایران همین هفته گذشته چگونه با بیانصافی در مورد بازی رفت حرف زد و تیمش را برتر مطلق میدان نامید. انتقادها از تیم او به حداقل میرسد و بارقهای از امیدواری شکل میگیرد، در حالی که آرام آرام فراموش کردهایم او در بازی رفت، بدترین چیدمان ممکن را راهی زمین کرده بود.
رشته افکارم پاره میشود: «خب نگفتی پسرم، کدام خیابان را بپیچم؟!» و من باز به این فکر میکنم، دایی و تیمش چقدر میتوانند به بازوهای این پیرمرد در آخرین ساعات شب قوت ببخشند تا او راحتتر و با لبی خندان دنده را عوض کند.
پیام یونسیپور
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: