در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تابلوی ستاد در انتهای کوچه پیدا بود. برای چندمین بار طی هفتههای گذشته که این راه را طی میکرد کلمات مقابل چشمانش رنگ گرفت. (ستاد کمک به رزمندگان اسلام). قدمهایش را تندتر کرد. از کوچه بیرون آمد و وارد خیابان شد. کنار خیابان جایی بود که اهالی محل دور آن داربست زده بودند و روی آن چادر برزنتی خاکستری رنگی کشیده و اسم آن را گذاشته بودند ستاد. کامیونی کنار در ایستاده بود و چند مرد گونیهای بزرگی را که پر از مواد غذایی، پوشاک و نامههایی بود که دانشآموزان نوشته بودند روی کامیون میگذاشتند. چند روز طول کشیده بود تا وسایل را در گونیها گذاشته و آنها را با طناب بسته بودند. شب گذشته هادی دستهای قرمز و متورمش را نوازش کرده بود و گفته بود این دستها هستند که به ما قوت قلب میدهند. قسمتی از چادر را که به جای در نصب شده بود کنار زد و وارد شد. هرم گرمای داخل روی صورتش نشست. بخاری بزرگی وسط چادر روشن بود. یکی از اهالی آن را هدیه کرده بود. کنار بخاری ایستاد تا دستهایش را گرم کند و در عین حال به اطرافش نگاه کرد تا دوستش را پیدا کند. با خانمهایی که بیشترشان آشنا بودند سلام کرد. عدهای از خانمها برنج پاک میکردند، عدهای از آنها قند میشکستند. صدای برخورد قندشکن با قندها با آهنگی منظم سکوت را میشکست. او به سمت خانمهایی رفت که ساقهای پشمی میبافتند. میلهای بافتنی با حرکاتی هماهنگ او را به یاد رژه سربازان میانداخت. دوستش هم همان جا نشسته بود به سمت او رفت تا کنارش بنشیند.
سلام.
دوستش سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد:
سلام. اتفاقی افتاده؟ خیلی خوشحالی!
نرگس از داخل کیفش کلاهی پشمی بیرون آورد و آن را مقابل دوستش گرفت.
ببین بالاخره تمومش کردم.
اوه ... چه عجب!
تو به جای یک کلاه من دو تا ساق میبافی، منم اونو بردم خونه تا زودتر تموم شه.
سخت نگیر! همه دو تا پا دارند یه سر...
آن را بالا گرفت: حالا خوب شده؟
خیلی! این «یا حسین» که روش بافتی خیلی قشنگ شده.
یکی هم برا هادی بافتم، خیلی خوشش اومد.
دوستش نخ را دور انگشتش پیچید و پرسید
معلوم شد کی میره جبهه؟
نرگس به سمت کیسه نخهای کاموا رفت. میخواست کلاه تازهای شروع کند.
نه هنوز معلوم نشده. منتظر نوبته، میخواد بره جزو نیروهای خطشکن!
مگه اونا چی کار میکنن؟
*
کار خاصی نمیکنیم. ما هم یک اسلحه داریم و یک فانسقه! مثل بقیه!
نرگس ساک برزنتی شوهرش را از اتاق به ایوان آورد تا وقتی هادی به گلها آب میدهد بتواند به او نزدیک باشد و با او حرف بزند. لباسها را توی ساک مرتب کرد. پرسید:
خوب پس چرا اسمشون خطشکنه؟
برای این که آنها موقع حمله جلوترن.
نرگس ژاکتش را دورش پیچید و بستهای را به هادی نشان داد صدایش با شرشر آبی که روی گلهای بدون برگ میریخت در هم آمیخت.
این از طرف خانمهای ستاده.
من چیزی لازم ندارم. اونو هم بفرستین جبهه.
این یک هدیهاس، نمیتونم برش گردونم.
اصلا شاید تو خوزستان احتیاجی به کلاه نباشه!
اما من شنیدم اون جا شبای سردی داره. مرتب هم بارون میآد.
این جا هم سرده! ببین دماغت سرخ شده.
نرگس نگاهش را از چشمهای هادی گرفت و تند گفت
من جایی تو اهواز پیدا کردم. یک ستاد که خانمها در آن جا لباس رزمندهها رو وصله پینه میکنند.
هادی شیر آب را بست، عرض حیاط کوچک را طی کرد و به سمت نرگس آمد. از چند پله بالا رفت و نزدیک او لب ایوان نشست و به همسر جوانش چشم دوخت.
خوب؟
من میخوام به تو نزدیک باشم. میخوام بیام اون جا.
اما این جا هم وجود تو لازمه.
میخوام به تو نزدیک باشم.
من نمیخوام چشمای قشنگت چیزایی ببینه که گریون شه.
نرگس زیپ ساک را بست.
اگه نمیخواستی چشام گریون شه منو تنها نمیذاشتی!
هادی به ابرهای درهم فشرده نگاه کرد، خورشید در پس ابرها پنهان بود.
با این همه دل من پیش توست، هر جا که باشم!
*
حالا نگفتی خانمهای خطشکن موقع حمله چه کار میکنن؟
اون خانوما تو اتاق کار میکنن. لباس رزمندهها رو از جبهه میآرن این جا، اول به اون اتاق میره بعد میفرستن برا شستن.
ما نمیتونیم بریم اون جا!؟
نه! اون جا فقط مخصوص بعضی از خانوماست.
نرگس کنار پنجره ایستاد. پنجرهای که تا بالای آن با گونی پر شده بود. اتاق هیچ روزنهای به بیرون نداشت. اما نرگس آن جا را دوست داشت. به دوستش نگاه کرد و پرسید
پس ما چی؟
ما!؟ این جا هر کسی کاری داره و کار تو اینه که دکمههای کنده شده را بدوزی و لباسهای پاره را وصله کنی!
اما من دوست دارم کار بیشتری انجام بدم. این جا توی این مدرسه احساس میکنم بیفایدهام.
بیفایده! تو خانوادهات را رها کردی، به قول خودت توی یک مدرسه ماندی، انگشتات از بس این چند روزه لباسهای کلفتو وصله کردی سوراخ شده، سهم غذاتو هم که میفرستی جبهه! دیگه میخوای چی کار کنی؟
نرگس کنار دسته لباسهایی که روی هم گذاشته شده بود ، نشست.
من فکر میکردم اهواز از این گرمتر باشه!
این جا زمستان خیلی هم گرم نیست. بخاری هم که نداریم.
من برای هادی نامه نوشتم. به او خبر دادم که به اهواز اومدم، از او خواستم از من راضی باشه. اما هنوز جواب نداده.
مگه بهش نگفته بودی؟
چرا اما فکر میکنم کاملا راضی نبود.
نگران نباش، چند روزه نیروها آمادهباشن! این جور وقتا نمیتونن نامه بفرستن.
نرگس لباس تازهای برداشت. آن را بالا گرفت. جایی در پهلوی آن سوراخ بود. لباس روی زانوش رها شد. پاره بودن یک لباس، دریده شدن یک بدن، دستش روی بریدگی باقی ماند.
گفتی ممکنه حملهای در کار باشه؟
خانمی سرش را داخل اتاق کرد.
لباسها از خط رسیده، بیایید کمک!اول وضو بگیرید.
ما هم میتونیم بریم!
فکر کنم نیرو کم دارن، بریم ببینیم.
نرگس آرام وارد اتاق شد. اتاقی که آن همه دوست داشت داخل آن را ببیند. اتاقی روشن و بزرگ با پنجرههایی رو به روشنایی که برخلاف اتاقهای دیگر هیچ حفاظی نداشت. روی تخته سبز رنگ کلاس نوشته بود «برای شادی روح شهدا صلوات» بوی گلاب و بویی غریب اتاق را پر کرده بود. گونیهای خونآلود کنار دیوار چیده شده بود. بوی خون. دو خانم جلوتر ایستاده بودند، در سکوت لباسها را بیرون میآوردند. داخل لباسهایی که بیشترشان آغشته به خون بود جست و جو میکردند، همین طور داخل جیبها را. دستها و مانتوهایشان خونآلود بود. دنبال چی میگردن؟ قلبش تند تپید، نمیتوانست جلوتر برود. دنبال عضوی از بدن که در لباس جا مانده بود، با یک نشانی. نباید گریه میکرد، اگر گریه میکرد او را از تاق بیرون میکردند. مگر این همه نمیخواست ببیند خطشکنها چه کار میکنن! حالا آن جا بود در کنار آنها! زانوش خم شد، دستش را دراز کرد تا لباسی را که به سمتش دراز شده بود بگیرد. از لای لباسی که هیچ جای سالمی نداشت چیزی روی زمین افتاد. صدایی در گوشش نشست: این لباس دیگه به درد نمیخوره! بگذارش کنار. نگاهش به شیئی بود که روی زمین افتاده بود. شنید: یک نامه توی جیبشه، یکی اونو بخونه. شاید نشونهای داشته باشه. اشک را پس زد، دستش را دراز کرد. کلاهی خاکستری را که روی آن با خط سرخ، بافته شده بود «یا حسین» از زمین برداشت. اشک روی گونهاش سر خورد. شنید: نوشته، نرگس جانم، من راضی هستم. هادی تو.
مهری ساداتهاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: