هنوز هم از تماشاگران می‌ترسم‌

هر کار کردم قفل کیفم باز نشد. با شرمندگی‌ای که آمیخته با چاشنی خنده بود به او (که صبورانه و لبخند بر لب روبه‌روی من نشسته و منتظر شروع گفتگو بود)‌ نگاه کردم و گفتم: «باز نمی‌شه، وسایلم توی کیفه، بدون ضبط و قلم و کاغذ هم که نمی‌شه گفتگو کرد». کیف را از من گرفت و او هم امتحان کرد، فایده نداشت. یکی از دو قفل کیف بدقلقی می‌کرد و باز نمی‌شد.
کد خبر: ۱۷۳۴۸۷

 گفت: «بند قفل رو با چاقو پاره کن، آنی، چاقو رو بیار»، آنی  منشی دفتر کارش  چاقوی دسته‌سیاهی را آورد و گذاشت روی میز. گفتم: «نه! آخه می‌دونید گفتگوی ما درباره «اولین»هاست. این کیف هم اولین هدیه‌ای است که بابت خبرنگاری گرفتم.» (می‌خندد)‌. کمی فکر کرد و گفت: «آها، می‌تونی دستت رو از یک گوشه کیف ببری تو و وسایلت را دربیاری». چرا به فکر خودم نرسید، شاید به خاطر این بود که خجالت‌زده و دستپاچه شده بودم، اما او صبورتر، مهربان‌تر و صمیمی‌تر از آن بود که روبه‌رویش احساس راحتی نکنیم. من هم احساس خوبی داشتم. ضبط را درآوردم و گفتگو را در فضایی صمیمانه شروع کردیم.

او کسی نبود جز داوود رشیدی بازیگر باسابقه و باتجربه تئاتر، سینما و تلویزیون. رشیدی متولد تیرماه 1312 در تهران است.

کار تئاتر را با تحصیلات در این زمینه در ژنو آغاز کرد. بعد از اتمام تحصیلات در دو رشته علوم سیاسی و تئاتر، در گروه تئاتر کاروژ به مدیریت «فرانسوا سیمون» استخدام شد. رشیدی سال 41 به ایران بازگشت و فعالیت خود را در زمینه کارگردانی و بازیگری در اداره هنرهای دراماتیک ادامه داد.

بازی در 21 تئاتر (داخلی و خارجی)‌ و کارگردانی برخی از آنها، 20 تله‌تئاتر، 16 سریال تلویزیونی و بیش از 20 فیلم سینمایی به همراه تهیه‌کنندگی 3 فیلم سینمایی کارنامه وزین و سنگینی را در کوله‌بار سال‌های طولانی هنری‌اش قرار داده است.

اولین بار، چگونه وارد فضا و حال و هوای تئاتر و بازیگری شدید، آیا اتفاق خاصی شما را به این سمت کشاند؟

وقتی 8  7 ساله بودم، یک روز یکی از دوستان خانوادگی به خانه ما آمد و به خانواده‌ام گفت: آقای نوشین  یکی از کارگردان‌های بزرگ و پایه‌گذار تئاتر علمی در ایران  می‌خواهد نمایشی را از یک نویسنده فرانسوی روی صحنه ببرد (نمایش مردم)‌. در پرده اول که در یک مدرسه ابتدایی می‌گذرد به چند تا پسربچه احتیاج دارد، بد نیست داوود را هم بفرستید برای بازی در آن. پدرم قبول کرد و من رفتم و البته همیشه متعجب بودم که چطور اجازه داد، چون پدرم یک دیپلمات بود و درس و تحصیلات من برایش مهم بود و علاقه‌ای به این جور کارها نداشت.

این اولین تجربه چطور بود؟ آیا احساس علاقه به تئاتر و بازی در آن از همین زمان در وجود شما شکل گرفت؟

12  10 تا بچه بودیم هم‌سن و سال که قبل از اجرا، با آقای نوشین تمرین می‌کردیم. تقریبا 25 شب، مرتب با درشکه مرا می‌بردند سر صحنه و بعد از پرده اول برمی‌گرداندند. شاید یکی دو شب اجازه پیدا کردم تا آخر بنشینم و تئاتر را ببینم. در این نمایش یک قسمتی بود که در آن، آقای نوشین (در نقش معلم)‌ از بچه‌ها می‌پرسید که یک مرد شرافتمند، بعد از یک روز خسته‌کننده کاری که از صبح کار کرده و شب، خسته اما با عشق برمی‌گردد خانه، چه احساسی دارد؟ در پاسخ یکی از بچه‌ها دست بلند می‌کرد و می‌گفت: «آقا اجازه، خسته است.» این باعث خنده تماشاچی‌ها می‌شد و بعد آقای معلم می‌گفت: «نه، خستگی نیست و...» من آرزویم این بود که یک روز آن بچه نیاید و من بتوانم آن جمله را به جای او بگویم. حتی بعضی وقت‌ها دوست داشتم و وسوسه می‌شدم که زودتر دستم را بلند کنم و نگذارم جمله را او بگوید و خودم بگویم. از شانس من، آن بچه تا آخرین روز هم آمد و هیچ وقت به آرزویم نرسیدم.

فکر می‌کنم از آن زمان و با حضور در آن تئاتر و دیدن حواشی‌اش در حین تمرین و اجرا این جرقه در دلم زده شد که بازی در تئاتر حرفه‌ای خوب و دوست‌داشتنی است. از آن موقع احساس کردم به تئاتر علاقه دارم و دوست دارم آن را دنبال کنم.

چه احساسی داشتید؟

با این که من نقش خاصی نداشتم و سیاهی‌لشکر بودم، اما معجزه تئاتر را با تمام وجود حس کردم. این که چطور قرار است روی یک صحنه، چند نفر آدم شناخته‌شده (بازیگرها)‌، برای 300 یا 400 نفر تماشاگر بازی کنند و آن تماشاگرها هم بازی را باور کنند (و باور هم می‌کردند).

از آن زمان چیزهای جالبی هنوز توی ذهنم مانده است. مثلا در یکی از تمرین‌ها قرار بود خانم مهرزاد  که آن وقت دختر جوانی بود‌ بزند توی گوش آقای نوشین اما خجالت می‌کشید و نمی‌زد. آقای نوشین تشویقش می‌کرد به زدن.‌ می‌گفت، بزن، راحت باش. خجالت نکش.

جادوی شروع نمایش و این‌ آیین باشکوه تئاتر، جالب و هیجان‌انگیز بود و هنوز هم هست. نمایش که شروع می‌شود مهم نیست که کجا هستی اینجا یا آن سوی دنیا. چون اصلا تماشاچی را نمی‌بینی. فقط خودت هستی، صحنه، بازی و دلهره‌ای که داری. دلهره‌ای که اگر 50 شب هم،‌ اجرا داشته باشی با تو هست. دلهره این که نکند خراب کنی، نکند تپق بزنی، نکند... .

«سارا برنار» هنرپیشه فرانسوی در جواب یک بازیگر که گفته بود: «من هیچ وقت اضطراب ندارم» گفت: «وقتی استعداد پیدا کنی، اضطراب هم پیدا می‌کنی.»

پس شما هم این دلهره را داشتید؟

من هم دلهره داشتم و هم ذوق و شوق. البته همه اینها تا وقتی بود که پشت پرده بودیم. پرده که باز می‌شد، همه اینها فراموش می‌شد.

احساس خوبی که از حضور در آن نمایش داشتم همراه شده بود با هیجان باشکوهی که سرنوشت مرا تحت‌تاثیر قرار داد و مرا به سوی تکرار این تجربه و هیجان شگرف کشاند. (البته سال‌ها بعد)‌

این ذوق و شوق را به خانه هم بردید؟ خانواده چه احساسی داشتند از این که پسر 8 ساله‌شان در تئاتر یکی از بزرگ‌ترین کارگردان‌ها  آقای نوشین  بازی می‌کند؟

هچ احساسی نداشتند. بدبختانه پدر و مادرم کار خودشان را می‌کردند و علاقه‌ای هم به این کار نداشتند. چیزی که برای من اینقدر هیجان‌انگیز بود برای آنها اصلا جالب نبود.

اولین مشوقتان چه کسی بود؟

من مشوق خاصی نداشتم. شاید بشود گفت اولین مشوق من حضور در همان تئاتر بود که در من انگیزه و علاقه ایجاد کرد. البته بعدها، زمانی که در آکادمی موزیک ژنو تئاتر می‌‌خواندم، اساتیدم مرا تشویق می‌کردند. به من اعتماد به نفس می‌دادند و می‌گفتند: «تو می‌توانی. تو موفق می‌شوی و پیشرفت می‌کنی.»

این حس و علاقه به بازیگری تئاتر که در شما به وجود آمد، کی و چطور به فعلیت رسید و کار تئاتر را عملا شروع کردید؟

بعد از آن تجربه‌ای که در 8 سالگی اتفاق افتاد یک وقفه حدودا 10 ساله در این کار به وجود آمد و در این سال‌‌ها هیچ بازی‌ای نداشتم.

پدرم دیپلمات بود و ما مجبور شدیم سال 1326 برویم فرانسه (پدر مستشار سفارت بود)‌. پاریس مهد تئاتر و سینما بود و این برای من یک شروع تازه بود. حدودا 15 ساله بودم، دوران دبیرستان را آنجا گذراندم، در یک مدرسه شبانه‌روزی. شنبه و یکشنبه می‌آمدم خانه. تقریبا تمام ساعات آخر هفته را با پدرم به تئاتر و سینما و سیرک می‌رفتیم.

دیپلم که گرفتم پدرم به ایران منتقل شد و با خانواده برگشتند، اما من در پاریس ماندم و برای ادامه تحصیل رفتم ژنو (سوئیس)‌. همان موقع خیلی جدی با پدرم صحبت کردم و گفتم که می‌‌خواهم تئاتر بخوانم. او هم چون می‌دانست بعد از اتمام تحصیل خیال برگشتن به ایران را دارم، گفت: به یک شرط اجازه می‌‌دهم. برای این که وقتی برگشتی، مردم نگویند چون نتوانست وارد دانشگاه بشود، رفت سراغ مطربی و این جور کارها. حتما باید یک مدرک دانشگاهی هم داشته باشی.

قبول کردم. وارد دانشکده علوم سیاسی شدم،‌ ولی همزمان در هنرستان موسیقی ژنو (که یک قسمت هم برای تئاتر داشت)‌ ثبت‌نام کردم. کلاس خصوصی هم می‌رفتم و زیر نظر خانمی که از بزرگان تئاتر فرانسه بود، تمرین می‌کردم. خلاصه بیشتر وقتم در کلاس‌های تئاتر و فعالیت‌های حاشیه‌ای آن می‌گذشت، آنقدر که دوره 3 ساله تحصیل در علوم سیاسی را 5 ساله تمام کردم و ترم آخر هم اگر نمره قبولی نمی‌گرفتم، اخراج می‌شدم. با یک نمره ناپلئونی و لب‌مرزی قبول شدم و مدرک گرفتم. البته در تئاتر پیشرفت‌های خوبی داشتم. همزمان با خواندن تئاتر با نویسندگان و کارگردانان بزرگ فرانسوی آشنا شدم و نمایشنامه‌های آنها را با اساتیدمان کار می‌کردیم.

گفتید بعد از اولین تجربه تئاتری (کودکی)‌ تا سال‌ها هیچ بازی‌ای نداشتید تا شروع دوران جدید زندگی‌تان و تحصیل در تئاتر. اولین بازی‌ای که در این دوران داشتید،‌ چه بود؟

سال‌های آخر تحصیل، خودم یک گروه نیمه‌حرفه‌‌ای جمع کردم (از دوستان و همکلاسی‌هایم)‌. 2 نمایش کارگردانی کردم که در آنها بازی هم کردم.

با بچه‌‌های گروه پول گذاشتیم و یک سالن تئاتر کرایه کردیم. نمایش «مرید شیطان» برنارد شاو، اولین کاری بود که روی صحنه بردم. خودم در آن یک نقش فرعی داشتم؛ نقش یک پسر عقب‌افتاده را بازی می‌کردم. این را هم بگویم؛ کسی که نقش اول آن نمایش را بازی کرد، بعدها رفت پاریس و یکی از هنرپیشه‌های خوب و مشهور پاریس شد.

نمایش دوم هم، «بریتا نیکوس» اثر «ژان آستین» بود که آن را روی صحنه بردم و کارگردانی کردم. خودم نقش «نرون» را بازی کردم. از فروش بلیت نمایش مقداری هم پول گیرمان آمد که بین بچه‌ها تقسیم کردیم.

پس اولین دستمزد شما از حرفه و هنری که به آن علاقه داشتید، همین دستمزد بود؟

بله. البته یک دستمزد موقتی و برای اجرای تنها دو نمایش بود. در واقع اولین دستمزد ثابت و حرفه‌ای را از گروه تئاتر کاروژ گرفتم. استخدام این گروه شدم و هفتگی حقوق می‌گرفتم.

با اولین دستمزدتان چه کردید؟

اولین حقوق را که گرفتم، با دوست‌های نزدیکم رفتیم بیرون و جشن گرفتیم. مثل دکتر ستاری، آقای سمیعی  مترجم  و... .

از اولین کارتان بگویید. نمایش «مرید شیطان» چطور بود؟ چه احساسی داشتید؟

خوشحال بودم. اولین کارم بود. کار خوبی هم شد. هم فروش خوبی داشت و هم نقدهای خوبی برای آن در روزنامه‌ها نوشتند.

از تئاتر کاروژ برایمان بگویید.

مرحوم «فرانسوا سیمون» مدیر تئاتر کاروژ بود.«سیمون» در جوانی، با زوج «پیتوایف» کار می‌کرد. (یک زن و شوهر که صاحب سبک بودند و در تاریخ تئاتر فرانسه جایگاه خاصی داشتند. آنها چخوف را برای اولین‌بار در پاریس اجرا کردند، چون اجدادشان روسی بودند و با ادبیات آنجا آشنا بودند)‌. «سیمون» آدم معروفی بود. هم بازیگر و هم کارگردان خوبی بود. «سیمون» وقتی آمد ژنو یک کلیسای قدیمی تخریب‌شده را بازسازی و آن را تبدیل به یک تئاتر کرد. تئاتر کاروژ یک تئاتر حرفه‌ای بود که سالی 5  4 نمایش در آن اجرا می‌شد.

با تئاتر کاروژ و «فرانسوا سیمون» چطور آشنا شدید؟

زمانی که دانشجو بودم با یکی از اساتیدم که اتفاقا کارگردان تئاتر هم بود، 2 سال پشت سرهم 2 تا نمایش را اجرا کردیم (یک شب در میان)‌. تئاتر «آنتیگون» اثر «ژان آنوی» و تئاتر «آنتیگون» اثر «سوفوکل». آقای «سیمون» یکی از اجراها را دیده بود و شنیدم که بدش هم نیامده است. من هم رفتم سراغش و از او تقاضا کردم که مرا هم در گروهش بپذیرد.

و او هم پذیرفت؟

بله. ولی نه به همین راحتی، اولین بار که رفتم، گفت؛ برو یک چیزی تمرین کن، بیا اجرا کن تا ببینم. یکی از داستان‌های موش و گربه سعدی را که به فرانسه ترجمه شده بود، حفظ کردم، رفتم برایش اجرا کردم. یادم می‌آید توی سالن نشسته بود، سیگار می‌کشید و اجرای مرا تماشا می‌کرد. آنقدر محو تماشای آن اجرا شده بود که سیگار یادش رفت. سیگار تمام شد و دستش سوخت. همان‌وقت مرا توی گروه استخدام کرد، با دستمزدی که می‌توانستم با آن زندگی خوبی داشته باشم. به مدت 4 سال با تئاتر کاروژ کار کردم، یعنی درست تا بهمن سال 1341 که به ایران برگشتم.

شرایط خوبی داشتم. خیلی‌ها می‌گفتند ای کاش می‌ماندی و بر‌نمی‌گشتی، ولی من پشیمان نیستم و با همه مشکلات، کمبودها و مسائلی که اینجا وجود دارد از برگشتنم راضی و خوشحالم.

اولین نمایشی که در تئاتر کاروژ بازی کردید، چه بود؟

نمایشی بود به نام «کاپیتان قراگز» اثر «لوئی گولیس» که بعدها در ایران هم آن را روی صحنه بردم.

نقش شما در «کاپیتان قراگز» چه بود؟

نقش «مادوپاس» را بازی کردم. «مادوپاس» یک قهوه‌چی یونانی بود.

اتفاقا خاطره جالبی هم درباره این نقش دارم. یکی از ایرانی‌های مقیم سوئیس از دوست مشترک‌مان می‌پرسد که «داوود» توی این تئاتر چه نقشی دارد؟ و دوستمان می‌گوید؟ نقش یک قهوه‌چی را بازی می‌کند. او می‌گوید خب، عیبی ندارد. یواش یواش (خنده).‌ کم‌کم ترقی می‌کند و نقش‌های بهتر و بزرگ‌تری می‌گیرد مثل صاحب‌ کافه، هتل و ...  برای خودش کسی می‌شود.

چه احساسی داشتید از این‌‌که عضوی از گروه کاروژ شده بودید و در نمایش‌های آقای «سیمون» بازی می‌کردید؟

خب بالاخره، صاحب شغل و درآمدی شده بودم، آن هم حرفه‌ای که دوست داشتم.

احساس رضایتمندی و شاید هم، گاهی احساس غرور کاذب می‌کردم. برای این‌که خیلی مهم بود، اگر انتخاب نمی‌شدم شاید از این حرفه و هنر چشم‌پوشی می‌کردم. وقتی که می‌خواستم برگردم ایران، آقای «سیمون» خودش به من اصرار کرد که بمان. گفت: چرا می‌روی؟ اینجا داری کار می‌کنی و پیشرفت می‌کنی. حاضر بود قراردادم را تمدید کند. ولی قبول نکردم و برگشتم. (اواخر سال 1341)‌

اولین بار که جلوی دوربین قرار گرفتید؟

زمانی که آمدم ایران در اداره هنرهای دراماتیک به عنوان کارگردان و بازیگر استخدام شدم. (سال 1342)‌. بزرگانی چون علی نصیریان، جمشید مشایخی، عزت‌الله انتظامی، حمید سمندریان، محمدعلی کشاورز و خانم پری صابری هم در آن اداره مشغول به کار بودند. اداره هنرهای دراماتیک با تلویزیون قرارداد داشت که هر هفته یک برنامه برای پخش در تلویزیون آماده کند. چند تا گروه بودیم که هر هفته، به  نوبت یک تئاتر اجرا می‌کردیم. تقریبا تمام بزرگان تاریخ سینما کارشان را از آنجا شروع کردند. هر چند هفته، یکبار هم نوبت من بود که یک نمایش برای پخش در تلویزیون آماده کنم. پخش تئاترها زنده بود و تلویزیون هم، تلویزیون تجاری ثابت قبل از تلویزیون ملی بود که فقط برای تهران و آن هم نیمه‌وقت، بعدازظهر تا شب برنامه داشت. این اولین باری بود که من مقابل دوربین قرار می‌گرفتم.

دستمزدتان آن موقع خوب بود؟

به عنوان کارگردان 400 تومان می‌گرفتم و برای بازیگری 250 تومان. (حقوق ماهیانه) حدود 900 تومان می‌گرفتیم.
زیاد نبود ولی خب زندگی می‌گذشت. به همین دلیل  کمی دستمزد  بعضی‌ها همان موقع تئاتر را ول کردند و رفتند سراغ سینما که به نظرم کار اشتباهی کردند.

در ژنو اجرای تلویزیونی نداشتید؟

آن زمان که من آنجا تئاتر بازی می‌کردم، ضبط و اجرای تلویزیونی نبود. فرانسه تازه تلویزیون‌دار شده بود و اجراها فقط رادیویی بود.

اولین بار که جلوی دوربین سینما قرار گرفتید؟

سال 1348 یا 49 بود، برای فیلم «فرار از تله».

چه نقشی داشتید؟

همبازی بهروز وثوقی بودم. نقش دو تا دزد را بازی می‌کردیم.

اولین جشنواره بین‌المللی که فیلمی از شما در آن شرکت کرد؟

فیلم «کندو» در جشنواره بین‌ا لمللی تهران.

اولین فیلم برگزیده جشنواره؟

سال 1380 فیلم «قطعه ناتمام» که تهیه‌کننده آن بودم به عنوان بهترین فیلم جشنواره بین‌المللی داکا «دوره هفتم» برگزیده شد.

اولین جایزه‌‌ای که گرفتید؟

جایزه‌ای نگرفتم فقط در چند جشنواره داخلی و بین‌المللی تجلیل و تقدیر شدم برای فیلم‌های «قطعه ناتمام» و فیلم «امتحان».

اولین کارگردانی؟

کارگردانی هیچ فیلم سنیمایی را به عهده نداشتم. همه کارگردانی‌‌های من برای تئاتر بود و اولین کارگردانی‌ام هم که گفتم تئاتر «مرید شیطان» بود.

اولین فیلمی که تهیه‌کننده آن بودید؟

فیلم «الو الو من جوجوام».

اگر قرار باشد به گذشته برگردید و یکی از کارهای گذشته‌تان را انتخاب کنید و یا نقشی را دوباره بازی کنید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

سریال «یکی از این روزها» که در آن نقش رئیس‌جمهور ایندولند را بازی می‌کردم. آن سریال و نقش را خیلی دوست داشتم چون هم تئاتری بود و هم سیاسی بود و به تحصیلاتم مربوط می‌شد. فکر می‌کنم مردم هم خوب با آن ارتباط برقرار کردند. من حتی وقتی روستایی می‌رفتم، مردم آنجا درباره آن سریال با من حرف می‌زدند.

و آخرین حرف، یک جمله درباره تئاتر؟

تئاتر باشرف است. تئاتر شرافت دارد. چون قدیمی‌ترین و زنده‌ترین است. با شروع شعر و فلسفه، تئاتر هم شروع شده. ساختگی هم نیست. یک نمایش 100 بار هم که روی صحنه برود، هر شب یک چیز تازه است. عین زندگی! صد بار هم کلید بیندازی و در خانه‌ات را باز کنی، هر بار متفاوت است با اینکه شبیه هم هست.

فاطمه مرادزاده‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها