در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کنار جاده از دو طرف بیابان بود و بوتهزار. چشمانداز کوه و تپهای هم پیدا نبود.
وحشت سراپایم را گرفت. جاده روبهرو آنقدر دراز بود که به نظر میرسید ته آن به آسمان چسبیده است.
باید برگردم سرخط، پیاده شو.
فشار محکمی به دستهایم داد تا مرا از جا بکند، اما نتوانست.
از عصبانیت خندهاش گرفت، رفت جلوی ماشین بلندتر خندید. رعشه صدایش تنم را لرزاند.
مگه تو نبودی شب و روز حسرت اینجا رو میخوردی؟ خوب حالا که اومدی، پس چه مرگته؟
به چشمهایش نگاه نکردم. زیر لب گفتم: اما من گفته بودم تا ته جاده. تو هم قبول کردی، قرار نبود منو توی این بیابون برهوت بذاری و بری.
با مشت زد روی کاپوت ماشین: جر نزن. حرف تو دهن من نذار که دهنتو پاره میکنم.
به سمت من دوید و دوباره دستهایش را چسباند بیخ گلویم: توی ماشین چرت زدی، بیدار شدی. غذا خوردی، بشکن زدی.
مرد حسابی شب و روز چشمام باز بوده که یه دفه ماشین نره بیرون جاده یا چپه شه، اونوخ یکه زیاد میگی. ارد ناشتا میدی!
گلویم به خرخر افتاده بود نفسم داشت بند میآمد هولش دادم عقب و داد کشیدم: خیلی زود رسیدی عمو. خیال کردی با دسته کورا طرفی؟ هنوز خیلی مونده تا ته جاده.
با کف دست زد زیر زانویش: نه اینجا آخرشه، باید پیادهشی همونجوری که بقیه پیاده شدن.
فکر کردم اگر به نرمی با او صحبت کنم، شاید دست از لجبازی بردارد.
ببین عمو منم حرفی ندارم پیاده شم. اما بقیه راهو چه جوری برم. تو به من یه راه نشون بده.
پاکت سیگارش را از جیب در آورد، سیگاری بیرون کشید و آتش زد. دانههای ریز عرق روی کلهاش برق میزد، سبیلهایش را تاب داد و نوک آنها را تا روی بناگوش استخوانیاش کشاند.
کمی آرامتر گرفت: ببین شازده، مقصد همینجاست که میبینی تا چش کار میکنه بیابونه و برهوت. حالا مث بقیه باید همین دور و برا بپلکی تا یه ماشین دیگه از اون سر جاده بیاد و سوارت کنه.
گفتم: اگه نیومد؟
گفت: تا حالا که همیشه اومده، نیومدن تو کارش نیست.
گفتم: پس چرا انقده زود رسیدی؟صدایش بلند شد: حواست نبود. تو همین جاده هزار و پونصد تا پیچ کمرشکنو رد کردم. جلوی صدتا رستوران ترمز کردم. تو دویست تا پمپ بنزین، باکمو پر کردم تو فقط داشتی پولاتو میشمردی.
دستی به موهایم کشیدم و دوباره گفتم: اما حرفای تو یه جورایی منو میترسونه.
چرا سیر و پر نگات نکردم که زودتر بشناسمت؟
راننده چشمهایش را روی هم گذاشت و زیر لب گفت: اینجا که میرسیم، منو میشناسین. حالا چی شده؟
جیبتو خالی کردم یا کلاه سرت گذاشتم؟
دستهایش را دور بازوهام انداخت و با زحمت مرا از ماشین بیرون کشید.
داد زدم: منو برگردون سر جای اولم. همون جایی که بودم.
پرتم کرد روی خاکها. پاهایم روی زمین و هوا بود که صدایش را شنیدم:
فکر کردی خونه خالهاس، جا خوش کردی!
سوار ماشین شد بوقی زد و راه افتاد.
پاهایم درد میکرد، چشمهایم میسوخت. باد گرمی از همه جا میوزید و بوتههای از ریشه درآمده را به این سو و آن سو میکشاند. احساس کردم دندانهایم لق شده و باد گرم دارد موهایم را با خود میبرد.
با التماس به راننده که داشت دور میشد گفتم: تنهام نذار عمو اینجا جهنمه.
سرش را از پنجره ماشین درآورد و با فریاد گفت: همتون مث همین. جاتون که گرم میشه، دیگه زورتون میآد پیاده شید.
چیزی کف پایم را گزید. کفشهایم را راننده با خود برده بود روی خارها و بوتهها همه چیز از یادم رفته بود. صدای شیپوری به گوشم خورد. اتوبوسی دراز و سفید رنگ جلویم ایستاده بود. زنها و مردها ساکت و خاموش روی صندلیها بیحرکت نشسته بودند. انگار باد بیابان گوشت و پوست آنها را متلاشی کرده بود.
راننده مرد ترکهای و ریز نقشی بود. عرض جاده را دور زد و رو به جادهای که بهنظر میرسید ته آن به آسمان میرسد، با صدای دو رگهای گفت: بیا بریم، بیا که خیلی وقته ته جاده بعدی یه عده از مسافرای قدیمی منتظرت هستن که برسی و حساباتو باهاشون تسویه کنی.
محمود خداوردی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: