در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین بار که نمایش روحوضی را دیدید و از نقش سیاه آن خوشتان آمد؟
10 ساله بودم. توی محلهمان، توی یک عروسی، برای اولین بار سیاهبازی را دیدم و از آن خوشم آمد.
ماجرای این اولین اتفاق سرنوشتساز را برایمان تعریف میکنید.
آن وقتها (70 - 60) سال پیش، خانهای که عروسی داشت، درش نهتنها به روی خویشاوندان و مهمانان که به روی همسایهها و هممحلیها نیز باز بود. صاحب مجلس برای شاد کردن مهمانها، از یک گروه نمایش هم دعوت میکرد تا برنامه اجرا کنند و همه را بخندانند و محیط شاد و فرحبخشی را ایجاد کنند.
به آن نمایشها، نمایش تختحوضی میگفتند. چون روی حوض وسط حیاط تخته میگذاشتند، روی آن را با فرش میپوشاندند و نمایش را روی آن اجرا میکردند. هر کدام از اعضای گروه نمایش نقشی را به عهده میگرفت. یکی میشد پادشاه، دیگری وزیر، آن یکی حکیم و... یکی هم میشد سیاه گروه. سیاه شخصیتی بود که با حرفها و ادا و اطوارها و کارهای فیالبداهه و بامزهاش، سربهسر شاه و وزیر میگذاشت و باعث خنده تماشاچیها میشد، درست مثل تلخک دربار پادشاهان قدیم.
خلاصه آن شب من هم مثل سایرین، نمایش را دیدم و حسابی خندیدم و همان شب هم، شیفته سیاه و سیاهبازی شدم. از آن نقش خوشم آمد و فکرم را حسابی مشغول کرد. من و مادرم تنها زندگی میکردیم و کس و کاری در این دنیا، جز خدای بزرگ نداشتیم. مرد خانه بودم، باید کمکم میرفتم سرکار و کمکخرج زندگی و مادر مریضم میشدم، مادرم مرا به هر کس معرفی میکرد و سر هر کاری میگذاشت، 2 یا 3 روز بیشتر دوام نمیآوردم. کار را رها میکردم و میافتادم دنبال گروه نمایش تخت حوضی. به این کار علاقهمند شده بودم و جز سیاه شدن و سیاهبازی به کار دیگری نمیتوانستم فکر کنم.
اولین گروهی که در آن نقش سیاه را بازی کردید؟
اولین گروه را خودم تشکیل دادم. چند نفر از بچههای محل را جمع کردم و با آنها یک نمایش خندهدار برای اهل محل اجرا کردیم.
اولین دفعهای که خودتان نقش سیاه را بازی کردید؟
12 ساله بودم. نیمهشعبان و تولد امام زمان (عج) بود. آن قدیمها، تولد امام زمان، مردم خودشان توی کوچه و خیابان جشن میگرفتند. یکی از مغازهدارهای محل، از من خواست تا در مغازهاش برای مردم کوچه و محل نمایش شادی اجرا کنم شاید به روحیه من و علاقهام به این کار آشنا بود چند نفر از بچههای محل را جمع و درباره نمایش با آنها صحبت کردم و به هر یک نقشی دادم. رفتیم روی یک سکو، جلوی همان مغازه و شروع کردیم به بازی و حسابی توی سر و کله هم زدیم و خندیدم و خنداندیم. مردم خیلی خوششان آمده بود و مرتب میگفتند: آفرین، خوبه، خیلی خوبه که ای کاش نمیگفتند همان تشویقهای پیدرپی کار دست من داد و باعث شد علاقهای که داشتم به ارادهای مصمم و پولادین تبدیل شود. اراده برای رسیدن به صحنه نمایش.
اولین مشوق شما؟
تماشاچیها. هر کس تماشا میکرد، خوشش میآمد و میخندید، مشوق من بود. من جز خنده و شادی مردم مشوقی نداشتم. اصلا کسی را نداشتم، جز مادرم که او هم در سن 40 سالگی وقتی فقط 13 سال داشتم از دنیا رفت و مرا تنها گذاشت.
اولین استاد سعدی افشار؟
خیلیها استاد داشتند، اما من استاد خاصی نداشتم. پیشکسوتها بودند که آنها را دوست داشتم و برای آنها احترام قائل بودم. اما این که شاگردی کسی را کرده باشم، نه! اینطور نبود.
مرحوم مهدی مصری، ذبیحالله ماهری، رضا عربزاده و سیدحسین موسوی از پیشکسوتهایی بودند که برای خودشان نام و احترامی داشتند. خیلیها هم از شیوه بازی آنها تقلید میکردند. اما من هر کاری کردم، هر چه امروز دارم، اگر ریا نشود باید بگویم. از خودم استعداد و خلاقیت خودم هست. نمیدانم؛ غرورم بود، ندانم کاری بود، اعتماد به نفس بود؟ چی بود؟ هر چه بود دوست داشتم خودم باشم و بودم.
البته این را بگویم که سیاه شدن کار خیلی سختی بود. نهتنها خود کار سخت بود. بلکه باید دوران سخت شاگردی را هم میگذراندی.
جریان این شاگردی هم از این قرار بود که حتی اگر آدم با ذوق و با استعدادی بودی بهراحتی نمیگذاشتند توی مراسم و عروسیها نقش سیاه را بازی کنی. باید چند وقتی (شاید چند سال). در خدمت پیشکسوتان میبودی، مطیع و گوش به فرمان. (برایشان کار میکردی) تازه اجازه میدادند که یک گوشه بایستی و مثلا در جمع خودشان راهت میدادند. تا کمکم همراهشان به مجالس بروی بازیشان را ببینی و حتی تمرین کنی و اگر سعادتی دست داد و جایی خالی بود، بازی کنی. البته به خواست خدا و لطف تقدیر، این بند و اصل سخت و کسلکننده و بیرحم شاگردی شامل حال من نشد و یکدفعه خودم را بالای تخت حوض و در حال انجام سیاهبازی دیدم.
اولین حضور حرفهای در نقش سیاه؟
16 - 15سالم بود.
با یک سیاه به اسم آقای گلزار آشنا بودم. چون بشدت به سیاهبازی علاقه داشتم. هر شب با او به مراسمی که دعوت میشد، میرفتم. (البته با گروهشان) ولی من بازی نمیکردم. هم به احترام او آن وقتها احترام به پیشکسوتها خیلی مرسوم بود و هم این که جرات نمیکردم، میترسیدم خراب کنم. یک شب گروه گلزار به جشن عروسی دعوت شد. اما سیاه (گلزار) نیامده بود. صاحب کار از من خواهش کرد به جای او بازی کنم. با وجود ترس زیاد، بالاجبار قبول کردم. نقش سیاه را، توی یک عروسی بازی کردم. یعنی همان چیزی که همیشه دوست داشتم. مثل او نشد، ولی بر هم نشد.
احساستتان بعد از اولین بازی در نقش سیاه؟
خوشحال بودم، خیلی زیاد. از این که توانسته بودم مردم را راضی و خوشحال کنم احساس خیلی خوبی داشتم. احساس من، مثل احساس علی دایی بود وقتی توپی را وارد دروازه میکرد، وقتی گل میزد. همان اندازه خوشحال بودم. مثل هر کس که برای اولین بار در کار مورد علاقهاش موفق میشود.
اولین دستمزد یا جایزهای که برای ایفای نقش سیاه گرفتید؟
یادم نیست، اولین بار چه گرفتم. اما رسم بود، توی عروسیها که سیاه بازی میکردیم،عروس و داماد و پدر و مادر داماد انعام میدادند.
اولین شهرستانی که برای سیاهبازی رفتید؟
گرگان. قبل از انقلاب. البته آنجا سیاه نمیشدم. چون نقش سیاه و سیاهبازی برای شهرستانیها جانیفتاده بود و آن را نمیشناختند. ما همین بازیها را آنجا انجام میدادیم ولی با این تفاوت که من، سیاه نمیشدم یعنی صورتم را سیاه نمیکرم، فقط با همان نقش و همان ادا و اطوارها، مردم را میخنداندم.
اولین اجرای خارج از کشور؟
سال 1370. از طریق وزارت ارشاد رفتیم، اسپانیا و فرانسه و در چند شهر برنامه اجرا کردیم که با استقبال زیاد تماشاچیها که اکثرشان هم ایرانی بودند، مواجه شدیم.
اولین بار که بهجای یک مراسم عروسی یا یک جشن، در یک سالن تئاتر و برای عموم مردم، بازی کردید؟
آنهم برای خودش حکایتی دارد. یک روز آقای محسن فرید (کارگردان تئاتر و رادیو)، مهدی مصری را که از سیاههای معروف و نامی و محترم آن دوره بود، برد تئاتر لالهزار برای اجرای سیاهبازی. (کسی باورش نمیشد تئاتر ، محل محترمی بود برای اجرای نمایشهای سنگین وکلاسیکی که هنرمندانش بازیگران تحصیل کرده تئاتر بودند مثل داوود رشیدی جمشید مشایخی و... جای سیاهبازی و این ادا و اطوارها نبود).
اما به عکس انتظار، استقبال بسیار خوبی شد. مردم برای دیدن سیاهبازی پشت در تئاتر لالهزار، صف میکشیدند، چون تا آن روز توی تئاتر سیاه ندیده بودند. بعد از مصری پای یک سیاه دیگر، به لالهزار باز شد و سومین نفر من بودم. که برای اولین بار در تئاتر لالهزار، نقش سیاه را بازی کردم. چیزی حدود 35 سال پیش، البته این را هم بگویم که بعد از سیاهبازی، پای شعبدهبازها و سیرکها هم به لالهزار باز و تئاتر لالهزار که مرکز هنر بود، از آن حالت قداست و سنگینی خارج شد و وضعش بهکلی دگرگون شد.
چرا تئاتری که در لالهزار اجرا میشد با نمایشهای تخت حوضی و سیاهبازی شما فرق میکرد و احترام و قداست بیشتری داشت؟
تئاتریهای لالهزار ما را از خودشان نمیدانستند و در حد خودشان نمیدیدند. حق هم داشتند کار ما با آنها فرق داشت. اجرای ما فیالبداهه بود. از هیچ شروع کردیم. استعداد و علاقه خودمان، تشویق مردم و لطف خداوند تنها پشتوانه و سرمایه ما برای شروع، انجام و پیشرفت کارمان بود. اما تئاتریها، تحصیل کرده بودند. متن مینوشتند و از روی آن تمرین میکردند. هر جایی هم برنامه اجرا نمیکردند. ما از تئاتر تخت حوضی شروع کردیم، آنها از دانشگاه و موسسات هنری.
اولین و ماندگارترین اسمی که روی شما گذاشتند و تا به امروز مانده؟
«مبارک». اولین بار این اسم را روی من گذاشتند و ماندگار شد. (البته تا آنجاییکه من یادمه و اگر کس دیگری ادعا نکند).
اولین حرفهای، آخرین بازمانده بزرگ سیاه بازی برای نسل سومیها؟
اولین و مهمترین نکته اینکه، تحصیلاتشان را در هیچ شرایطی رها نکنند.
این راهم بدانند؛ اگر خواستند سیاه خوبی باشند، باید ذاتا بذلهگو و طناز باشند و اهل بداهه گویی. (این از لوازم کار است).
این کار، جذاب و شیرین است، اما برای کسی که میخواهد فقط برای دلش کار کند. چون آینده و عاقبتی ندارد و کار خیلی سختی هم هست. (سیاه خوب بودن واقعا سخت و دشوار است).
البته گمان نکنم که کسی، امروزه، سراغ این کار برود. چون این نوع نمایش دیگر از رونق افتاده. سیاه خوب هم مثل قدیم، وجود ندارد. فکر میکنم من آخرین آنها باشم.
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: