چشم‌ها را باید شست‌

نامه هستی که در شماره 185 نسل سوم چاپ شد هنوز هم بازتاب دارد. 2 تا نامه‌ای که می‌خوانید فقط بخشی از پاسخ‌هایی است که برای هستی ارسال شده. اولی را شقایق نوشته و دومی را سارای 22 ساله که می‌خوانید:
کد خبر: ۱۷۸۳۲۳
شقایق: هستی جان حرفات خیلی برام جالب بود. واقعیتش را بخواهی من دوستانی دارم که مثل تو هستند، ولی هیچ وقت پیش نیامده که این‌طوری باهاشون صحبت کنم، اما چون شما مرا نمی‌شناسید، خیلی بی‌پرده حرف می‌زنم. عزیزم نوشتی که تنها هستی، خوب حالا از تنهایی من و امثال من بشنو. می‌گویی تنهایی چون پدر و مادرت دکتر هستند، پیش تو نیستند و به‌همین‌خاطر با هم غذا نمی‌خورید، با هم به گردش نمی‌روید، دوست دارند شما دکتر بشوی و از ایران بروی و... اما بهترین زندگی مادی رو براتون فراهم کردند. از درس تا تفریح. خودت گفتی مگه نه؟ حالا عزیزم قصه مرا بشنو. من 20 ساله‌ام و دانشجوی رشته تاریخ. توی این زندگی فقط توانستم به آرزویم که تحصیل در رشته تاریخ بود، برسم تازه نه همان دانشگاهی که سال‌ها براش زحمت کشیدم. من اگه بخوام زندگیم رو بنویسم کل صحفات روزنامه رو می‌گیره. سعی می‌کنم خلاصه خلاصه بنویسم تا بدانی که در این دنیا کسانی هستند که وضعیتشان از تو بدتر است. من برخلاف شما در یک خانواده 6 نفره به دنیا آمدم و فرزند اول هستم، پدر و مادرم سوادشان در حد ابتدایی است و متاسفانه فرهنگ بالایی هم ندارند. ما وضع مالی بدی هم داریم. پدرم یه راننده ساده کامیون است و در ماه حقوق خیلی کمی می‌گیرد. با 4 بچه و کلی قسط. ناشکری نمی‌کنم زندگی خوبی داریم. راستش هر کی از بیرون زندگی ما رو نگاه می‌کنه، فکر می‌کنه ما پولداریم. (آره عزیزم زندگی ما از بیرون دیگران را کشته از درون خودمان را.) دوست خوبم ناراحتی که پدر و مادرت با تو سر یه میز غذا نمی‌خورند مگه ما دور هم جمع هستیم، یا بحث و دعوا داریم یا به خاطر غذای ساده، پدر و مادرم شرمنده هستند. گفتی ناراحتی که برات تعیین رشته می‌کنند. خوش به حالت. من از وقتی که خودم رو شناختم باید ازدواج می‌کردم. فقط خدا می‌دونه چه جوری مقابله کردم با پدر و مادرم. پدرم از لج من خواهر کوچکترم را شوهر داد. بماند که در محیط کوچک روستا تا حالا چه حرف‌هایی رو که نشنیدم. من بی‌خیال همه حرف‌ها شدم و درس خواندن را ادامه دادم... . روزگار گذشت تا رسیدم به پیچ کنکور لعنتی. با همه مشکلات جزو بچه‌های درسخوان بودم. همه فکر می‌کردند جزو رتبه‌های برتر کنکور خواهم بود، حتی خودم هم همین فکر را می‌کردم، اما غافل بودم که با شکمی گرسنه و فکری مشغول و روزی 15 ساعت درس خواندن، بی‌فایده است. با این حال نتایج آمد و من با همه سختی‌هایی که کشیدم، رتبه بالایی نیاوردم. کاش همان سال اول پیام نور شرکت می‌کردم و کارم به سال بعد نمی‌کشید. اتفاقات عجیبی برایم افتاد. افسردگی شدید گرفتم و حتی... خانواده‌ام در آن شرایط نه‌تنها دلداریم نمی‌دادند، بلکه بیشتر نمک روی زخمم می‌پاشیدند. احساس می‌کردم توی بن بست گیر کرده‌ام. خلاصه حماقت کردم رفتم سر کار. سال دوم دوستانم برام دفترچه گرفتند. خودم خبر نداشتم. نزدیک کنکور که شد، به من گفتند که این کار را کرده‌اند، تازه روز کنکور فهمیدم چه اشتباهی کردم که درس نخواندم. مکافات آن روز بماند بالاخره با اندوخته‌های سال قبل پیام نور قبول شدم. تازه بعد قبولی بود که فهمیدم به خاطر کار زیاد دیسک کمر گرفته‌ام. حالا من با وجود داشتن پدر و مادرم احساس تنهایی عجیبی می‌کنم، چون آنها متاسفانه سواد و فرهنگ بالایی نداشتند که بدانند با بچه‌هاشون چطور باید رفتار کنند. بعد از شکستی که توی کنکور خوردم پدرم مرا از خانه بیرون انداخت. اون شب تلخ‌ترین شب زندگی‌ام بود.

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم هیچی ندارم. من بهترین خواستگارانم رو به خاطر رفتار نادرست والدینم از دست دادم و اونقدر توی زندگی‌ام سختی کشیدم که دیگه حتی بزرگترها هم باهام درد دل می‌کنند. وقتی به زندگی خودم نگاه می‌کنم و به دنبال مقصر می‌گردم به پدر بزرگ و مادر بزرگ خودم می‌رسم و این زنجیره همچنان ادامه داره تا پدر و مادر آنها و... از همه بزرگترها می‌خوام تا خودشان به آرامش نرسیده‌اند و پول کافی برای تشکیل یک زندگی را فراهم نکرده‌اند، بچه‌ای به دنیا نیاورند. تا بچه‌ها در اوج جوانی مثل من نشوند.

هستی جان، من زندگی پر از پیچ‌وخمی را گذراندم و هنوز دارم اون‌رو تحمل می‌کنم. من شکست‌های زیادی‌رو در زندگی متحمل شدم، ولی هر بار با توکل به خدا بلند شدم. هر وقت از زندگی خسته شدی به یاد من و بچه‌های بدتر از من بیفت گرچه من حالا امیدم رو باختم ولی می‌خوام باز هم به آینده امیدوار باشم و پدر و مادر خوبم را ببخشم. به خاطر این زندگی که به من دادند، چون آنها هیچ وقت بدی مرا نمی‌خواهند و طرز تفکرشان اینجوری است. من هم در برابر این طرز تفکر کاری نمی‌توانم بکنم، جز صبر و توکل. مطمئنم این روزهای سیاه تو هم تمام می‌شه و خورشید زندگی‌ات طلوع می‌کنه. به خاطر خودت به زندگی امیدوار باش. با پدر و مادرت صحبت کن و اگه نمی‌تونی سعی کن براشون بنویسی. همین کاری رو که برای روزنامه کردی. زندگی با وجود همه سختی‌ها قشنگه. به امید روزی که هیچ دلشکسته‌ای توی دنیا نباشه. آمین...

سارا 22 ساله: برای خواهر خوب و بهانه‌گیرم هستی:

وقتی نامه تو را خواندم واقعا برایت متاسف شدم. می‌دانی چند میلیون جوان هستند که آرزو دارند در موقعیت تو باشند؟ خود من 3 سال است که پشت کنکور مانده‌ام. می‌دانی چرا؟ به خاطر نداشتن پول کافی. اگر پدر من هم به اندازه پدر تو احساس مسوولیت داشت حالا من دانشجوی سال چهارم دانشگاه آزاد بودم. فکر نکن آدم تنبلی هستم که می‌خواهم فقط با امتیاز ثروتمند بودن راهی دانشگاه شوم. من یکبار دانشگاه زنجان و یکبار هم دانشگاه تبریز قبول شدم. ولی پدرم تعصبی است و حتی درس خواندن را برای دخترها خوب نمی‌داند. تا این جا هم که آمده‌ام باید خدا را شکر کنم. حالا پدر و مادر تو به تو اجازه رفتن به خارج از کشور را هم می‌دهند. با این مقایسه حتما می‌فهمی چرا این قدر برایت متاسف هستم؟ تو در تعطیلات عید به کیش رفته‌ای. باید خوش می‌گذراندی اما خودت را حبس کردی. ما هم خودمان را حبس کردیم. البته در خانه خودمان و آن هم به اجبار. حتما دلیلش را خودت فهمیده‌ای. امیدوارم ناراحت نشوی، ولی درد تو بی‌مشکلی است. این قدر خوشی روی سرت ریخته که نمی‌توانی آنها را ببینی. پدر و مادرت این همه برای تو زحمت می‌کشند. آن وقت تو آنها را به خاطر مسوولیت‌پذیر بودن، زحمت کشیدن و بی‌خیال نبودن‌شان محکوم می‌کنی؟ در مورد علاقه‌ات هم باید بگویم پدر و مادرت آن قدر می‌فهمند که تو اگر با آنها منطقی و با اعتماد به نفس و البته با احترام صحبت کنی، به تو اجازه ماندن و تحصیل در رشته مورد علاقه‌ات را می‌دهند. به آنها بفهمان که قدر زحمت‌هایشان را می‌دانی. به آنها ثابت کن بزرگ شده‌ای و می‌توانی برای آینده‌ات تصمیم‌ بگیری، مطمئن باش کسی که در تصمیم‌گیری‌هایش به خود تردید راه می‌دهد، اجازه دخالت را به دیگران داده است. باید با رفتارت به دیگران نشان بدهی که زندگی‌ات یک خط قرمز دارد و کسی اجازه نزدیک شدن به این خط را ندارد. اگر یک روز جای من و خیلی از جوان‌های دیگر بودی از گفته‌هایت پشیمان می‌شدی و با آغوش باز به سوی زندگی خودت پر می‌گشودی. من می‌دانم بودن در خانواده و حس با هم بودن چقدر لذت‌بخش است، ولی گاهی ما به همه چیزهایی که دوست داریم، نمی‌رسیم، اما بدان مشکلت آنقدر بزرگ نیست که حتی به آن فکر کنی. دیدگاهت را عوض کن. بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد، نه در آن چه بدان می‌نگری.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها