یک خاطره

انسان واقعا مبارز

یک خاطره از ده‌ها خاطره سال‌های 1354 و 1355 که در تهران سرباز بودم می‌خواهم تعریف کنم محل خدمتم زندان قصر بود. زندان قصر زندان مرکزی ایران بود با محوطه بسیار بزرگ که در آن ده، دوازده زندان چند کارگاه و ساختمان‌های اداری جا گرفته بود. 3 زندان سیاسی داشت زندان شماره یک و 4 و زنان سیاسی.
کد خبر: ۱۷۲۲۱۸

جلوی زندان شماره یک، یک روز 5 مامور که یک چوب فلک و دو کابل برق در دست داشتند یک نفر از زندانیان سیاسی زندان شماره یک را آوردند داخل محوطه و او را خواباندند و چوب فلک به پاهایش بستند. 2 نفر دو طرف چوب فلک را گرفته بودند و 2 نفر با کابل به کف پاهایش می‌زدند و یک نفر بالای سرش ایستاده بود مرتب می‌گفت بگو جاوید شاه و ایشان در جواب می‌گفت یاالله. آنقدر می‌زدند تا بیهوش می‌شد.

 سپس آب به سر و صورتش می‌پاشیدند تا به هوش می‌آمد. بعد می‌گفتند راه برو. او بلند می‌شد و راه می‌رفت بدون این که نشان دهد احساس درد می‌کند. دوباره او را خواباندند و چوب فلک به پایش بستند و زدند و یکی می‌گفت بگو جاوید شاه باز در جواب می‌گفت: یاالله تا بیهوش می‌شد.

این کار را چندین بار تکرار کردند. 5 مامور عصبانی و خسته شدند. آن شخص که یک چهره نورانی و اندامی نجیب و روحیه‌ای شاد داشت و انگار همیشه خنده بر لب دارد در طول این مدت که به پای او کابل می‌زدند نه یک آه گفت و نه چهره را درهم می‌کشید و نه عصبانی می‌شد که الله گفتنش تند یا صدایی متغیر کند.

وقتی در لحظه اول این انسان نورانی را آوردند و چوب فلک را به پایش بستند و شروع به کابل زدن کردند نزدیک بود قلبم از سینه بیرون بیاید و داشتم از حالت عادی خارج می‌شدم جلوی چشمانم سیاهی می‌رفت. انگار با خودم صحبت می‌کردم تو که می‌دانی زندانی سیاسی یعنی مقاومت و مبارزه با رژیم. راستی آن انسان خدایی چگونه مقاومت می‌کند و با الله گفتن بر کفر پیروز می‌شود و واقعا لذت پیروزی و مقاومت چند برابر سختی لحظه اول است و فراموش نشدنی.

اکنون با گذشت بیش از 30 سال نمی‌توانم خودم را قانع کنم که یک انسان عادی بتواند این گونه مقاومت کند که آنقدر کابل به کف پاهایش زده شود که چندین بار بیهوش شود نه یک آه و نه یک صدای غیرعادی و نه روحیه‌اش شکسته شود و نه در راه رفتن احساس درد نشان دهد جز ذوب شدن در اسلام.

خلاصه ایشان را بردند به یک سلول انفرادی تلاش زیادی کردم چند ساعت طول کشید که لحظه‌ای در سلول حالش را بپرسم و گفتم حاج آقا سرباز هستم. آمدم حالت را بپرسم. بیرون کاری نداری؟ در جوابم گفت: عزیزم می‌دانم سربازی خودت را گرفتار نکن، خدا نگهدارت.

سیدمحمدتقی مولوی - پلدختر لرستان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها