یک خاطره

ماشین به نرده‌های پل آویزان بود

سال 61 در یکی از روستاهای شهرستان میانه بنام روستای «چناقبلاع» یک واحد مرغداری درست کردم چون کارمند آموزش و پرورش بودم فقط روزهای پنجشنبه و جمعه را می‌توانستم برای سرکشی به مرغداری که حدود 35 کیلومتر با شهر میانه فاصله داشت بروم. در یکی از روزهای سرد و برفی به هر شکلی بود خودم را به محل رساندم.
کد خبر: ۱۷۳۷۱۶

 شب برف و کولاک شروع شد و تا صبح بارش ادامه داشت. صبح وقتی از خواب بیدار شدم و از پنجره اطاق بیرون را نگاه کردم یک اقیانوس دیدم با امواج خروشان. همه جا را برف گرفته نه راهی معلوم است نه جنبده‌ای دیده می‌شود. به کارگرها گفتم دیگر امکان‌ برگشت وجود ندارد اگر صبح شنبه در محل کارم نباشم نمی‌توانم جوابگوی رئیس آموزش و پرورش باشم. آن موقع تلفنی هم نبود خبر بدهم. به هر تقدیر جمعه را در مرغداری ‌ماندم به امید این که از روستاهای همجوار تراکتوری بیاید بنده هم پشت سر آن با ماشین خودم که یک لندرور بود حرکت نمایم شب را نیز از روی ناچاری در همانجا به صبح رساندم صبح روز شنبه هوا آفتابی بود و صدای غرش موتور تراکتور را شنیدیم که از روستای «ورنکی» می‌آمد. پشت سر آن هم یک ماشین جیب آهو که پر از مسافر بود. جلو مرغداری رسیدند تصمیم گرفتم من نیز بروم. نگاه کردم دیدم آن ماشین زنجیر چرخ هم نبسته بود. راننده آشنا بود تذکر دادم که چرا زنجیر چرخ نبسته‌ای. خندید و جوابی نداد. بهتر آن دیدم ماشین خود را روشن کرده پشت سر آنها بروم، همین کار را کردم ولی خدا می‌داند چه قدر خطرناک بود. هر لحظه امکان پرت شدن به پرتگاه را داشت. 8 کیلومتر که تا جاده تهران ‌ تبریز فاصله داشت همه را با کمک دنده دو رفتم تا به قهوه‌خانه «عجمی» کنار جاده رسیدیم. جاده اصلی هم با این که نمک ریخته بودند یخبندان کامل بود. دوباره به راننده جیب آهو تذکر دادم آرام برو خطر در کمین است. با خنده گفت: خانمی در حال وضع حمل در میان مسافران هست باید با سرعت بروم. گفتم برو به امید خدا. خداحافظی کردیم و به راه افتادیم. لحظه‌ای طول نکشید از من فاصله گرفت در آن پیچ‌های خطرناک راه میانه از چشم ناپدید شد دو سه کیلومتری آمده بودیم تونلی بود از آن رد شدم دیدم روی پل از لابلای نرده‌ها ماشینی آویزان است و رودخانه‌خروشان از زیر پل رد می‌شود نزدیک رسیدم. همان ماشین همسفرم بود. خدا شاهد است ماشین روی نرده‌های پل بازی می‌کرد. با عجله ماشین را نگه داشته بطرف محل حادثه دویدم فقط این کار را کردم از پشت ماشین را گرفتم گفتم یا ابوالفضل کمک کن، باور کنید ماشین در دست‌های من بازی می‌کرد. نیرویی نمی‌گذاشت ماشین به رودخانه بیفتد و هیچ ماشینی در جاده‌ نبود کمک بکند، مسافر عقبی درب پشت را باز کرده. بیرون پرید. پشت سر آن یازده نفر و آن خانم باردار از ماشین بیرون آمدند. وقتی ماشین خالی شد ماشین معلق زنان به داخل رودخانه‌خروشان افتاد معلوم نشد آب آن را به کدام طرف برد. آن موقع به عظمت و بزرگی خدا پی بردم که چه خدای مهربان و بزرگواری است. واقعا تعجب‌آور بود منی که بزحمت روی یخ‌های جاده راه می‌رفتم چگونه آن ماشین را نگه داشتم تا آخرین نفر پیاده شد. در این میان همه با صدای بلند گفتند الله‌اکبر آن خانم باردار و چند نفر دیگر را سوار ماشین کرده به میانه رساندم. هیچ موقع آن خاطره از یادم نمی‌رود.

     هاشم مهدوختی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها