میلاد

کد خبر: ۱۷۹۵۱۶

مادر سر تکان می‌دهد و می‌خواهد چشم‌های خیسش را از من پنهان کند، اگر پدرت مریض نبود همراهت می‌آمدم، نادر دست دور شانه‌های مادر حلقه می‌کند: «نگران نباشید مادر! بچه‌های آنجا هم به اندازه ما مراقب رویا هستند، باور کنید» و دست روی پیشانی‌ام می‌کشد: «این عرق‌های سرد لعنتی بزودی تمام می‌شوند.» صورتش را به گونه‌ام می‌چسباند، از زبری‌اش خودم را به عقب می‌کشم، می‌خندد و می‌گوید: در اولین فرصت می‌آیم، دعا کن مزایده برج‌های تجاری به شرکت من واگذار بشود، بلافاصله بعد از امضا پرواز می‌کنم. از پله‌های هواپیما بالا می‌روم  آیا دوباره می‌بینمشان؟

«خانم رویا؟ سلام مهرداد هستم.» چشم باز می‌کنم، همان چشمان سیاه و چهره شرقی، درست شبیه به عکسی که داشتم.بله، رویا هستم، سلام: «تاخیرم را ببخشید. باید قبل از شما می‌رسیدم. متاسفم!» چمدانم را برداشت و تعارف کرد جلوتر از او راه بیفتم... همراهش قدم برمی‌دارم، مثل کودکی گم شده در بازاری شلوغ که به دنبال آشنایی می‌دود. وقتی در ماشین را باز کرد هنوز گیج بودم. راه می‌افتد، خیابان‌های شلوغ و آدم‌ها همچون نوارهای رنگی زنگوله‌دار روز جشن از مقابلم می‌گذشتند و من فقط رنگ‌هایشان را می‌دیدم و هیاهوی درهمشان را می‌شنیدم. تا این که وارد جاده سبز و خلوتی شد. دختران و پسران جوان در حاشیه جاده دوچرخه‌سواری می‌کردند و تک خانه‌های کوچک و حصارهای چوبی نقاشی‌های دوران کودکی را به یاد می‌آورد...
پسر بچه‌ای در خانه را باز کرد و سر تکان داد. وقتی پیاده شدم خیره خیره نگاهم کرد و چند قدم عقب رفت. به صورتم دست کشیدم: «خستگی و بیماری این‌قدر قیافه‌ام رو هولناک کرده؟»

مهرداد معرفی کرد: «خانم رویا... این هم برادرم میلاد... و آهسته گفت: «هیچ وقت ایران نبوده اگر ادب ایرانی نداشت ببخشید.» وارد ساختمان شدم همه چیز به طور چشمگیری ایرانی بود. آنقدر که با همه خستگی‌ام نمی‌توانستم از آنها چشم بردارم. تابلوی مینیاتور ایرانی، رومیزی قلمکار اصفهان و یک آویز اسفند دانه از شمال ایران روی دیوار. مهرداد با سه لیوان نوشیدنی کنارم نشست: «بفرمایید میل کنید، بعد هم یک دوش آب گرم، اگر مایلید!» به گوشه سالن اشاره کرد: «اتاق شماست. من و میلاد هم اتاق کناری هستیم، کمی گوشه گیره. بعد از تولدش مادر رو از دست دادیم. بعد هم پدر، امسال باید بره مدرسه، امیدوارم روحیه‌اش تغییر کند، اگر او نبود بعد از پدر و مادر شاید دیوانه می‌شدم، وابستگی‌ام به او بیشتر از دلبستگی‌ام به پدر و مادر شده.» چشم چرخاندم تا ببینمش. روی پله ورودی ایستاده بود و با انگشتانش بازی می‌کرد. لیوان نوشیدنی را دستم داد و گفت: «شهرام و خانواده‌اش طبقه بالا هستند.» راه پله چوبی که به طبقه بالا می‌رفت به نظرم قطعه سنگهایی آمدند برای رسیدن به قله‌ای که من هرگز قادر نخواهم بود از آن بالا بروم. دستم را روی مبل فشردم و کمی به عقب مایل شدم کوسن پشت سرم را بیرون کشیدم، سوزن‌دوزی قشنگی بود. مهرداد گفت: «کار هلنه، همسر شهرام، با این که توی انگلیس بزرگ شده یک خانم ایرانی تمام عیاره!»

***

اتاقم کوچک و تمیز بود با پرده‌های آبی آسمانی، روتختی سرمه‌ای براق، روی میز آینه کنار تختم قاب عکسی از نادر بود، به لبخندش در قاب عکس تبسم کردم: «کار خودته سفارش همه چیز رو کردی! حالا خودت کجایی در حال مطالعه؟ استراحت بعد از مریضداری؟ یا روی سجاده در حال دعا برای برنده شدن در مزایده ساخت برج‌ها؟»

***

صدای خنده هلن و مردها توی سالن پیچیده بود داشتم با چشم بسته قیافه‌هایشان را مجسم می‌کردم. در اتاق باز شد، با گرمی دستانی که گونه‌هایم را نوازش می‌کرد چشم باز کردم: «سلام... سلام من هلن هستم. شب‌ها دیر می‌آم. طاقت نیاوردم منتظر بیدار شدن یک ایرونی تازه نفس بمونم.» لبخند زدم و نیم‌خیز شدم. آرام دست بر شانه‌ام فشرد. «نه‌نه... استراحت کن»... خم شد. صورتم را بوسید. موهای سیاهش مثل چتری صورتم را پوشاند.
بلند شد و دختر کوچولویش را بغل کرد: «به رویا سلام کن»...  دختر کوچولو چیزی گفت که شاید سلام بود و سرش را لای موهای مادر پنهان کرد. شهرام از همان چارچوب در سلام کرد و پرسید: «نادر چطور بود؟ حتما سرگرم ساخت و ساز، مثل همیشه پرمشغله» و ادامه داد: «ما همه خوشحالیم که تو اینجایی. امیدواریم راحت باشی» و هر سه از اتاق بیرون رفتند.

این دختر کوچولوی زیبا چقدر شبیه آن عروسکی بود که نادر در آخرین سفرش سوغات آورده بود ناراحت شدم. گفتم «چون بچه ندارم برام عروسک آوردی؟» خندید: «بگذار مشکل قلبت حل بشه، بچه‌دار هم میشی، عجله‌‌ای نیست، اما وقتی پشت ویترین دیدمش نتونستم دل بکنم. انگار خود مانیا بود دختر شهرام. بی‌اختیار خریدمش. هم سوغات لندن، هم ...»

***

ساعت 10 صبح است و هنوز دارم به مانیای کوچولو فکر می‌کنم که 2 روز گذشته به من لبخند زده و موقع رفتن برایم دست تکان داده و میلاد که فکر کرد خوابم، آب گلدان را عوض کرد و 3 شاخه رز صورتی داخل آن گذاشت، هنوز دارم رد نگاهش را از گلدان تا چارچوب در پی می‌گیرم که مهرداد در می‌زند و وارد می‌شود: «رویا جان با دکترت تماس گرفتم. پرونده‌ات رو مطالعه کرده باید با خودت حرف بزنه.» بعد از مکث کوتاهی می‌پرسد: «حاضری رویا جان؟» از جا بلند می‌شوم، هنگام بستن گره روسری دستم می‌لرزد.

مهرداد می‌گوید: «این پروفسور هموطن دست‌هاش معجزه می‌کنه.»همیشه برای رفتن به مطب دکترم استرس داشتم. نادر برای دلگرمی‌ام می‌گفت: «لپات گل انداخته خوشگل شدی!»... حالا صورتم زردتر شده بود. عرق سردی روی پیشانی‌ام دوید. از در که بیرون می‌رفتم، دنبال چیزی می‌گشتم که به نظرم جا گذاشته بودم... مهرداد در ماشین را باز کرد: «برویم رویا جان؟» سوار شدم. از پنجره ماشین دیدمش که روی تاب نشسته بود، از جا بلند شد، دیدنش تپش قلبم را بیشتر کرد، نفس عمیقی کشیدم و برایش دست تکان دادم، عقب‌عقب رفت و پشت بوته‌ها پنهان شد.

پرسیدم: «تنها می‌مونه؟»

مهرداد گفت: «عادت داره»

وقتی پایم را روی اولین پله بیمارستان گذاشتم سرم گیج رفت، چشمان سیاهش مقابل صورتم برق زد و محو شد، «آیا دوباره می‌بینمش؟» و پایم لغزید. اگر فشار انگشتان مهرداد روی بازویم نبود یا این که نمی‌پرسید «رویا خوبی؟»، گمان می‌کردم که مرده‌ام یا دارم روی ابرها راه می‌روم.دکتر، پرستار و مهرداد اطرافم ایستاده بودند. دکتر گفت: «باید بستری بشی، هر چه زودتر. آماده‌ای؟»گفتم: «بله، برای همه چیز آماده‌ام.» دکتر با مهربانی دست روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «همه چیز نه! بهتر از اونی که بشه فکرشو کرد به ایران برمی‌گردی. بهت قول می‌دم.»

قبل از این که داروی بیهوشی را تزریق کنند، تپش‌های قلبم نامنظم‌تر و فشارخونم غیرقابل کنترل شده بود، اضطراب را در چهره دکترم می‌دیدم، نگاهش به علایمی که روی مانیتورها حرکت می‌کردند، نامطمئن بود، به چهره دستیارانش نگاه می‌کرد و با چشم‌هایشان با هم حرف می‌زدند. دکتر روی صورتم خم شد و گفت: «عزیزم! به خداوند فکر کن و به همه آنهایی که دوستت دارند و منتظرت هستند، حتما دارند برایت دعا می‌کنند، پس آرام و مطمئن باش.»

آیا دکتر فکر می‌کرد از مرگ ترسیده‌ام؟ آیا این تلاطم و ناآرامی‌ درونی‌ام را از ترس می‌دانست؟ دستور داد داروی بیهوشی را تزریق کردند.

آخرین مکالمه‌ام با نادر، مادرم و پدرم یادم می‌آمد: مادر گفت: «امروز دعای توسل دارم». پدر گفت: «تو خوب بشی و دوباره ببینمت جون می‌گیرم.» نادر فریاد می‌زد: «رویا دعات مستجاب شد،‌ مزایده را بردم، با اولین پرواز میام؛ می‌خواهم وقتی رویای خوشگلم چشم باز کرد اولین کسی باشم که می‌بینه.» و بوی عطر هلن که توی آغوشم پیچید: «مانیا سراغت رو از من می‌گیره»... شهرام گفت: «رویا جان یادت باشه نادر تو رو به ما سپرده. پس قوی باش دختر خوب، باشه؟!». مهرداد داشت برایم دعا می‌کرد، آرام آرام سبک می‌شدم و میلاد مثل پرنده‌ای از مقابل چشمانم دور و دورتر می‌شد.

بعد از سه روز به بخش منتقل شدم و اجازه ملاقات داشتم. دکتر انگشتانم را فشرد: «حالا یک خانم قوی و سالم اینجاست.» به نظرم یک شوخی بود. هنوز دست‌هایم بی‌رمق بودند. نادر کنار تختم زانو زده بود، دست روی پیشانیم کشید، نیم‌خیز شد و گفت:

«رویا دیگه عرق ات سرد نیست...». پیشانیم را بوسید و بلند خندید. روی برگرداندم، پشت پنجره، سایه‌ای حرکت می‌کرد، ضربان قلبم شدید شد، سر بلند کردم تا بهتر ببینم، سایه گذشته و رفته بود، با صدای زنگ کشدار مونیتور پرستار، دکتر را صدا کرد. نادر وحشت‌زده خودش را کنار کشید. «ناراحتت کردم. خدای من! معذرت می‌خوام». قلبم مثل پتک می‌کوبید. دکتر نبضم را کنترل کرد. سرش را به صورتم نزدیک کرد: «درد داری؟ نفس تنگی؟». «نه... خوبم، حالم خوبه».

نادر پرسید: «چی شده دکتر». دکتر لبخند زد: «آره. هیچی نشده همه چیز عالیه. احتمالا هیجان! درسته خانم؟... نگران نباش اون خیلی قویه.» سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: «من که شانس نداشتم یک خانم قوی و عاشق ایرانی داشته باشم.» شانه بالا انداخت و خندید... .

***

هلن پرده را کنار زد: «امروز یکشنبه است دکتر میاد دیدنت». یک شیرینی ایرانی پختم بی‌نظیره. پرسیدم: «شیرینی ایرانی هم بلدی؟ من که بلد نیستم.» خندید: «چه بد. زودتر بلند شو خودم یادت می‌دم، حیفه بلد نباشی، مخصوصا این نون برنجی‌ها‌رو...» لحظه‌ای ایستاد. پایش را مثل بچه‌ها به زمین زد: «آه لو دادم. می‌خواستم سورپرایزتون کنم، لو رفت.»

چشمم به حیاط پشت خانه بود، سبز سبز، پر از گل‌های رز سرخ و صورتی، از پشت بوته‌ها چیزی حرکت می‌کرد و آنها را تکان می‌داد. رد تکان‌ها را گرفتم تا تمام شد، هلن با گلدان پر از گل برگشت: «این هم هدیه میلاد برای رویای خوشگلمون.»

«پس خودش بود پشت بوته‌ها،« صدای مانیا می‌آمد، بلند می‌خندید: «محکم هل بده»، هلن داد زد: «به حرفش گوش نکن میلاد، آرام‌تر نیفته.» گوش تیز کردم شاید صدایی یا خنده‌ای بشنوم از میلاد.

از وقتی به لندن آمده بودم میلاد و مانیا دو خط موازی ریلی شده بودند که آرام‌آرام مرا تا بی‌نهایت با خود می‌بردند. حالا دیگر خانه خودم آخرین ایستگاهی نبود که دوست داشتم آنجا پیاده شوم. آرزو داشتم این قطار تا ابد برود و لوکوموتیوران آن میلاد باشد و من کنارش بمانم، در آغوشش بگیرم و نفس‌‌هایش را بشنوم.

نادر پر از انرژی از در وارد شد و پشت سرش دکتر، مهرداد و شهرام. دکتر کنار تختم نشست، دستم را بین انگشتانش فشرد: «خانم ایرانی چطورند؟». با هر ضربان قلبم که در گوشی‌اش می‌پیچید سرش را با رضایت تکان می‌داد. گوشی را که برداشت دست به شانه‌ام زد و گفت: «می‌تونی راه بیفتی و امروز که یکشنبه است بری کلیسا!» همه خندیدند. گفت: «چه اشکال داره. مگه من به خاطر کیتی نمی‌رم کلیسا؟ به قول ضرب‌المثل ایرانی خودمون... چی بود؟». هلن شیرینی‌ها را تعارف کرد و گفت: «عیسی به دینش، موسی به دینش.» دکتر یکی هم برای من برداشت: «می‌تونی بخوری، البته یک کم.»

نادر پرسید: «می‌تونم ببرمش؟» دکتر به من نگاه کرد: «اگر آمادگی داشته باشه مشکل پزشکی نداره.»

عرق سرد روی پیشانیم نشست. تنم داغ شد و انگشتانم گزگز می‌کردند، بی‌اختیار به دنبال میلاد می‌گشتم، مثل همیشه کنار چهارچوب در، دست مانیا را گرفته بود و ریزه‌های نان برنجی را دور لب‌هایشان لیس می‌زدند، صداها و خنده‌ها مثل گردباد در گوشم می‌پیچیدند، باید بروم، باید برگردم.

دکتر و مردها از اتاق بیرون رفتند. هلن مانیا را بغل کرد و برای بدرقه دکتر رفت. میلاد به چهارچوب در چنگ زده بود. از تخت پایین آمدم انگار ترسیده باشد، سرجایش خشک شد، قدرت فرار نداشت، چند بار دهانش را بی‌صدا باز و بسته کرد تا شاید فریاد بزند یا کسی را صدا بزند ولی نمی‌توانست. به طرفش گام برداشتم، به او نزدیک شدم، مقابلش زانو زدم، سعی کرد بیرون برود، دست دور شانه‌هایش پیچیدم، دور لب‌هایش را پاک کردم و او را بوسیدم.
نمی‌دانم چند بار. تقلا کرد خودش را از آغوشم بیرون بکشد، ضربان قلبش را می‌‌شنیدم، تندتند می‌زد، باز هم بوسیدمش، سرش را به سینه‌ام چسباندم و گریه کردم. ضربان قلبش با من یکی شده بود. دیگر تقلا نمی‌کرد، آرام‌آرام دست‌هایش را دور گردنم گره زد، ضربان قلبش آرام‌تر شده بود. هق‌هق می‌کردم: «میلادم، پسرم...» و تکرار می‌کردم.

شنیدم که گفت: «ماما، ماما...». لب‌هایش را به گونه‌ام چسباند، گرمی صورتش جانی بود که در رگ‌هایم جاری می‌شد.

منیرالسادات موسوی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها