در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
عزیز عاشقی تاریخ این مرز و بوم را عاشق است و بیهوده نیست که این نام خانوادگی را بر خود برگزیده است.
خانواده او نیز در خدمت این مجموعه تاریخی هستند.
تنها پسر و نوه او نیز در همین مجموعه به کار مشغولند اما دلدادهترین عاشقی که ما بر تختسلیمان دیدیم عزیز بود و بس. وقتی او از آتش جاودان آذرگشنسب یا معبد آناهیتا سخن میگوید پنداری که تمام 7 قرن، خود این آتش را پاس داشته است و چنان مسلط و دقیق تاریخ گذشته بر این مجموعه را روایت میکند که گویی تاریخ رد پای خود را در ذهن او چنان حک کرده که کهولت سن هرگز نمیتواند تمام این گفتنیها را از ذهن برباید. عزیز عاشقی متولد 1294هجری شمسی با گویش شیرین که ترکیبی از ترکی و کردی است خود را چنین معرفی میکند:
من عزیز عاشقی متولد سال 1294 هجری شمسی هستم. در خانوادهای به دنیا آمدم که پدرم آذری بود و مادرم کرد. حدود 50 سال است که عمر خود را صرف پاسداری از این منطقه نمودم. این مکان برای ایرانیان باستان بسیار مقدس بود و مکانی عبرتآموز و شگفتانگیز است به همین روی من خود را موظف دانستم از این منطقه تا حد توانم نگهداری کنم. آذرگشنسب یادگاری از بزرگترین مکان دینی نیاکان آریایی ماست که روزگاری جایگاه پادشاهان هخامنشی و اشکانی و ساسانی بوده است.
وقتی او از تاریخ این مکان میگوید چشمانش از اشک لبریز میشود. بر غفلت آدمی و حرص و طمعی که سالیان سال در ربایندگان آثار تاریخی دیده است افسوس میخورد و میگوید: من امروز بر فراز خرابههای آذرگشنسب میایستم. وقتی چشمانم را میبندم پادشاهان را میبینم که با لباسهای مخصوص و عصا همینجا ایستادهاند و به نگهبان حکم میرانند و از فراز تختسلیمان به کوه بلقیس نگاه میکنند ولی وقتی چشم میگشایم از آن همه فر و شکوه اثری نیست جز این دیوارهای روبه خرابی و مشتی خاک.
او که هم اکنون به عنوان راهنمای این مجموعه زیبا به گردشگران خدمات ارائه میدهد در حدود نیم قرن پیش با ورود آلمانیها جهت کاوش آثار باستانی این اثر با آنها مشغول همکاری شد.
عزیزآقا شما از کی کارت را در اینجا شروع کردی؟
در سال 1337 با ورود آلمانیها به این مکان من نیز به عنوان کارگر با آنها مشغول کار شدم. سرپرست این مجموعه پیرمردی آلمانی به نام ارگور اشمیت بود که با مشارکت همکار ایرانی خود به نام منوچهر ایرانی با 10 نفر کارگر کار خود را آغاز کرد.
عزیزآقا فکر کردهای یک روز اینجا را ترک کنی؟
من از اینجا نمیروم. من زندگیام را در آذرگشنسب سپری کردم و به فرزندانم وصیت کردم که پس از مرگ جسدم را بر فراز کوه آذرگشنسب به خاک سپارند تا برای ابدیت در کنار این تمدن و این عشق و شکوه باقی بمانم...
عزیزآقا ماشاءالله خیلی سر حال هستی. رازش را به ما هم بگو!
رازش این آب و هوای خوب و از همه مهمتر یک زن خوب است. هیچ چیز مثل همسر خوب و وفادار و همراه باعث طول عمر آدم نمیشود. من عمر درازم را مدیون فاطمه خانم شرفی، همسرم هستم که تنها همسرم است و از وقتی ازدواج کردیم با من همراه و مهربان بوده است. من و او هر دو 93 سال داریم و الحمدلله سلامتیم.
چند تا فرزند دارید؟
سه تا. دو دختر و یک پسر.
بدترین خاطرهای که طی این سالها داری چه بوده؟
خیلی سال پیش من صاحب 3 فرزند بودم. آن سالها زندگی خیلی سخت بود و آدم دخلش به خرجش نمیرسید.
این بچهها را تا سن 18 سالگی رسانده بودم که یک سال زمستان بیماری آمد و ظرف 10 روز هر سه را از دست دادم؛ دو دختر و یک پسرم که جوان مرگ شدند. آنقدر ناراحت بودم که تا 40 روز من و همسرم به خانه کوچکمان بازنگشتیم. بعد از آن خدا به ما دو دختر داد. اما من سه فرزندم را از دست داده بودم و همیشه دعا میکردم که خدایا دو دخترم را دادی یک دانه پسرم را هم به من برگردان. بعد از 2 سال دوباره بچهدار شدیم و اینبار فرزندمان پسر بود. همیشه به خاطر این مرحمت خدا را شکر میکنم که داغ ما را التیام داد.
(کوچکترین فرزند عزیزآقا 30 ساله است و در حالی که میگوید همسرش هم 93 سال دارد هنگام تولد او با توجه به کبر سن مادرش باید موهبت خاصی متوجهشان شده باشد!)
الان کجا زندگی میکنی؟ در همین مجموعه تاریخی؟
خیر. من و خانمم در احمدآباد علیا زندگی میکنیم.
آقا عزیز چقدر سواد داری؟
سه کلاس اکابر رفتهام، اما با این همه کتاب تاریخی بسیار خواندهام.
ورزش هم میکنی؟
نه ورزش نمیکنم.
(این را که میگوید از راستی قامت و سلامتش تعجب میکنم. تا اینکه صبح فردا وقتی برای بازگشت آماده میشویم در ساعت30/6 صبح عزیزآقا را میبینم که دارد سر حال و قبراق به سمت محل کارش که چند کیلومتر آنسوتر است میرود. او هر روز این مسیر یک ساعته را صبح و عصر طی میکند و بیتردید این یکی دیگر از اسرار سلامتی اوست.)
وقتی بناهای تاریخی را نشانمان میدهد گاه گداری از شخصی به نام پروفسور هوف صحبت میکند که اکتشافات این نقاط را بر عهده داشته است.
پدر جان با آلمانیها که کار میکردی آلمانی هم یاد گرفتهای؟
با لبخندی چند جمله آلمانی میگوید و ادامه میدهد: آلمانیها وقتی علامت صلیب شکسته را در یکی دو سنگ نبشته دوران ساسانی در این بنا مشاهده کردند جشن گرفتند و پروفسور هوف گفت: (آنوقت چند جمله آلمانی دیگر میگوید که ترجمهاش میشود: ماهم پیشینه آریایی داریم و با شما هم خونیم. به خاطر این کشف میتوانی دو روز مرخصی بروی).
عزیزآقا، میگویند این دریاچه که داخل آذرگشنسب است مقدس بوده و کسی نمیتواند داخلش برود. (مسأله جالب توجه درباره این دریاچه این است که این دریاچه هیچ وقت سرریز نمیشود و اگر جلوی جریان آب را نیز باز کنند از حجم آب کاسته نمیشود به همین خاطر دریاچه تختسلیمان را دریاچه سحرآمیزی میدانند که دارای ناشناختههای بسیاری بوده) خودت چیزی از این موضوع میدانی؟
از آن موقعی که من اینجا نگهبانی میدادهام همه شنیده بودند که در این دریاچه گنجهای پادشاهان نهفته است و خیلیها میخواستند برای اکتشاف داخل شوند اما نوع آب و رسوبات داخل آن طوری است که کسی جرات نمیکند. 3 نفر هم که داخل آن شدهاند غرق شدند و هرگز جسدشان روی آب نیامد. یک تیم اکتشاف آلمانی هم میخواست داخل آب شود، اما وقتی تا 30 متر پایین رفتند وسایل غواصیگیر کرد و غواص را نجات دادند و اکتشاف نیمه تمام ماند و دیگر کسی جرات نمیکرد داخلش شود.
اوایل که اینجا میخوابیدی وهم تو را نمیگرفت؟
چرا وقتی تاریک میشد فکر میکردم کسی مرا به اسم صدا میزند، اما وقتی بیرون میآمدم هیچکس نبود گاهی هم فکر میکردم روح کسانی که در آب خفه شده بودند روی آب میآیند و کمک میخواهند. اما همه چیز حالا عادی شده است.
در همه این دورانی که نگهبان بودهای در چه دورهای به میراث فرهنگی بیشتر توجه میشد؟
پس از انقلاب بود که اینجا رونق گرفت و شناخته شد. در این دوره بیش از همیشه به آثار تاریخی و مفاخر فرهنگی اهمیت داده میشود.
تا حالا جلوی جویندگان آثار تاریخی ایستادهای؟
بله. چند بار پیش آمد که در تاریکی شب برای بردن دفینه و حفر غیر مجاز آمده بودند. سالها پیش بود که در منطقه درگیری داشتیم. با پسرم رفتیم و از آنها خواستم بروند. من مسلح نبودم اما قرار بود اگر به من شلیک کردند پسرم هم از پشت سر من آنها را هدف بگیرد، اما شکر خدا به تذکر گوش دادند و رفتند.
عزیزآقا چه حرفی برای مردم دارید؟
از دنیا طمع ندارم. هیچکس دنیا را با خود نمیبرد. شاهدش همین بناهای عظیم است. امروز که جوانان این کشور دستهدسته برای بازدید از این جلوهگاه تقدس باستانی ایران میآیند قلبا خوشحال میشوم و خیالم آسوده است که این مکان را به نسلی آگاه و دانا میسپاریم. قدر این تاریخ و فرهنگ را بدانید.
عزیز عاشق سالخورده تختسلیمان که با خشت خشت این بنا و مجموعه تاریخی آشناست و عمرش را لابهلای همین دهلیزها و سر ستونها گذاشته است و خود با احتیاط و وسواس قطعه قطعه این بنا را از زیر خروارها خاک بیرون آورده است؛ از اینکه ایران و تمدن ایران روز به روز گسترش مییابد شاد است و احساس آرامش خاطر میکند. او را با چند هزاره تاریخ تنها میگذاریم و خداحافظی میکنیم.
ماندانا ملا علی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: