چشم‌‌هیچ‌کس به جز‌تو جام‌جم نمی‌شود

سفر دلم را روی صندلی فرودگاه جا می‌گذارم‌ روحم را در سالن انتظار مرگ گونه‌هایم را می‌بوسد مرگ گونه‌هایم را می‌بلعد، انتظار می‌کشم... و اجدادم که هنوز به هوای جنوب عادت ندارند خاکسترم را به خلیج می‌پاشم‌
کد خبر: ۱۷۳۸۳۸


تا همیشه فارس بماند

سه قرن بعد

ملوان‌هایی که به خانه بازگشتند

دلم را در بسته پستی برایم پس می‌فرستند

دلم‌

دلم‌

دلم‌

در من قرن‌هاست که چوپانی پیر «حیران» می‌خواند

                   دلو لو دلو لو دلو لو...

بی‌وطنم چونان پرنده‌ای که غریزه‌اش را از یاد برده باشد

بی‌سرزمین‌

چون چشم‌های معشوقم که هر بار غروب‌های زادگاهش را گریست‌

اتفاقی بزرگ در راه بود

بهار می‌آید

پرستوهایم می‌کوچند

پروانه‌هایم یکی یکی می‌میرند

شعرهایم کلمه کلمه پرنده می‌شوند

وحید طلعت‌

چراغ قرمز


هر روز

به همه چراغ‌های قرمز  سلام می‌کنم‌

شاید یکی‌شان‌

تو را دیده باشد

هر روز

همه چراغ‌های قرمز را رد می‌کنم‌

شاید یکی‌شان‌

مرا به تو برساند

الهیه، نه‌

کیش، نه‌

سی و سه پل هم، نه‌

قرارمان را بگذار

آن طرف چراغ‌های قرمز که جریمه‌ام می‌کنند

شاید یکی‌شان‌

تو را دوست داشته باشد!

سید علی شفیعی‌

سیاه نشسته‌ام‌


ماه هم دلش گرفت‌

از آسمانی که‌

رو به‌روی تو نیست‌

سیب‌ها از سرخی این ماجرا می‌ترسند

کلاغ‌ها را خبر می‌کنم‌

تا قارت را جار شوند

حالا سیاه نشسته‌ام در متن‌

که سبز نمی‌شوی‌

ممنوع‌ترین منم‌

وقتی که‌

مدام لیلایت را سپید می‌شوی‌

 هلیا بشیری‌

یک مرد و تو...


سایه سرزده خسته یک مرد و تو

مرد مرموز تو را دید و حذر کرد و تو...

سه نفر بودید اما دونفر دیده شدید

مرد مرموز و یک بچه ولگرد و تو

بچه آمد که تو را با نفسش لمس کند

خویشتنداری را تاب نیاورد و تو

بچگی کردی و بازیچه قلبش نشدی‌

عقده  گل کرد از آن حادثه سرد و تو

بچه مرموزترین مرد غزل‌ها شده است‌

با دو تا خاطره از کودکیش: درد و تو

مرتضی پارسا 

موسیقی مرگ


بیهوده می‌نوازم

وقتی وجودم زخم خورده از نیرنگ است

و انگشتانم خسته از لمس‌ آینه‌ها

روزهای بی‌تو

هیچ فرقی با هم ندارند

پرنده‌ها خسته از کوچی بی بازگشت‌اند و

قایق‌ها بی‌ملوان

و در این تلاطم دل آشوب زندگی

تنها واژه حجیم عشق مانده

در نبردی پاییزی

موسیقی مرگ آرام آرام نواخته می‌شود

و من با انتظاری سپید

در سیاهی شب

به تو می‌اندیشم

امین منتظری‌

می‌خندیدم‌

حتی با سوز تار می‌خندیدم‌

منصور صفت به دار می‌خندیدم‌

می‌آمد و خنده خنده می‌باریدی‌

می‌رفتی و زار زار می‌خندیدم‌

محدثه خسروی‌

پشت‌بام آسمان‌

گر گرفت ناگهان داغ مثل اشتیاق‌

اوفتاد عاقبت پا به پای اتفاق‌

سررسید مثل سال خوشدل و گشوده بال‌

لب گشود چون هلال ماه خفته در محاق‌

خسته خسته چون نسیم لای برگ‌ها دوید

بال بست و آرمید بر دریچه اتاق‌

پشت‌بام آسمان خوشه ستارگان‌

کهکشان به کهکشان چلچراغ چلچراغ‌

سرو سربلند من ایستاده در چمن‌

تا افق قدم بزن کوچه کوچه باغ باغ‌

مژده‌ای که می‌رسم ای خلیج منتظر

رودخانه درگذشت از عقاب باتلاق‌

نیما سیفی مقدم‌

به جانبازان شیمیایی
از ارتفاع روح بلندت‌


زنجیر گشته‌ای به تن تختخواب‌ها

همپای چشم ابری تو آفتاب‌ها

از ارتفاع روح بلندت ظهور کرد

با قطره‌های سرخ صفیر شهاب‌ها

وقتی عقاب سهم ندارد از آسمان‌

دیگر غریب نیست حضور غراب‌ها

گم کرده‌اند روح بلند تو را هنوز

این موش‌ها میان حساب و کتاب‌ها

حالا که آسمان شده این روزها فقیر

حالا که شهر پر شده است از نقاب‌ها

تکلیف آسمان نگاهت چه می‌شود

تا چند سر کنند به تکرار قاب‌ها

تا کی سوال‌های پریشان و زخمی‌ام‌

این گونه در به در به نبود جواب‌ها

اکسیر عشق در سبد این قبیله نیست‌

حسی شبیه دغدغه بوتراب‌ها

اما تو چتر عشقی و آرام می‌شوند

در سایه کرامت تو اضطراب‌ها

 آیینه‌ها هنوز تو را غبطه می‌خورند

خورشید خفته در دل این تختخواب‌ها

حمید رستمی‌

عشق اول‌

عشق  و عاشقی بدون درد و غم نمی‌شود

پیش از این هزار بار گفته‌ام! نمی‌شود

هر چه حرف می‌زنی بزن که پیش چشم من‌

هیچ چیزی از قداست تو کم نمی‌شود

آفتاب مهربان روزهای کودکی!

شب بدون روی تو سپیده دم نمی‌شود

چشم تو امید روزهای بعد از این من‌

چشم هیچ کس به جز تو جام‌جم نمی‌شود

شعر حق مطلب تو را ادا نمی‌کند

«نون» ناز تو بدون «والقلم» نمی‌شود

از شبی که رفته‌ای به هیچ جای این جهان‌

مثل من به هیچ بنده‌ای ستم نمی‌شود

چون امامزاده‌ای غریبه‌ام که غیر تو

هیچ کفتری مقیم این حرم نمی‌شود

خواستم که لحظه‌ای بخوابم امشب از تو دور

هر چه پلک روی پلک می‌نهم نمی‌شود

کم بگو به یاد چشم‌های یشمی‌ام نباش‌

سعی کرده‌ام به جان تو قسم نمی‌شود

من تمام عمر گشته‌ام ولی به هیچ وجه‌

هیچ کس شبیه عشق اولم نمی‌شود

هر چه قدر فکر می‌کنم به هم نمی‌رسیم‌

هر چه قدر استخاره می‌کنم نمی‌شود

صبر می‌کنم و دلخوشم به این که گفته‌اند

پشت مرد زیر بار غصه خم نمی‌شود

من قبول می‌کنم شبیه عشق و عاشقی‌

شعر و شاعری بدون درد و غم نمی‌شود

اصغر عظیمی مهر

1


نگاهت آبروی روزگار است‌

نباشی سهم دلها انتظار است‌

چو آیی با سبد‌های طراوت‌

تمام فصل‌ها فصل بهار است‌

2


بیا ای یار تا دل‌ها نگیرد

غبار بی‌کسی بر ما نگیرد

دعایم بود بر سجاده عشق:

خدا چشم تو را از ما نگیرد

عبدالحسین رحمتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها