گفتگو با یک زن شوهرکش‌

من به زور با شوهرم ازدواج کردم

ژاله زن 30 ساله‌ای است که شوهرش را به قتل رسانده و با حکم دادگاه به قصاص محکوم شده است. او تلاش زیادی برای گرفتن رضایت از اولیاء دم انجام داده اما تاکنون نتوانسته آنها را راضی کند و هم‌اکنون روزهای سختی را در زندان می‌گذراند. گفتگوی خبرنگار ما، با این زن جوان را بخوانید.
کد خبر: ۱۸۰۹۲۶

چند سال بود که با شوهرت زندگی می‌کردی؟

3 سال قبل از حادثه با او ازدواج کردم، البته شوهرم را دوست نداشتم و به اجبار خانواده‌ام به عقد او درآمدم، شوهرم اعتیاد داشت و همین اعتیاد زندگی‌اش را نابود کرده بود.

خانواده‌ات به چه دلیلی تو را مجبور به ازدواج کردند، آنها می‌دانستند که تو شوهرت را دوست نداری؟

من خانواده بسیار فقیری داشتم، پدرم فوت شده بود و مادرم باید هزینه زندگی خواهران و برادران قد‌‌و نیم قدم را هم می‌داد به همین خاطر بود که اصرار داشت من ازدواج کنم، وقتی اولین خواستگار به خانه ما آمد مادرم به اجبار مرا به عقد او درآورد او مبلغ پولی گرفت و بعد هم با گریه و اشک مرا پای سفره عقد نشاند، می‌گفت به او علاقه‌مند می‌شوی.

بعد از ازدواج سعی نکردی توجه شوهرت را جلب کنی و یا این که به او علاقه‌مند شوی؟

چرا سعی کردم، خیلی هم سعی کردم، اما او کاملا نسبت به من بی‌تفاوت بود، مرا دوست نداشت، خانواده‌اش مجبورش کرده بودند ازدواج کند، شوهرم اعتیاد داشت و خانواده‌اش فکر می‌کردند اگر ازدواج کند، اعتیادش را ترک می‌کند و به زندگی عادی برمی‌گردد اما این‌‌طور نبود، او هر روز بدتر می‌شد، با من خیلی بدرفتاری می‌کرد و گاهی آنقدر کتکم می‌زد که همسایه‌ها می‌آمدند و به دادم می‌رسیدند.

علت اصلی این اختلافات و درگیری‌ها چه بود؟

شوهرم به چشم یک کارگر به من نگاه می‌کرد، باید کارهایش را انجام می‌دادم و هیچ وقت با او صحبت نمی‌کردم، اگر وقتی حوصله نداشت با او صحبت می‌کردم کتکم می‌زد، اگر کارهایش را آن‌طور که دوست داشت انجام نمی‌دادم کتکم می‌زد، شبها دیر به خانه می‌آمد آنقدر که من از ترسم نمی‌توانستم بخوابم، بعد هم به اتاق خودش می‌رفت و فیلم‌های غیراخلاقی نگاه می‌کرد. او حتی غذایش را از من جدا کرده بود، چیزهایی که خودش دوست داشت می‌خرید می‌خورد و من باید با مقدار  بسیار کمی غذا که از مدتی قبل مانده بود خودم را سیر می‌کردم و یا این که از مادر شوهرم غذا می‌گرفتم، من آنقدر در خانه شوهرم تحقیر می‌شدم که برای هر زنی تحمل آن شرایط غیرممکن بود.

اینکه در خانه شوهرت چه اتفاقی برایت می‌افتد را به مادرت گفتی؟

یکبار قهر کردم و به خانه مادرم رفتم، من بعد از سال‌ها مادرم را دیده بودم، اول فکر کرد رفته‌ام به آنها  سر بزنم اما وقتی دید که قهر کرده‌ام عصبانی شد و مرا از خانه‌اش بیرون کرد، چاره‌ای نداشتم بجز این که به خانه شوهرم برگردم، این بازگشت شرایط را برایم بدتر کرد، آنقدر که دیگر کتک‌‌خوردن‌های من هر روزه شده بود.

چطور شد تصمیم‌گرفتی شوهرت را بکشی؟

من هیچ تصمیم قبلی در این زمینه نداشتم، شب حادثه شوهرم طبق معمول بسیار دیر به خانه آمد، حدود 3 صبح بود بعد هم به اتاقش رفت و فیلم گذاشت که ببیند، من به اتاقش رفتم و گفتم خسته شدم از رفتارهایی که با من می‌کنی، یکدفعه به سمتم قمقمه پرت کرد و همین‌که به زمین افتادم به طرفم حمله کرد که کتکم بزند، من هم آچاری که زیر بالشم داشتم برداشتم و چند ضربه به او زدم. من فقط قصد دفاع از خودم را داشتم این قتل پیش‌بینی شده نبود.

اگر قتل از قبل طراحی شده نبود پس چرا زیر بالشت آچار گذاشته بودی؟

جایی که ما زندگی می‌کردیم، محله بسیار بدی بود و چون شوهرم همیشه مرا تنها می‌گذاشت می‌ترسیدم. برای محافظت از خودم آچار زیر بالش می‌گذاشتم، آن شب هم برای دفاع از خودم آچار را برداشتم.

خانواده شوهرت می‌دانستند که شما با هم اختلاف دارید؟

من اتاقی در حیاط خانه مادرشوهرم داشتم، در واقع 2 اتاق تودرتو بود که در یکی شوهرم زندگی می‌کرد و در یکی هم من زندگی می‌کردم، آنها  صدای فحاشی‌های پسرشان را می‌شنیدند و می‌دیدند که من چطور کتک می‌خورم. حتی چند بار پدرشوهرم آمد و من را از زیر مشت و لگدهای شوهرم بیرون آورد.

چرا با وضعیتی که داشتی از شوهرت جدا نشدی؟

من چطور جدا می‌شدم وقتی که حتی مادرم حاضر نبود مرا بپذیرد. من جایی برای رفتن نداشتم اگر داشتم قطعا از شوهرم جدا می‌شدم. زندگی برایم جهنم بود و با این اتفاق شرایط برایم بدتر هم شد.

اگر به گذشته برگردی باز هم این کار را می‌کنی؟

اگر زمان به عقب برگردد سعی می‌کنم برای خودم شغلی پیدا کنم و کار کنم، قتل به هر دلیلی عملی اشتباه است، اطمینان دارم این کار را نمی‌کردم و حالا هم از اتفاقی که افتاده است بسیار پشیمان هستم، هرچند خانواده شوهرم می‌دانند با من چه رفتاری می‌شد و من چقدر تحقیر می‌شدم اما از آنها  خواهش می‌کنم بزرگواری کنند و من را ببخشند. از آنها  خواهش می‌کنم اجازه دهند من دوباره زندگی کنم. من روزهای سختی را داشتم.

مادرت برای گرفتن رضایت از اولیای دم اقدام کرده است؟

مادرم هیچ وقت به سراغم نیامده حتی زمانی که زندانی شدم، او اصلا فراموش کرده دختری به نام ژاله دارد. من بسیار انسان تنهایی هستم. تنها امیدم بخشش اولیای دم است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۲ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها