در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فیض، مجموعه شعر معاصر ترکیه را با عنوان «دستهایم را برای تو میآورم» و مجموعه قصه طنز از «مظفر ایزگو» را از ترکی استانبولی به فارسی ترجمه کرده است. از دیگر کارهای فیض میتوان به «گزیده شعر معاصر ایران از نیما تا امروز» به دو زبان فارسی و ترکی استانبولی اشاره کرد. البته از کنار کتاب «املت دستهدار» هم نباید بهسادگی گذشت، چون وبلاگ فیض هم همنام این کتاب است.
اولین بار که شعر گفتید، چند سال داشتید؟
من اصولا آدم سالمندی هستم! آن وقتها هم خیلی سال داشتم، مثلا حدود 27 سال. بد نیست بدانید که مادربزرگ من نزدیک به یک قرن و 5 سال حکومت کرد، ببخشید! منظورم این است که زندگی کرد.
یعنی تا قبل از 27 سالگی شعری نگفته بودید؟
چه عرض کنم! راستش، قبل از رویداد عجیب 27 سالگی هم چیزهایی گفته بودم که بعدها اکثریت قریب به اتفاق آراء اسم دیگری روی آنها گذاشتند که نیازی به تکرار آن در اینجا نیست.
گفتید رویداد عجیب 27 سالگی! منظورتان از این رویداد عجیب چه بود؟
منظورم همان اتفاق شاعرانه است که برایم افتاد و یکهو شروع کردم به شعر گفتن، مثل کسانی که یکهو میزنند زیر آواز! آخر در یک حال و هوای خاصی روی داد!
از این اولین فضا و حال و هوایی که باعث شد در آن اولین شعرتان را بگویید، برایمان تعریف کنید؟
در عملیات کربلای یک فتح مهران بودیم که الان ریا کنیم و بگوییم. شهید هاشمی یکی از طلبههای رزمنده و اهل کبودرآهنگ بود. همیشه داخل سنگر پای حرفهایش مینشستم. هم حرف خوب میزد و هم آرپیجی.
شیرینزبان بود و گفتههایش روح و جان آدم را تسخیر میکرد. هاشمی درک درست و عمیقی داشت از آنچه که به دنبالش تا خط مقدم آمده بود. آن روز حدود یک ساعت فقط او حرف زد و من در سکوت خودم گم شده بودم. حال و هوای تازهتر و عجیبتری داشت. این بار من هم متفاوتتر از قبل بودم. هاشمی که حرفهایش تمام شد، آمدم بیرون سنگر و پشت خاکریز نشستم و شروع کردم به شعر گفتن یا بهتر بگویم، شعر شروع کرد به آمدن!
اولین کسی که شعرهایتان را به او نشان میدادید؟
من شعرم را به کسی نشان نمیدادم، ایشان خودشان میدیدند، پدرم را میگویم. همیشه ناگهانی میرسید و من دست و پایم را گم میکردم، نگاهی میکرد و میرفت؛ نگاهی که همه چیز در آن بود تا من بفهمم که باید با شعر و شاعری چه کنم! پدر میرفت و من میماندم و شب. کمتر شعری را در روشنایی روز گفتهام. میدانید که در روز خیلی کارها را نمیشود انجام داد!
اولین شعرتان کجا چاپ شد؟
سرودههایم که رو به بهبودی گذاشتند، کمی جرات کردم و برای اطلاعات هفتگی چند رباعی فرستادم، مسوول صفحه این مجله آقای محمدرضا مهدیزاده بود که راهنماییهای خوب او درباره شعرهای من، برایم بسیار کارساز و مفید بود. مدتی پای ثابت این صفحه بودم و با بسیاری از شاعران خوب کشور در همین صفحه آشنا شدم: دکتر محمدرضا ترکی، وحید دانا، یدالله گودرزی، صادق رحمانی، مسلم فدایی، علیرضا دهرویه، بهروز سپیدنامه و... . آنها هم ناگزیر با من آشنا شدند و احتمالا از آثار گرانقدرهم بهرهها بردهایم.
چه احساسی داشتید بعد از چاپ اولین شعرتان؟
با چاپ اولین شعرهای قابل ارائهام در اطلاعات هفتگی، دیگر سعی میکردم مثل یک ناصر فیض شاعر راه بروم و کمی شاعرانگی را در زندگیام دخالت بدهم و هنوز نمیدانم که این مهم اتفاق افتاد یا نه؛ گاهی فکر میکردم فردوسیام، زمانی خودم را سعدی میدیدم و بعضی وقتها هم «حس خودحافظبینی»ام بر حس خود مولانابینیام غلبه میکرد و شعرهایم رنگ و لعابی از چیزی شبیه به عرفان میگرفت. این هم یعنی هیچ کدام از اینها. من قرار بود ناصر فیض بشوم که هنوز از سرنوشت من اطلاعی در دست نیست! هر بار شعرم در جایی چاپ میشد. روزنامهفروش محلهمان آن روزنامه یا مجله را زود تمام میکرد، چون همه را خودم میخریدم آن هم با چه مصیبتی، آن زمان هم چیزی از تمول با من نبود.
اولین کسی که شما را تشویق به شعر گفتن کرد؟
استاد محمدعلی مجاهدی اولین کسی بود که به طور جدی و اصولی، با سرودههای من برخورد کرد. روی این برخورد کمی دقت کنید. زیرزمین استاد که دیوارهایش از کتاب بود، حال و هوای ویژهای داشت، جمعه عصرها برخلاف بسیاری از مردم، دل من نمیگرفت. چون منزل استاد مجاهدی با شاعران ریز و درشتی که میآمدند، محفل گرم و شیرین و خوبی بود. در کنار هر اثری که قرائت میشد استاد ظرافتهای ادبی و نکتههای مقدماتی و شاخصههای یک اثر خوب را خاطرنشان میکرد. ایشان جوانترها را به شناخت زبان روزگار خود توجه میداد و از سرودههایی که ساختار و محتوای تازهتری داشت بیشتر استقبال و تعریف میکرد. در یک کلام انجمنهای اینچنینی برای پیدا کردن راه و درست رفتن، نعمتی بود و هست.
اولین کسی که برایش شعر گفتید؟
سارا دختر وسطی من که الان دانشجو است صاحب اولین شعر من است که هم اسم خودش است و این شعر ماجرا داشته که عرض میکنم. هر هفته با یکی دو تن از دوستان خانوادگی به کوه میزدیم کوه دو برداران و کوه خضر در اطراف شهر خودمان قم. معمولا در طول مسیر با بچهها حرف میزدم. کمرکش کوه بود که برای رفع خستگی روی سنگها نشسته بودیم. بچهها همردیف نشسته بودند. از همه این سوال را کردم که «بچهها دوست دارین وقتی بزرگ شدین، چه کار بشین»؟! یکی دوست داشت معلم شود، دیگری علاقه داشت خلبان شود و... هیچکس نمیخواست که شاعر بشود! حال و روز ما را دیده بودند! جواب دخترم سارا که حدودا 5 سال داشت بشدت متفاوت و حکیمانه بود! بیتردید نمیتوانید حدس بزنید.
آن روز سارا گفت که اصلا نمیخواهم بزرگ شوم!... اما بزرگ شد و قرار است اگر خدا بخواهد بزرگتر هم بشود! جوابش حسی به من داد که برایش این شعر را گفتم (شاید برخی از ابیاتش در خاطرم نباشد):
دخترم عاشق عروسک نیست
عاشق لحظههای کوچک نیست
چشمهایش رسیده تا خورشید
در نگاهش غباری از شک نیست
اولین جایزه؟
از آغاز کار شعر و شاعریام علاقه به شرکت در مسابقات ادبی و... نداشتم. شعر من حتی از طرف شورای محلمان هم تایید و شایسته جایزه تشخیص داده نشد. در شبهای شعری که به پست من میخورد کمتر بحث جایزه و اینها بود. هدیهای، کتاب در انبار ماندهای، چیزی میدادند و روانهمان میکردند به همان جایی که آمده بودیم. «مال بد بیخ ریش صاحبش...» از آن روزها بر سر زبانها افتاده است!
در جشنواره شعر فجر سال 86 این کمترین را به حساب آوردند و لوح سرو زرین و غیره را به عنوان یکی از شاعران کشوری در بخش شعر اجتماعی به بنده مرحمت کردند و اولین جایزه رسمی من در شعر همین بود که بیجایزه از دنیا نروم!
آیا کسی را در شعر نکوهش کردهاید؟
مرحوم عمویم بالش زیر سر گذاشته و دراز کشیده بود و با صدایی از نوع «بدین نمط» قرآن میخواند. پیشتر رفته و مودبانه و مهربانانه با رویی گشاده سلام کردم. او هم تحویل نگرفت، ابتدا فکر کردم به جهت احترام به قرآن است، اما در ادامه معلوم شد که عمو در اخلاقش تجدیدنظری نکرده است. هر شگرد و ترفندی به کار بردم سودی نداد که نداد. با چهرهای درهم و برهم آمدم بیرون به قصد هجو کردن عمویم. پسرعمهام که ذوق طنز هم داشت سر راهم سبز شد. ماجرا را گفتم و با هم به خانه عمهام رفتیم و با کمک پسر شاعرش بشدت به هجو عمو، آستین بالا زدیم. هجویه مربوطه دستت به دست بین خواص علاقهمند به شعر و ادبیات گشت تا خبر به گوش عمویم رسید و اوضاع وخیمتر شد و دیوار فاصله بین من و او ضخیمتر.
خدا رفتگان شما را هم بیامرزد. حالا در آن دنیا منتظر است که من بروم تا به حساب مشترکمان رسیدگی کنند، من هم هنوز تصمیم به رفتن نگرفتهام، چون تصمیم این کار اصلا با من نیست. طنزهای فارسی من هم با شعرهایی که بیماریهای خاص داشتند شروع شد که غالبا قابل خواندن نیستند و ارائه آنها در جمع روی زیادی میخواهد که من از این متاع چیزی ندارم!
اولین بار که برای پدرتان شعر خواندید؟
باور کنید روی مین رفتن از این کار آسانتر بود. با ترس و لرز و عدم اعتماد به نفس کافی شعر را خواندم. پس از خواندن شعر، پدرم با نگاه معنیداری گفت: یعنی چه؟ این مزخرفات چه هست که سرهم کردهای؟ توضیحاتی دادم، فیالمثل که: اینجای شعر تصویر دارد، آنجا اینطور است، امروز زبان صیقل پیدا کرده و مثل گذشته نیست و ... پدرم در حالیکه سعی کرد از کوره در نرود گفت: اولا تصویر برای تلویزیون است نه برای شعر، ثانیا مگر زبان فرش است که نو و کهنه داشته باشد؛ باز درباره تصویر توضیحاتی دادم که ... .
پدرم ادامه داد: اینها یاوه است، بروید نظامی را بخوانید تا معنی تصویر را بدانید، سعدی و حافظ بخوانید تا معنی صیقل زبان و نو بودن زبان را بفهمید، تصویر دارد، تصویر دارد یعنی چه؟ شعر باید مفهوم داشته باشد.
پس به عبارتی این اولین نقد درباره شعرهای شما بود؟
نه، خوب شد که به یادم آوردید. اولین نقد اساسی درباره شعرهایم را پدرم ارائه کرد. شبی دیروقت قلم و کاغذ در دست به سزارین شعری مشغول بودم که پدرم وارد اتاقم شد، اینکه میگویم اتاقم، اتاق من نبود چون در خانه ما از این مدرنبازیهای تمدن خبری نبود که همه در سه اتاق دیگر میخوابیدند، اینجا میشد اتاق من و با رعایت حال من گفت: چه کار میکنی، ساعت از نیمهشب گذشته؟ گفتم: شعر مینویسم. گفت: شعر مینویسی یا شعر میگویی؟ گفتم: شعر میگویم. گفت: بخوان ببینم چه گفتهای؟ کمی خودم را جابهجا کردم و با شرایط مودبتری نشستم و سرودهها را خواندم. پدرم در سکوت کامل گوش کرد. شعرم که تمام شد نگاه عجیبی به من کرد و در حالیکه سرش را به علامت تاسف به حال من تکان میداد، گفت: بلندشو، بلندشو لااقل بخواب! و این بهترین و موجزترین نقد بود که تا این لحظه از عمرم شنیدهام.
اولین کتابتان کی چاپ شد؟ چه حسی داشتید؟
انتشارات نیستان گزیدههایی از شاعران و قصهنویسان و ... چاپ میکرد که حدودا 100 صفحه داشت. شماره 65 از گزیدههای شعر این انتشارات به تعدادی از سرودههای من اختصاص دارد. این شعرها روزگاری برای خودش حس و حالی داشت که این روزها کمتر دارد، شاید هم نداشته باشد! اولین کتاب مثل اولین ازدواج است و گاهی آخرین آن هم هست!!
و سخن آخر فیض؟
و دیگر هیچ!!
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: