اه. مامان دوباره برگشتیم سر جای اول، ولش کن بابا. باید برم، دیرم شده سعی میکنم دوباره تماس بگیرم. فعلا خداحافظ، به بابا هم سلام برسون.
زن مانند گلی پژمرده و آفتزده سرش را بر زانو خم کرد و مدتها گریست. سر سجاده نشست و با دستهایش صورت آسمان را گرفت و در گوشش نجوا کرد. یاد خودش افتاد که او هم زیر درد آن همه مشت و لگد نفساش بالا نمیآمد. زیر لب گفت:
هیچ فریادرسی نبود.
در آپارتمان هم کوبیده شد و زن از جا پرید.
آقا مهدی تویی؟
آره.
صدای جیر صندلی آمد. زن فهمید که مردش روی صندلی نشسته. صدایی از ته گلو و خشن دوباره بلند شد.
شام حاضره؟
الان آماده میشه.
سر سفره زن زیرچشمی به آستینی که لوله شده بود و بالای بازو با سنجاق وصل شده بود و دستی دیگر که با سختی قاشق را در میان انگشتان دست جابهجا میکرد و بارش در نیمه راه میریخت نگاه میکرد. زن در حالی که با سر انگشتانش سمعکاش را لمس میکرد. آهسته زمزمه کرد: فریادرسی بود.
چیزی گفتی؟
نه.
رویا روشننهاد